داستانک ، پندآموز . دادگاهی در جنگل آسفالت

سگ گله ای پیر و با تجربه را که سالیان دراز پاسبان شهری بود در یک روز تابستانی به اتهام قتل عمد بره ای دستگیر و بازداشت کردند. در واقع بره را روباه مو قرمز سرشناسی ذبح کرده بود و بدن سرد نشده ی مقتول را در لانه سگ گله گذاشته بود.

محکمه در دادگاه کانگارو به ریاست قاضی با شلوار سنبادی بنام ولابی (Wallaby) تشکیل شد. اعضاء هیئت منصفه از روباهان بودند و تمام تماشاچیان روباه بودند و روباهی به نام روهابی رینارد (Ranard) دادستان بود.

روهابی رینارد گفت:  "صبح به خیر آقای قاضی."

و قاضی ولابی  با خوشرویی پاسخ داد: " خدا به همراهت پسرم، موفق باشی."

سگ پوودلی به نام بو  (Beau) که دوست قدیم و همسایه ی سگ گله بود وکیل مدافع متهم بود.

پوودل گفت:  "صبح بخیر آقای قاضی." 

و قاضی به او اخطار کرد: "بیش از لزوم زرنگی نکن - زرنگی باید منحصر به طرف ضعیف باشد- و این شرط انصاف است."

موش خرمایی کوری،  اولین موجود و جانوری بود که به محل شهود آمد و شهادت داد که دیده است که سگ گله بره را کشته است.

یوودل اعتراض کرد: "شاهد کور است"

قاضی با خشونت گفت: "خواهش می کنم مطالب شخصی و خصوصی را پیش نکشید. شاید شاهد جنایت را در عالم خواب و خیال دیده است. این به او حق می دهد که شهادت دهد و آنچه دیده است افشا کند."

پوودل گفت: "اجازه می خواهم شاهد دیگری را بطلبم."

رینارد با نرمی گفت: "ما اینجا شاهد دیگری نداریم فقط یک عده روباه بسیار نازنین داریم."

از این میان روباهی به نام باروز (Burrows)  به محل شهود خوانده شد. باروز گفت: "من در واقع ندیده ام که این بره کش، بره را به قتل برساند ولی نزدیک بود که ببینم."

قاضی ولابی گفت:  "همین اندازه هم کاملاً کافی است."

پوودل پارس کرد:  "اعتراض دارم."

قاضی گفت:  "اعتراض وارد نیست. آیا اعضاء هیئت منصفه در باره صدور رای توافق کرده اند؟"

روباهی که رئیس هیئت منصفه بود ایستاد و اعلان کرد "ما متهم را گناهکار می شناسیم اما به برائتش رای می دهیم. زیرا اگر متهم را به دار بیاویزیم تنبیهش تمام می شود، اما اگر او را که متهم به جنایاتی سیاه چون قتل و پنهان کردن جسد و رابطه داشتن با پوودل ها و وکلای دفاع است تبرئه کنیم هرگز دیگر کسی به او اعتماد نخواهد کرد و همه عمر مورد سوء ظن خواهد بود. به دار آویختنش بیش از استحقاق اوست و به سرعت تمام می شود."

رینارد فریاد کشید: " آزاد کردن بعد از اثبات گناه برای خاتمه دادن به مفید بودن یک فرد زیباترین راه ممکن است!"

به این ترتیب پرونده بسته شد و دادگاه تعطیل شد و همه به خانه هایشان رفتند که در آن باره صحبت کنند.

نتیجه اخلاقی : با پشم نمی توان جلوی چشم عدالت را گرفت، باید آن را با دستمال بست.

 

                                 ************************* 

 

  مگس نیمه دانا

عنکبوت بزرگی در خانه ی کهنهْ سازی،  تار زیبایی برای شکار مگس تنید. هر بار که مگسی بر تارش فرود می آمد و گرفتار می شد عنکبوت آن را می بلعید تا مگسان دیگر که از آن حوالی عبور می کردند تصور کنند تار عنکبوت مکان امنی برای استراحت است . روزی مگس نیمه دانایی، وز وز کنان بالای تار عنکبوت پرواز می کرد و آنقدر برای فرود آمدن مسامحه کرد که عنکبوت ظاهر شد و گفت: "بفرما."     اما مگس که از او خیلی باهوشتر بود گفت، "من هرگز در جایی که مگس دیگری نیست فرود نمی آیم و در منزل تو مگس نمی بینم."

مگس پرواز کنان رفت ، تا به جایی رسید که مگسان زیادی گرد آمده بودند. می خواست بنشیند که زنبوری گفت: " دست نگهدار نادان، این مگس گیر است. همه این مگسها به دام افتاده اند،"    مگس گفت ، مزخرف نگو همه اینها مشغول رقصند."

این را گفت و نشست و با دیگر مگسان در آنجا زمین گیر شد.

 

نتیجه اخلاقی : امنیت در کمیّت نیست ، در هیچ چیز دیگر هم نیست.

 

                                 ************************* 

 

نمس هندی صلح دوست

روزی در سرزمین افعیان،  یک نمس هندی به دنیا آمد که نمی خواست با مار عینکی یا موجود دیگری بجنگد. در سراسر دنیا از نمس هندی به نمس هندی خبر رسید که یک نمس هندی وجود دارد که نمی خواهد با مار عینکی بجنگد.

با موجودات دیگر به طور اعم نجنگیدن مهم نیست اما ستیز با مار عینکی، کشتن یا کشته شدن در این راه، وظیفه هر نمس هندی است.

نمس هندی صلح دوست پرسید:"چرا؟" و خبر در دنیا منتشر شد که نمس عجیب تازه وارد نه فقط طرفدار مار عینکی و ضد نمس هاست بلکه کنجکاوی عالمانه هم می کند و مخالف تمام هدف ها و رسوم نمسی گری است.

پدر نمس جوان فریاد می کشید: "دیوانه است."  

مادرش می گفت: " طفلک ناخوش است." 

برادرهایش داد می زدند: "بی جرأت و ترسو است."  

خواهرهایش نجوا می کردند: "از نظر جنسی نقص دارد."

ناآشنایانی که هرگز نمس صلح دوست را به چشم ندیده بودند، به خاطر می آوردند که او را در حین خزیدن روی شکم یا در حال تمرین چنبره زدن مانند مارها، یا توطئه چینی برای برانداختن کشور نمسان مشاهده کرده اند.

نمس خارق العاده ی نوظهور می گفت: "من سعی دارم با دلالت و دانایی به همه چیز بنگرم."

یکی از همسایگان گفت: "دلالت هم وزن و شبیه خیانت است."

دیگری می گفت: " و دانایی را فقط به کار دشمن می برد."

آخر شایع شد که نمس مانند مار کبرا نیشش زهر دارد، او را به دادگاه کشیدند، محکوم و تبعیدش کردند.

نتیجه اخلاقی: از شر دشمن شاید بتوان ایمن ماند ولی از هر قوم و دسته ای که باشید از گزند هم کیشان مصون نیستید.

 

                                 *************************  

 

ببری که می بایست سلطان شود 

یک روز صبح ببری در جنگل از خواب برخاست و به زنش گفت که سلطان جانوران است. زنش گفت: "شیر سلطان جانوران است."

ببر گفت: "ما محتاج تغییریم. فریاد همه موجودات به خاطر تغییر و تحول بلند است."

ببر ماده گوش فرا داد ولی هیچ فریادی، مگر صدای فرزندش، نشنید.

ببر گفت: "هنگام برآمدن ماه من سلطان جانوران خواهم بود. ماه امشب به افتخار من لباس زردِ راهْ مشکی برش می کند."

زنش تصدیق کرد و بعد پیش فرزندش رفت که پسری بود بسیار شبیه پدر و تصور می کرد خاری به پنجه اش رفته است.

ببر در جنگل به راه افتاد تا به کنام شیر رسید و غرید: "بیرون بیا و به سلطان جانوران خوشآمد بگو. سلطان مرده است. زنده باد سلطان،"

درون کنام،  شیر ماده، شوهرش را بیدار کرد و گفت: "سلطان آمده است و می خواهد ترا ببیند."

شیر خواب آلوده پرسید: "کدام سلطان؟"

زن جواب داد: "سلطان جانوران."

شیر غرید: "من سلطان جانورانم." و با شتاب از کنام بیرون دوید تا از تاج و تختش در مقابل این متظاهر دفاع کند.

جنگ مغلوبه شد و تا غروب آفتاب ادامه داشت. تمام جانوران جنگل در این جنگ شرکت جستند و تا غروب افتاب ادامه داشت تمام جانوران جنگل در این جنگ شرکت جستند، بعضی به دفاع از ببر و جمعی به طرفداری از شیر. تمام موجودات از آهو گرفته  تا یوز،  در برانداختن شیر یل دفع ببر،  نقشی داشتند.  برخی نمی دانستند برای کدام می جنگند و برخی با هر که نزدیکتر بود می جنگیدند و برخی به خاطر جنگیدن می جنگیدند.

یکی از آهو پرسید: "برای چه می جنگیم؟"

آهو گفت: " به خاطر سنن کهن."

یکی از یوز پرسید: " در راه چه می میریم؟"

یوز گفت: "در راه طرح های نوین."

هنگامی که ماه تب زده سر بر آورد، بر جنگلی تابید که در آن جز طوطیی و مرغ حقی که با وحشت نعره می کشیدند؛  جنبنده و تنابنده ای نبود. تمام جانوران مگر ببر مرده بودند، او هم دیری نمی پایید. سلطان خود کامه شد، ولی دیگر این عنوان بی معنی بود.

نتیجه اخلاقی: اگر جانوری وجود نداشته باشد طبیعی است که نمی توان سلطان جانوران شد.

 

                                 ************************* 

جغدی كه خدا بود

یكی نبود و آن كه بود جغدی بود كه نیمه شب بی ستاره ای بر شاخه ی درخت بلوطی نشسته بود. دو موش صحرایی، می خواستند بی صدا و بدون این که توجهی به خود جلب کنند، از آنجا بگذرند. جغد گفت: "اهو!"    موش ها، كه نمی توانستند باور کنند،  در آن تاریكی ضخیم كسی قادر است آنها را ببیند، با ترس و تعجب پرسیدند: "با كی هستی؟"  جغد گفت: "با تو."    

موش ها متعجب باز گشتند و به سایر مخلوقات دشت و جنگل گفتند كه جغد عظیمترین و عاقلترین مخلوقات است، زیرا در تاریكی قدرت بینایی دارد و می تواند هر سوالی را پاسخ گوید،  پرنده ای كه منشی بود، گفت: "در این باره تحقیق خواهم کرد."

و شب دیگری كه باز بسیار تیره و تار بود به سراغ جغد رفت و پرسید:

-  "این چند تاست؟"

-  " دو."

و پاسخ صحیح بود.  

پرنده منشی پرسید: " من كی هستم؟"

جغد گفت: "تو؟  تو."

پرنده منشی پرسید: "انگور بر چه درختی است؟»

جغد گفت:  "مو."

پرنده منشی با شتاب بازگشت و به دیگر موجودات گفت: "جغد واقعاً عظیمترین و عاقلترین حیوانات  دنیاست ، چون در تاریکی می بیند و به هر سوالی جواب می گوید."

شغال مو قرمزی پرسید: "در روز هم می بیند؟"

موش صحرایی و سگ پودل یك صدا گفتند: "بله!"  و بقیهٌ مخلوقات به این سؤال احمقانه که "در روز هم می بیند؟" به آوای بلند خندیدند و سر در پی شغال مو قرمز گذاشتند، او و دوستانش را از آن محوطه بیرون راندند. بعد پیکی  نزد جغد فرستادند و از او دعوت كردند كه راهنما و راهبر آنان باشد.

         هنگامی كه جغد میان جانوران هویدا شد نیمروز بود و خورشید درخشنده می تابید. او آهسته گام بر می داشت و این مطلب به او وقار و صلابتی بخشیده بود ؛ و با چشمان خیره درشتش اطراف و جوانب را می نگریست، و این قضیه حالت بزرگان را به او داده بود. مرغ فریاد كشید: "خداست!" و سایرین این شعار را استقبال کردند و همه  فریاد کشیدند: "خداست!"  و به این ترتیب هر كجا می رفت، همه به تبعیت از او می رفتند و وقتی با شیئی تصادم می كرد دیگران هم به آن تنه می زدند. آخر به میان جاده اصلی اسفالت رسید و از میان آن به راهش ادامه داد، بقیهٌ موجودات همچنان به دنبالش بودند.  در این حیص و بیص عقاب  كه جلودار کاروان بود، مشاهده کرد که ماشین باری بزرگی با سرعت 50 میل در ساعت به طرف آنها پیش می آید و به پرنده منشی خبر داد.  پرنده منشی به جغد گزارش داد و گفت: " خطری در پیش است".  جغد گفت: "اوهوا؟" پرنده منشی به او گفت: " آیا نمی ترسید؟ "  و جغد كه  ماشین باری را نمی توانست ببیند به آرامی گفت: "برو!"

موجودات دوباره فریاد کشیدند: "خداست!"  و هنگامی كه ماشین باری آنها را زیر می گرفت، هنوز می گفتند: "خداست!"

     بعضی حیوانات فقط مجروح شدند اما اکثر آنها من جمله جغد مردند.

      

    نتیجهٌ اخلاقی: بسیاری از مردم را تا مدت های مدید می توان خر كرد.


​​​​​​......

متن آزاد

 ______________________________________________________________________

دادا تو که شدی مسئول تیغ تیزه ممیزی کتاب هیچ معلوم هس که چیه حرف حساب؟ از یه اثر رمان ، حذفیاتت که بی حد و نصاب. تیغ چرا دادند دیر دستت؟ باید بشه شیرعلی قصاب رسمت . داستان بلند رو کردیش یه پاراگراف؟ نگرانم اگه داستان کوتاه بدم دستت بهم چی تحویل میدی؟ جون مادرت ، توی عمرت خوندی چند تا رمان؟ اگه حاجی هستی پس چرا نشستی حوضه ی نشر کتاب ؟ حالا واسه وصف الخطاب ، یه متن از نجفی بخونی بد نیس؛ 

  تو وجودت نجس می کنه زمین و هوا رو     _صورتت سیاه می کنه تموم آینه ها رو   _  بکشم مثل تو وسط بازم پای خدا رو ؟     _به گه می کشی تو شعر و کلمه ها رو _ تو کوتاهی با قد خودت می سنجی آدم هارو    

        با خطکش شکستت می گیری فاصله ها رو. _که از چاله به چاه می بری قافله ها رو   _  عفونت لزیجی که می سوزونه لبهارو   _ خشم حمق بی عمقی که داره میکنه ما رو    _نماد موش و دم و سوراخ و دستی که جا رو  بسته   _تا تو خلصه ای،نعشه از قدرتی و می خندی     _منم اونکه می خواد جر بده چرت قصه ها رو    _ این یه سیل که آروم نمی شه چشاتو وا کن    _  بیبین رد میلیونیه خاشاک و خا ر رو  _   بگیر و ببندو بزن و بکش،بدر و بدزد _     بیبین می شه بازم پاک کنی حافظه ها رو ؟     تنها رسم و تو و تبار تو سهراب کشی   _ زمین چطور از یاد ببره خون واژه های بی گناه رو ؟    _تا وقتی خون توی رگهامونه نعرمون بلنده   _   تا کی می شه آخه خفه کنی حنجره ها رو ؟        که از هر قطره خون،یک زن و هر کلمه یه مرد  _  جاریه ،ساریه،کاریه ، بگو آقا رو     

 که چنگیز مغول سوزوند هرچی کتاب. چی شد؟ دچار مرگ شد ، اینه حرفه حساب _کاغذ و قلم یعنی اندیشه. چون نیست باب دل تو ، باس بزنیش از ریشه؟ هرچند داری تیشه به خویش میزنی. ذکر میگی ، دست به ریش میزنی ، مثل عقرب از عقب نیش میزنی ، حرفاتو روی هوا ، پسو پیش میزنی ، اندیشه ی وطن با کفر می مونه اما نه با ستم     _این اول کاره بشین بشمار حادثه ها رو

        شین 

 

       با تمام وجود غمگیــــــــنم

        مثل وقتی که زن نمیسازه

 

        مثل وقتی که دوست میمیره

 

        مثل وقتی که تیم میبــــازه

 

غمگینم مث آسمون رشت

 

        با تمام وجود غمگیــــــــنم

 

        مثل اوقات تلخ تنهایـــــی

 

        فکر کردن به سکس با رویا

 

        شرم احساس سربار و بیکاری

 

        با تمام وجود غمگیــــــــنم

 

         لوله تریاک زیر این تختــــه

 

        دست وپاهامو با طناب نبند

 

        ترک اعتیاد واقعا سختـــــه

 

از جوهر آبی این قلم شرمنده ام

 

چیزی بود که من ندیدم نپرسیدم ننوشتم

 

        با تمام وجود غمگیــــــــنم

 

ترک نوشتن سخته

 

دست من نیست 

 

تقدیر و بخته 

 

طعم ردپای خودکار م تلخه چون حقه

 

نهشگی بعضی حرفها

 

      سنگین تر از خلسه رفتن و پر رنجه 

 

بی برگشت تر از قرص برنجه 

 

بدتر از صدتا لوله تریاکه 

 

 

 

 

 

 

[][][][][][] 

 

     در تاییده صحت حرفهایم به غیر از 

           این شهر صاحب مرده ی خیس

            گواه و شاهدی نیست 

            خاموش كردم توی لیوانت خدایم رو

        شب ها بغل كردم رویای تو را

           البته تو نبودی و پر میکرد

 همسر مدیر فروشگاهم 

، جای خالی ات را

             آن شبهای دو نفره همچون اکنون

        خط شکستگی کوچکی کنج تقارن لب هایم بود و همچنان قرینه میساخت بوسه هایم را 

     در اولین بوسه ی بی عشق ، خودم را كشتم

           من روز نخست ، یک فروشنده ی ساده بیش نبودم ناچار ، بی پول ، تنها

             با مدرک لیسانس زیر بغلم.

همسر جوان و ناراضی پیرمرد صاحب فروشگاه ،

 لبخندی به مهر ، چشمک کج و لوچ به روی من زد

      پیرمرد خرفت ، پول شمرد و تسبیح را زیر لب ذکر زد

        من اول پیچ جوانی ، گیج نامهربانی بودم  

     هی گریه میكردم به آن بهاری که خزان کرده مرا 

      که همسر ارباب گله مند بود میگفت ؛

        این شوهر ، فرسوده گشته ، 

پیر و چروکیده شده 

        از او اصرار بود ، ز من انکار 

        عشق برپا بود ، من فرار برقرار 

   از عالم غیب ظهور میکرد 

همچنین بختک 

کنج پنهان ظهر و نهار

خیمه میزد بر سرم 

 ، ای امان ای امان

        بوسه میزد عیان در روشنایی روز

      ، چه نهان و در خفای مهتاب شبان 

ای امان که ، من نبودم در امان 

       زندگانی بهر من سخت ، 

      دل کوچکم کم

         پول همراهه خوشی زیر سنگ 

          تا که ، رسید نوبت شانس ، و تقدیر و بخت

     از برکت زن ارباب ، چهل رنگ به تنم گشت رخت 

آسان گشت هرچه بود تاکنون سخت

        شب ها دراكولای عاشق پیشه ای پیچیده میشد به آغوشم 

  شبهای تاریک ، فارغ از تن پوش و رخت 

دو نفره بر عرض باریک یک تخت 

           از دست بوی سیگار ، چقدر عطر شبهای مسکو پاشیده شد حلق من

          چه مصنوعی می گفتم ؛

  عالی بود قلب من!

   سخت نبود بلکه فقط کمی گرم بودم، 

تن فروش غمگینی كه من بودم

        و عشق یك بیماری بدخیم روحی بود

        تنهایی ام محكوم سکس گروهی بود

        سیگار با مشروب با طعم هم آغوشی

        یعنی فراموشی فراموشی فراموشی

        بعد از تو الكل خورد من را مست خوابیدم

        بعد از تو با هر زن كه بود و هست خوابیدم

        بعد از تو لای زخم هایم استخوان كردم

        با هر زن كه میشد هر چه میشد امتحان كردم

        تنهایی در جنگ در تنهای تنهایی

        با گریه و تجسم چهره ی تو ، حین سکس اجباری 

        زن کارفرما و کویر تن لختش ، عطش آبیاری 

               فکر اضافه حقوق های نجومی

                  تحمیل بوسه های پی در پی و هجومی

        دل خسته از گنجشك ها و حوض نقاشی

          رنگ سفیدت رو به روی بوم میپاشی

              لیوان بعدی قرص های حل شده در سم

        باور بكن از هیچی دیگر نمیترسم

             پشت سیاهی های متروکه 

سایه ی ارباب پیدا بود 

اما نمی فهمیدم که پس چرا ساکت بود

روزهای آخر ارباب درون گاوصندوق دنبال غیرت بود 

آن روزگار ، یک شهروز جوان ، مات و مبهوت 

غرق حیرت بود

عجب دنیای عجیبی ست 

عجیب رسم نانجیبی ست 

باورش محال بود در خاطرم

تاکه خود با دو چشمم دیدم 

او راست میگفت ، اسمش زلیخا بود 

زلیخا تکیه به بازگویم ، در اوج آسمان رنگین کمان میدید

         اما من فقط یک ابر سیاه و لجباز می دیدم 

او زلیخا بود 

اما چه کاری بود که من پنداشتم که 

نقش یوسف با من است ...؟

وجدانم پر عذاب بود

در مرامم این که بودم هیچ نبود

 دنیامان سیاهی بود

             دیگر نمیترسم

    پس از آنکه بهار از تقویم چهار فصل دیوارم گریخت 

من بی دلیل زنده بودم

آن روزها سرم پیش زلیخا ، پایم در فروشگاه ، دلم پیش بهار بود

نه سرم

نه پایم

هیچکدام از پس این دل زخم خورده بر نیامدند

من در غم شکستم

هوا بد شد

جام عاشقی افتاد و لب پر شد 

  شب بلند ، روشنایی روز کم شد

، رشت در من ابر شد 

آسمان غرید 

صاعقه دل آسمون رو کَند 

بعدشم باران و بوی خاک و نم 

تقدیر چهار فصل را خون بارید 

                از ریزش اشک گریه های نقره ای سیل آمد 

    زنبیل پیرمرد سبزی فروش و روح من را سیل برد

                پشت سیاهی های دنیامان سیاهی بود

ای بهاره بی وفایی ها...

        معشوقه ام بودی و هستی و نخواهی بود

        ‍

شهریار داستان سوم محله ی ضرب بقلم شهروز براری صیقلانی، قتل بوکسور خوشنام شهر

داستان سوم محلهء ضرب 


   ∞(شوکت خانم و پسرش شهریار _قصه‌ی قتل بوکسور خوشنام شهر)∞                       

-- شهریار تنها فرزند شوکت خانم ،خُـرَم پسری باهوش و سربه زیر است ، شهریار زاده‌ی شب چهل گیس یلداست. از همان ابتدا ، مادرش شوکت میگفت که تقدیرش را در آسمانها نوشته‌اند  . اما در این شهر همواره طی گذر  ایام و چرخش پرتکرار فصلها ، آسمان اسیر و دچار یک بُغض لجباز و طولانی‌ست. شهریار در کودکی میدانست که اگر هوا خوب و صاف باشد ، میتواند از کوچه‌ی بن‌بستشان، در خط افق ، رشته کوه البرز و قله‌ی سفیدپوش دماوند را ببیند  ابرها  در نگاه افسردگان شهر ، همچون دیواری بن‌بست و تیره ، مسیر پرواز به آسمان را سدّ کرده‌اند. شهریار از کودکی چشم انتظار روزهای آفتابی و صاف، عبور ابرهایی ناتمام٬ را به نظاره مینشست تا بلکه بتواند از فرسنگ ها دورتر ، گیسوی سفید دماوند را ببیند.  ٬٫ گویی از همان کودکی گیسوی سفید یار به طالع‌اش گِـرِهِ‌ی کوری خورده بود . او از همان کودکی بیش از حد به تفکر و تجزیه تحلیل روزگار ، مینشست. تاجایی که گاه زندگی کردن را٬  زِ ٫ یاد میبرد ، و بجای اینکه زندگی کند به چیستی و چرایی ِ زندگی می‌اندیشید. موههای خرمایی و چشمان سبز او ، با روشنیه بیش از حد و سفیدی پوستش درآمیخته و هماهنگ بود. او حاضرجواب و زبان‌بازی قهار بود. همواره جوابی در آستین داشت. در تجزیه و تحلیل هر شرایطی یک قدم از دیگران پیش بود. او هرگز از پدرش خاطره ای نداشت ، و این نکته که پدرش را هرگز ندیده است به‌هیچ وجه ناراحتش نمیکرد، او حتی تصور درست و واضحی از نقش و جایگاه ، پدر، در هر خانواده نداشت. اغلب خیال میکرد که پدر موجودی خشمگین ، بی حوصله و سست اعصاب است که سیبیل کلفتی پشت لبش ، سیاهی میکند. و دائم درحال داد و فریاد ، عربده و تنبیه فرزندانش است. زیرا او شش سال بیش نداشت و تمام تصوراتش ، حاصل حرفهای مامان‌شوکتش بود که در هر محفل و مجلسی ، دم از بد و بی معنا بودن رفتارهای مردهای ان سرزمین میزد ، و بادی به قب‌قب انداخته و سرش را با افتخار بالا میگرفت و میگفت♪ : •شوهر که بخواد کج دهن باشه ، دست بزن داشته باشه و یا بی عاطفه باشه ، همون که سینه‌ی قبرستون باشه ، بهتره. والااا!..  من خودم واسه این طفل معصوم (شهریار) ، هم پدر بودم ، هم مادر ، تازه رفیق و برادر خواهرم بودم . ههه هرکی خبر دل خودشو بهتر از دیگران داره...  جونم واست بگه که ، من تا فهمیدم شوهر خدا نیامرزم ، دست بزن داره و عیاش و خوش گذرانه ، دیگه دورش رو خط کشیدم ، تا بخودم اومدم دیدم چند ماهه باردارم ، اول میخواستم سقط کنمش، ولی شوهر خدانیامرزم از پشت میله های زنگار زده‌ی زندان ،  لحظه‌ی ملاقات پشت گوشی گفتش♪£:   ‹شوکتی ، حالا که خدا خواسته و بچه بهمون داده ، پس نگهش دار ، شاید یه گلپسر باشه . تاج سر باشه£›    منم خام شدم والااا.. ایشع پسر فقط دردسر. منم از دستش دیگه شدم جون‌بسر. خداسر شاهده که، _منه خاکبرسر اگه میدونستم بچه‌ام پسره ، خودمو از زندگی ساقط میکردم و به درک واصل میشدم ، اما خودمو گرفتار و پابند این بچه نمیکردم. منه بخت برگشته ، چه میدونستم که اینبارم بخواد از زندون آزادش کنن ، بازم برام شوهر بشو نیست که نیست.

  البت قولش که قول بود.... واقعا  تا یکماه پاش به هولوفدونی وا نشد ، ولی یه شب اواخر زمستون بود که دعوامون شده بودش ، از خونه انداختمش بیرون ، گفتم برو گورتو از خونه‌ی پدربزرگم ببر بیرون. برو گم شو، نمیخوام ریختتو ببینم مردیکه‌ی قمارباز ، مافنگی، مردیکه‌ی پافیوس ،شانه‌بدوشــ،، › اونم رفت و.... یکماهی گذشت و برنگشت ، انگاری یه کلوخ سنگ نمک توی دلم آب کرده بودند. ازبس که دلم شورش رو میزد، اوایل فروردین بود ، از اول عیدی دلم بد افتاده بود ، تصمیم گرفتم تا دیر نشده برم و این بچه‌ی ناخواسته رو سقط کنم ، چون بعد فوت حاج اقا بزرگ من دیگه کس و کاری نداشتم ، دلم به شوهرم خوش بود اونم که توزرد از آب در اومده بود، تصمیم گرفتم که فردایی برم زایشگاه روسها ، و سقط کنم،  فرداش رفتم تا زایشگاه ، چون زایشگاه روبروی استادیوم ورزشی بود، دیدم خیابونها بسته شده و جمعیت زیادی توی خیابون هستند، چشمم خورد به امجد خانم ، و سلام علیک کردم ، و از ترس اینکه اون منو ببینه که رفتم توی بیمارستان حمایت مادران ، راهم رو کج کردم و برگشتم خونه . خلاصه نشد که برم تا زایشگاه.  شنوفتم (شنیدم) مسابقه بوکس ایران رو اوردن اینجا  و توی رشت برگزار میکنن. چند روزی گذشت ، دقیقا یادمه کهاحتمالا هفت یا هشت فروردین بود ،داشتم از کوچه می اومدم بیرون که از شدت وزش باد ، چادرم داشت ازم جدا میشد ، خواستم چادرم رو درست کنم و نزارم باد ببرتش که چترم رو باد برد، دقیقا یادم نیست ، فکر کنم سه‌شنبه‌ بود ، منم از سه شنبه‌های خیس خوشم میاد، اون روز بارون شلاقی میبارید ، یهو دیدم کلی اهالی محل دارند با دست و رقص و قر با دسته‌های گل و حلقه‌ی گل هلهله کنان میان سمت خونه امجد خانم اینا.  که شنوفتم پسر کوچیکه‌  اَمجَد خانم، یوسف، مثل اینکه توی مسابقات سراسری بین صد تا بوکسور حرفه‌ای موفق شده توی نُه مسابقه ی پی در پی ، پیروز بشه و همه رو ناک اوت کنه و نفر اول شده، چی‌چی میگن بهش؟؟... کاپه؟تاپه؟طلا رو برنده شده، همه خوشحال بودن، شوهر امجدخانم ، اقاسجودی ،جای داداشمه ،خیلی باشرافت و باوجوده. اومد جلو و شیرینی تعارف کرد .  منم با دیدن خوشحالی و شادی اهالی شهر، خوشحال شدم، والا اشک شوق از چشام میریخت پایین. انگار من جای امجد خانم هستم و پسر من قهرمان شده. اونجا توی دلم الهام شد که که اینا همه یه نشونه از سمت خداست . و من نباید برم بچه‌مو سقط کنم ، چون دقیقا وقتی که داشتم میرفتم سمت زایشگاه اونا با ساز و دوهول و آواز از روبرو رسیدن و کوچه رو بستن از بس پرتعداد بودن. و یا اینکه باد چترم رو بردش ، و اون لحظه به خیالم ، اینا همه نشونه‌ست. تصمیم گرفتم برم سقاخونه، شمع روشن کنم و نیت کنم اگه بچه‌ام پسر بود ، بتونه مردم شهرش رو خوشحال و سربلند بکنه. به قول معروف پسر منم بشه عین یوسف سجودی و آخر عاقبتش مثل این جوان بشه.  _فرداش، دم ظهری چارقد سفیدمو زدم زیر بغل ، شال و کلاه کردم رفتم سر پل ، زرجوب ، آمار کبلایی رو گرفتم ، تا که خبر رسیدش که یکی زده دیشب ، یوسف‌سجودی  رو کشته. خنده ام گرفت ، گفتم این چرت پرتا چیه که میگید. من خودم با دو چشام دیروز دیدمش که گردنش حلقه گل انداخته بودن و روی شونه‌هاشون داشتن می‌آوردنش خونه. اونم مدالش رو انداخته بود گردنش و  خوشحال بود. ولی دیدم جدی جدی اینا دارن یه چیزایی رو دم گوش هم پچ پچ میکنن، رفتم لب‌آب دیدم اوضاع غم انگیزه ، خودم البت حس کرده بودم که آژان زیاد رفت و امد میکنه ، ولی توی نخش نرفته بودم که حالا توی اون وقت تنگ و اوقات تلخ ، بشینم و بخیالم چُرتکه بندازم ، که قضیه چند چنده؟.. ولی تا اسم عظیم رشتی اومد ، گوشم تیز شد ، نم نمه راهمو کج کردم ، اومدم سر مغازه‌ی اکبربغالی ،برام یه صندلی گذاشتش مشتی محرم ، منم نشستم دم بازارچه ، زیر دامنه‌ی دکِه‌ی زَهوار در رفته‌ی  میرآقابرندی . یه کمی نشسته بودم که پرویزخراسانی اومد، سیبیلشو تاب داد و منومنع کرد، فهمیدم تونمیری یه خبرایی هستش!. از آق‌پرویز سوال کردم که چی شده؟   اونجا بود که خبر رو از دهن اق پرویز و کبلایی ‌کیجا (کربلایی) شنیدم .  وااای چشام سیاهی رفت... همه‌چیز رو تار دیدم!..  باخودم گفتم اینا واسم خواب دیدن.  میخوان منو دار بزنن ، جای قبر منو توی غار بزارن...  واای دنیا روی سرم خراب شد.  روزگارم ، زمین و زمانم سیاه شد. توی دلم آشوبی بپا شد، چون فهمیدم شب قبل شوهرم با قولبمی چوماغ توی کافه صحرایی  سمت جاده‌ی انزلی دعوا گرفتن و این وسط یوسف سجودی هم از دستِ برقضا ، تصادفا با دوستاش اومده بوده کافه صحرایی تا قهرمانیش رو جشن بگیره،  ظاهرا از شانس بدش دقیقا  نشسته بودش سر میزی که بین قولبمی‌چوماغ و شوهرم  قرار گرفته بود  و عظیم (محمد‌سوادکوهی)  از مدتها قبل کینه‌ی قولبمی‌چوماغ رو توی سینه داشت. و ظاهرا اون روز دقیقا تازه قولبمی‌چوماغ از زندان آزاد شده بود، بحث بالا گرفت، و یوسف طفلکی نگران جشن قهرمانی خودش بود که خراب نشه، پس بلند شد و به جفتشون گفت که خواهشن کوتاه بی‌آیند و صلوات بدند. ولی شوهرم برمیگرده به یوسف سجودی میگه،  ;♪بشین سرجات بچه فوکولی. تو چند سالته که خودتو توی دعوای دو تا گُنده لات راه میدی و میخوای وساطت کنی!؟..   یوسف با آرامش و لبخند میگه؛♪ من یوسف سجودی‌ام، نماینده‌ی ایران توی مسابقات آسیایی بوکس. و بیست و پنج سالم هستش. من تازه چند ساعته که قهرمان کشور شدم  و اومدم با دوستام تا کسب سهمیه شرکت در مسابقات آسیایی رو  جشن بگیرم . نمیخوام جشنم خراب بشه.   "قولبمی‌چوماغ  گفت؛ حالا چی؟... مثلا خیلی قولدور و پهلوانی؟. داری خط و نشون میکشی ، بچه فوکولی ؟!..    یوسف در جوابش با آرامش و متانت گفت؛ من قهرمان مُشت زنی هستم، نه اینکه قهرمان مردم‌زنی. 

قولبمی‌چوماغ که کله‌شق تر از این حرفا بود گفت؛ بچه جون ما اندازه‌ی سن تو ، دست به چاقو کردیم، اونوقت انتظار داری، تو ٬ یه الف بچه، بیای و وساطت کنی!. زکی اقارو باش...   

-®شوکت‌خانم پس از گفتن این خاطرات تلخ، لحظه‌ای سکوت به طرح فرش خیره میشود ، و بغض  میکند و با غمی جانسوز ، آهی میکشد و ادامه میدهد؛ ♪جونم براتون بگه، ظاهرا یکی اون لحظه برق کافه رستوران رو قطع میکنه ،و ..... وقتی که برق دوباره میادش، همگی میبینند که یه قداره (دشنه) رفته توی سینه‌ی جوان بیچاره و پیراهن سفیدش ، خیس از خونه.  شوهرم که یه گوشه‌ای افتاده بود ولی قولبمی چوماغ جلوی یوسف متعجب خیره مونده بود به یوسف ، و اینکه اگه چاقوی خودش توی دستشه ، پس چاقویی که توی قلب اون جوان فرو رفته ، مالِ کیه؟..  همون لحظه یه نفر از مشتریای کافه از پشت با صندلی میزنه توی سرش ، و اونم بیهوش میشه، تا آژان و پاسبان ها میرسند.  بنده‌ی خدا اون جوان ناکام که روز قبلش قهرمان ایران شده بود، با کمک مردم رسیدش درمانگاه پورسینا، ولی دیگه دیر بودش. و فوت شده بود. 

این حرفارو از دهان کبلایی‌کیجا شنیدم ، و حالم بد شد، توی نگاه کبلاکیجا یه برقِ رضایتی بود  چون اون با قولبمی چوماغ دشمنی و رغابت داشت ، و از اینکه چنین پاپوش و اتهامی بهش وارد شده بود ، خوشحال بود ، منم وسط بازارچه‌ی چوبی ، خیره به پاشنه‌ی طلایِ کیجا ، ماتم برده بود . و هزارتا سوال بی جواب توی سرم جوش میکرد ، والا من اون لحظه به فکر فرو رفتم!....  _ چون روز قبل رفته بودم و سقاخونه، نذر کرده بودم که اگه بچه‌ی توی شکمم پسر باشه، آخرعاقبتش ، عین پسر اَمجَدخانم بشه. آخه نمیدونستم قراره فرداش بمیره و جوون مرگ بشه!. حالا با شنیدن این خبر، من وسط بازارچه‌ی زرجوب ، گیج مونده بودم که اول از همه ، واسه کدامیکی ناراحت و غصه‌دار باشم، واسه‌ی پسر أمجَدخانم ،یوسف که جوانمرگ شد؟ واسه بچه‌ای که توی شکمم هست و ممکنه باباش رو قاتل معرفی کنن؟  یا حتی واسه نذر اشتباهی که کرده بودم ، مضطرب باشم؟.. آخه من عجیب به سقاخونه اعتقاد داشتم، از طرفی میگفتم از کجا معلوم بچه‌ی توی شکمم  پسر باشه؟..   ←والا حالا که هفت سال از اون روزا گذشته ، و بچه‌ی توی شکمم قراره ماه دیگه بره کلاس اول ، باز دلشوره‌ی نذر اشتباهی که کردم رو دارم، چون نگرانم این همه زحمت بکشم و آخرش پسرم جوانمرگ بشه. شوهرم (محمد سوادکوهی) تبرئه شد، ولی دیگه برنگشت خونه.   قولبمی‌چوماغ، تا لحظه‌ی اعدامش ، قسم میخورد که قاتل نیست. حتی به قاضی گفته بود که♪:اقای قاضی من از بچگی چاقوزنم، و بلدم چطور چاقو بزنم، و اگه یه مرغ بهم بدی، صد ضربه چاقو بهش میزنم ولی بعدش مرغه پا بشه و فرار کنه و زنده بمونه.  _شوکت ادامه میدهد ♪:  اما خلاصه متهم شد که پشت شهرداری توی شهربانی اعدامش کردند.  خیلیا میگن که تمام دعوای منجر به قتل ، از طرف کبلاکیجا طراحی شده بود ، تا سر قولبمی‌چوماغ رو بده زیر آب.  اما خب کبلایی‌کیجا همون ایام داشت توی کُردمحله ، مسجد میساختش ، و در عین حال چشمش دنبال زنهای بیوه بود ، اما اون سال بعد اینکه شوهر من تبرئه شد، چند وقتی پیداش نشد ، تا اینکه خبر مرگش اوردن...  مثل اینکه رفته بود واقعا تغییر کنه و بچسبه به کاروکاسبی که سمت جنوب رفته بود و جنس گرفته بود توی راه برگشت ،توی درگیری کشته میشه....  البت سرآخر سال پنجاه‌و هشت کبلایی‌کیجا رو هم به جرم مزاحمت نوامیس ، توی میدان صیقلان تیرباران کردن.....   _ ه‍ه‌ی روزگار توف تویِ بناکردت.  ← -®در این بین ، شهریار شش ساله که در تاریکیه درون اتاق دچار بیخوابی گشته بود و به تلخی شاهد و ناظر اتفاقات و حرفهای درون روشنایی بود ، با خودش فکر میکرد که: ♪مامان شوکت الان که گفتش ؛هه روزگار توف تو بناکردت !.. یعنی با خودش فکر نکرده که این روزگار رو کی بنا کرده؟..  چرا به خدا حرف بد زد؟..  حتما روزگار رو پدرم بنا کرده بود  که مامانم این حرفو زدش ، اخه همیشه تمام حرفای بد ، به پدرم ختم میشه . حتی که وقتی میخواست بگه که یکماه دیگه مهرماه میرسه برگشت گفت؛ یه ماه دیگه این پدرسگ میره کلاس اول .   یادم باشه که از خانم  معلمم بپرسم سقط واصلش میکردم، یعنی چی؟..  هه‍هیییی وایی خداجوون ،، اگه معلمم خانم نباشه چی؟.. من میترسم ، اصلا مدرسه نمیرم...      ←یکماه بعد٬ اول مهرماه....   ←-® شهریار با مامان شوکتش روز اول مهرماه را به مدرسه‌ی کناره‌ی رودخانه‌ی زَر  رفتند. شلوغ بود. ابتدا کنار پسرهای دیگر پشت نیمکتهای چوبی و زَوار در رفته نشست . برق رضایت در چشمانش میدرخشید . گاه مادرش را از پشت شیشه‌ی کثیف کلاس میدید ، البته با فاصله‌ی بسیار دور. براحتی روسری سبز و حریرش را که یك گل زرد بزرگ و بدقواره سر تاجش داشت ، در میان تعداد بیشمار اولیا مییافت.  مادرش بی وقفه در حال حرف زدن با اطرافیان بود ، شهریار چشمانش را ریز و دقیق کرده بود ، او در ان لحظه‌ی خاص به روشنی ایمان داشت که مادرش در حال نقل چه صحبتهایی‌ست . زیرا با حرکات بیشمار و افراطی دستانش در حین صحبت ، کاملا واضح بود که باز طبق معمول همان قصه‌ی تکراری را برای افرادی جدید بازگو میکند . شهریار برخلاف عموم ، سر نیمکت ننشسته بود و سرخود به سمت پنجره‌ی آنسوئ کلاس رفته و به دیوار تکیه زده بود ، درست مقابل صورتش و چند انگشت پایینتر از فکش ، با مداد چیزی بروی دیوار کلاس هک شده بود ، بیشتر شبیه چهره‌ی اقای اسدی ، در همسایگی‌شان بود . البته در حقیقت فقط تصویر عدد ۱۴ بود که با کمی خلاقیت تبدیل به اردک شده بود، اما از آنجا که اقای اسدی برای خواستکاری از مادرش پیغام پسغام روانه کرده بود ، شهریار حس تنفری به او داشت. ماباقی همکلاسیان در انتظار امدن معلم ، خیره به لکه‌ی پشت تخته‌ی سیاه نشسته بودند ،در این بین پدر یکی از دانش آموزان کنار فرزند عزیز دردانه‌اش نشسته بود ، و اشکهای روز اول مدرسه را از گونه های پسرش پاک میکرد. شهریار که کش بندک شلوارش را از یکسو تا انتها درآورده بود ، طبق معمول زنگوله‌ی کوچک سر بند شلوارش را به دندان گرفته و عصبوار ، میجوید . او از ابتدا عادت به جویدن حاشیه‌ی بالشش داشت ، در آن لحظه به یاد قولی افتاد که به مامان شوکتش داده بود ، و قرار بر این بود که هرگز چنین کاری نکند ، همزمان محو سبیل پرپشت پدر همکلاسیش گشته بود ، اما لحن مهربان و محبت آمیز آن پدر با فرزندش ، شهریار را دچار پارادوکس کرده بود ، او در آن لحظه حالتی مابین حرص خوردن و کلافگی توأم با عجله برای روشن شدن تکلیفش ، شده بود  ، زیرا تصویر ذهنی‌اش از شخصیت پدر در خانواده ، دچار دگرگونی و اختلال شده و او در بلاتکلیفی دست و پا زنان ، چشم انتظار بروز یک واکنش خشونت آمیز و پرخاشگرانه بود.  نهایتن معلم آمد و مشخص گردید که معلم مرد است ، و خانمی مهربان و خنده‌رو جایش را به مردی قوی هیکل ، چهارشانه و کچل داده ، که اووِر بلندی به تن دارد.  رفتار معلم سراسیمه و پریشان بود ، کوچکترین توجهی به دانش‌اموزان نداشت ، شهریار تا آن لحظه اصل اول کلاس را فراموش کرده بود که باید پشت نیمکت باشد ، نه اینکه کنار درب کلاس و رو به ظرف سطل مانند بزرگی که در نقش سطل زباله در کلاس حاضر شده بود. دقایقی بعد ، شهریار در میان اولیا و هرج و مرج روز ابتدای مدرسه ، پیش به سوی مقصدی نامعلوم ، قدم برداشت ، نمیدانست که به کجا میرود ولی میدانست که هرجایی برود بهتر از ، حضور در آن کلاس است.  درون حیاط بزرگ و عریض مدرسه به اینسو و آن‌سو میرفت ، سرش را از حجم شدید اندوه بالا نمی آورد ، بُغض راه گلویش را گرفته بود ، اما بیش از هر چیزی در آن لحظات ، مملوء از غروری پسرانه بود. زیرا نمیخواست مانند باقی اشکریزان کند خاطره‌ی اولین روز مدرسه‌اش را. از نظرش دلیل غصه ی او با تمامی دانش اموزان حاضر در آن روز ، متفاوت بود. مسیرش را رو به فرار طی مینمود، که عاقبت رو در روی مادرش ، به بن بست رسید ، مادرش به روی سکوی حاشیه دیوار مدرسه نشست ، سرش را پایین اورد ، به او خیره شد ، پرسید:♪ کجا تشریف میبردند اقا شهریار ؟  شهریار زبونت رو موش خورده؟  همه سر کلاسن ، ولی شما داری مثل خرگوش بین دست و پای پدر مادرا ، وول میخوری. کتاب ندادن بهتون؟ ®(در آن لحظه شهریار که دنبال بهانه‌ای برای لاپوشانی و پنهان نمودن بُغضش بود ، با دستش سمت بندک شلوارش را نشان داد و برای خالی نبودن عریضه ، چند کلمه‌ی تصادفی نیز بزبان آورد، او که همچنان بیش از حد سرش رو به پایین بود ، با انگشتش به بندکی که از شلوارش به یکطرف آویزان بود و تا نزدیکی زانوهایش رسیده و تاب میخورد  اشاره ای مختصر کرده و به آرامی و با خونسردی هوشمندانه‌ای گفت:♪ این بندک _ یهویی یه پسره دستش خوردش بهش _ بعد گریه_ پدرش سیبیل_ زدش در گوش بچه‌اش_ بعد من ترسیدم بنده شلوارم _ خانم خوش اخلاقه ، معلم نشده_ اقاهه گُنده _ دست بشورم _ برم کلاس _همه گریه_ من اونجا دیدمت تورو _ یکی گوفتش بیپا_ همه پاشدن_ معلم گفتیش؛بیجا_ همه نشستن _ سطل آشال تهش سولاخه_ فکرکنم خلابش کردن(شوکت که کاملا از اوضاع باخبر بود و حرف پسرش را کاملا میفهمید ، لبخندی به مهر زد و گفت ؛♪ میخوای بریم دوتایی همه جای مدرسه رو سَرَک بکشیم؟ شهریار سرش را بالا آورد، اشک درون چشمانش حلقه زده بود ، او سرش را به مفهوم آری تکان داد، سپس تمام سعیش را کرد که پلک نزند زیرا برایش حتمی بود که اشکش به پلک چشمی بند شده ، و هر لحظه امکان ریختن بر گونه‌هایش را دارد. عاقبت درون دستشویی مدرسه ، و پشت درب بسته ی آن اشکش سرریز شد ، او بخیالش توانسته بود که مادرش را با حرفهای بی ربط و پراکنده ، از ماجرا پرت کند. در مسیر برگشت ، مادرش با مادر یکی از همکلاسی هایش به اسم داوود همکلام و همقدم شد ، آنها در دوسوی گذر محله ی ضرب ساکن بودند. داوود از دوست و همبازی خودش که در کوچه‌ی آنها در همسایگیشان ساکن است ، با شوق صحبت به میان آورد ، لحظه ی خداحافظی از دور با دختر بچه‌ای شش ساله به اسم نیلیا ، سلام کرد و دست تکان داد. از نظر شهریار ، داوود مفهوم خوشبختی بود زیرا یکی از دوستانش ، دختری با موههای کوتاه و خندان بود ، و برای او از انتهای کوچه دست تکان داده بود. شهریار از مادرش پرسید : مامانی امتحان کبچی چیه؟ مادرش پس از مدتی تفکر خندید و گفت امتحان کبچی دیگه چیه آخه؟ باید بگی امتحان کتبی.     داوود و شهریار همراه سوشا سه رفیق شفیق از روز نخست و ابتدای دبستان باهم و درکنارهم بودند. درون کلاس درس معلمین زود درمی‌یافتند که نباید اجازه بدهند آن سه کنار ‌یکدیگر بنشینند و مانع از  هم‌نیمکتی، بودنشان میشدند، زیرا برخلاف شهریار، سوشا و داوود بسیار شیطان و بازیگوش بودند. آنها در مسیر منتهی به دبستان، که درحاشیه‌ی رودخانه‌ی زَر بود بایکدیگر همراه هم‌مسیر و همقدم بودند هم‌محلی بودنشان نیز عامل دیگری بود که پیوند رفاقتشان را محکم و ناگسستنی میکرد.روزهایشان حول شیطنت‌های کودکانه درمسیر مدرسه و قهر و آشتی‌های دوستانه میگذشت. _گذشت از ان روزها چند سالی زود. معنای زندگی از نظر هرکدومشون یک چیزی بود. اونا که  همقدم و همراه هم‌ از کودکی عبور کرده بودند، رسیدند نبش کوچه‌ی نوجوانی.    سوشا از رفقاش پرسید♪؛ زندگی، مفهومش ٫چیه ازنظر‌تون؟ داوود؛ خب زندگی یعنی یه‌نامه‌ی عاشقونه لابه‌لای سَبَد گل. بعدشم حتما یه‌سیگار، یه‌گیتار، ترانه‌خوانِ بیدار ،شکستِ عشقی یا شایدم لحظه‌های خوبِ دیدار. شهریار(با‌لوکنت)؛ زززندگی ک‌که اینانیست. زندگ‌گی ت‌توفیق اجباری و ع‌ع‌عَذاب زنده بودن ِ.زندگی دوران ‌م‌م‌محکومیت روح ماست در زندان ج‌جسم.   -سوشا نیز مانند سابق ساکت و بی نظر بود.  -®شبهای نوجوانی این سه رفیق به امید یه‌روز بهتر گذشت، روزاشون بد و خوب یا بلعکس یک‌به‌یک از سر گذشت. همون  روزایی که فکرشون شَربازی بود. به قول مامان‌شوکت ، تمام کاراشون توی اون روزا ، بیگاری و یاکه الافی بود. اما قشنگ بود هر چند که سر کاری بود. شبهای زمستون، سکوت عجیبی بود شهر خالی بود.  ولی  شور شوق نوجوانی براشون چقدر جنجالی بود. شهریار شلوغ ولی پرتنهایی بود. کوله‌بارش پر از خاطرات خوب پارک یا پاتق توی شهرداری بود. تاکه توی پیچ تند زمستون ۱۵سالگی ، یه حادثه شوم در کمین سوشا نشست. سوشا پیمانه‌ی عمرش پر شد و سر رفت، محکوم به هجرت شد ، نیمه‌شبی سفید و برفی توی خواب ، پر کشید.  از غم رفتنش شهریار خیلی افسرده شد . درداش رو با نوشتن خالی کرد روی تن کاغذ . گاهی دفتراش کم بودن واسه هجم زیاد حرفهاش. غم و غصه و دردهاش مثل خوره از درون روحش رو در انزوا میتراشیدن ، روحش خط خطی میشد اما بیصدا و در خفا. شهریار لوکنت داره ولی ساکته و حرفاش رو قورت میده و نمیزنه تا شنونده شه. باخودش میگه که حرفام رو بزنم که چی؟ این حرفای ناگفته باشن واسه جایی بهتر و با صدایی بلندتر. اون مثل یه آدم لاله که زیاده حرفاش. داوود که بیخیال این حرفاس. اون خوشِ با خداش.  یه ایده داره فقط واسه فرداش .  اسمش بجای داوود ، بشه دیوید . روزگارش بشه کشتی، این شهر خیس بشه دریاش. اونم ناخداش.  در نقاشی‌های جالب شهریار ، هراسی اسفناک و حالاتی فراجسمی و مخوف ، بچشم میخورد . هرچند که شهریار سن زیادی ندارد ، اما در نقش و نگارهای شلوغش نشان از  انتزاعاتی ژرف دیده میشود _     شهریار پسرک شاعر مسلک و عاشق پیشه ی شهر ، در تکلم کمی مشکل دارد و با لوکنت حرف میزند. او تا ده سالگی مانند بلبل ، چـــَــع‌چَع سر میداد و همچون چشمه ای روان ، کلمات در بیانش جاری میشد. اما در یکروز معمولی و در جریان اتفاقی که طی روزمرگی‌هایش به وقوع پیوست ، او قدرت تکلمش را برای مدتی از دست داد. و پس از مدتی کوتاه ، به آرامی و پیوسته بهبودی نسبی یافت. ولی هرگز مانند روز اولش نشد. او هرگز نگفت که آنروز واقعه ، چه شد و بر او چه گذشت که از شدت ترس ، شوکه شد و زبانش بند آمد.  تنها چیزی که برای عموم آشکار بود این امر بود که او مانند معمول و همیشه سرگرم بازی با دوست و همکلاسی اش ٫داوود٬ بود که بی مقدمه و یکباره دچار تشنج شد.  اما دکترها میگفتند که او شوکه شده و  ترسی فراتر از حد معمول و بیش از توان و ظرفیت ، آدمی به وی تحمیل شده که سبب اختلال در نیم‌کره‌ی سمت راستی مغزش و بخش مربوط به تکلم گشته. –او با مادرش شوکت خانم ، انتهای کوچه‌ی میهن ، در محله‌ی ضرب زندگی میکند. شهریار و داوود به همراه دوستِ مرحومشان ، سوشا   با هم در یک کلاس و مدرسه دوران ابتداییشان را گذراندند . همواره هم‌کلاس ، هممسیر و هم محلی هم بودند ، ولی در پانزده سالگی ، در یک زمستان سرد و نیمه‌شبی برفی ، در حادثه‌ای شوم ، سوشا درگذشت ، و سالها بعد شهریار و داوود همچنان به یاد خاطرات خوش کودکی ، همراه و همدل با یکدیگرند . آنها در یک دانشگاه و رشته قبول شده‌اند  . شهریار با ورود به محیط دانشگاه و سپری کردن دو ترم ، سخت شیفته و دلداده‌ی دختری بنام نازنین شده است. و نازنین نیز بی اعتنا به عشق شهریار و دور از مسایل و وابستگی های عاطفی ، سرگرم گذراندن واحدهای دانشگاه خود است.  ، پدر شهریار  که سالها پیش فوت شده فردی خاص و اسمی (شناس) بوده. البته علت و عاملی که آوازه‌ی او را در کوچه ‌پس کوچه‌ها ی خیسِ شهر ، پُر کرده بود ، چیزی نبود که برای پسرش سبب افتخار و سربلندی باشد. زیرا پدرش با قدی بلند موههای فر ، صورتی خطدار ، یکی از گنده‌ لاتهای زمان خود محسوب میشد .پدرش را به اسم عظیم هشتی میشناختند. زیرا پدرش در جوانی ، بَـزَک کرده و عصب (ناراضی) کنج هر غروب ، گوشه ی پرخاشگر و شرور کوچه مینشست، و با اخمهای به هم گره خورده و درهم تنیده ، به رهگذران ، نگاه جثور و بی‌پَروایی مینمود. منتظر میماند تا کسی با او چشم در چشم شود، و به هر دلیلی به او طَش‍َــر بزند. او از بس بروی سکوی جلوی درب ،  گوشه‌ی چهارسوق ، زیر طاق هشتی نشست که اسمش گــِـرِه‌ی کوری به آن خورد و او را عظیم هشتی لقب دادند. البته بعدها ، بلطف خاصیت گذر روزگار به مرور زمان ، به آرامی و ناخواسته ، با بالا رفتن سن و سالش ، اسمش از عظیم هشتی، به عظیم ‌مَشتـــ‍‍ی مُبَدَل گشت. بمانَد که او فرد بی‌اعتقاد و لا‌مذهب ’بی‌دین‘ بود. اما هرچه بود درون زندگیش به مرام و مسلَکی ویژه ، پایبند بود. او همواره در چارچوب تعریف شده‌ای از باید و نبایدها ، رفتار میکرد. او به اصول نانوشته‌ی کف خیابان، وارد بود. او خودش در برقراری و پایبندی به مقررات و قوانین حرف نخست را میزد. بعبارتی قانون را بهتر از قانون گذار میشناخت . همواره راهی برای دور زدن قوانین سراغ داشت. او قانونی ، قوانین را زیرپا میگذاشت. ولی ان دوران در حال گذار به عصر جدید و دوره‌ی نوین و پیشرویی بود که چنین مسایلی درونش ، ملاک و معیار نبود. حتئ تمسخر آمیز و بی ارزش میگشت. در نهایت او قبل از تولد پسرش شهریار حین آوردن جنس قاچاق و ممنوعه از جنوب در درگیری با ژاندارم‌ها پس از یک تعقیب و گریز جانفرسا به محاصره‌ی نیروهای ژاندارمِ زابل در سیستان در آمد و پس از تبادل آتش و زخمی کردن چندین افسر و سرباز به پایش تیری اصابت کرد، او در آن لحظه‌ی خاص و وانفسا بینِ دوراهیِ بودن یا نبودن گیر میکند ،   او از تسلیم شدن و زندان رفتن واهِمه‌ای ندارد اما چندی پیش به همسرش شوکت ، که پا به ماه بود قول شَرَف داده بود که هرگز و به هیچ نحوی پایش به زندان نرسد . او خوب میداند که در مرام و مسلکش نیست و نبوده که هرگز  حرف و قولش دروغ شود ، در آن وقت تنگ ، تیری در خشابش نمانده بود تا به زندگیش خاتمه دهد ، او بی مهابا از مخفیگاهش خارج شده و در حالی که تپانچه‌ی خالیش را سوی افسران ژاندارم نشانه رفته بسوی آنها پیش میرود ،  و طبق تصورش با آتش ماموران سمت خودش مواجه شده و در دَم کشته میشود.  خبرِ فوت شدن و مرگ عظیم زودتر از جسدش به رشت میرسد و شوکت در غمی بی‌انتها فرو میرود. او پارچه‌ی سیاهی را جلوی درب خانه‌ اش به مفهوم عزاداربودن اهالی آن خانه نصب میکند ، و در عین ناباوری بجای شوهرش برای پدربزرگش ، حاج‌اقابزرگ مراسم یادبودی میگیرد،  گویی با مرگ عظیم ، شوکت جایِ خالیِ حاج‌اقابزرگ را بیشتر احساس میکند و بطور ضمنی با رویکرد متفاوتش گویای اضحار پشیمانی و ندامتش از گوش نکردن به توصیه پدربزرگش و ازدواجش با عظیم بود. بعبارتی شوکت یک قطره اشک هم برای عظیم نریخت و حتی جویای محل دفن پیکر عظیم نشد. شوکت بخوبی میدانست که اینکارها کمکی به او نخواهد کرد و به این صورت نمیشود لکه‌ی ننگ وصلت با شخصی قانون‌گریز و بدنام را از سرگذشتش پاک کرد‌ . شوکت چنان به ریشه‌ی و اصالتش بازگشته بود که گویی زمان به عقب بازگشته و او حوادث تلخ یکسالِ گذشته را در کابوسی شبانه میدیده. اما افسوس که آبِ ریخته بر زمین را نمیتوان جمع نمود . از آن بدتر ، یادگاری و امانتی بود که شوکت در رحم داشت و هشت ماهه باردار بود ، او هنوز به اتفاقات تلخی که هشتم فروردین ماه در کافه‌ صحرایی رخ داده بود فکر میکرد، و شراکت شوهرش در قتل یوسف سجودی ،جوانِ خوشنام و قهرمان بوکس کشور ، را لکه‌ی ننگی بر روزگار خویش میپنداشت. هربار که در عبور از کوچه‌ی میهن ، با اَمجَدخانوم و یا اقای سجودی رو در رو میشد ، از خجالت و شرمندگی تمام چهارستون وجودش به لرزه در می‌آمد. او حتی بیش از همه نگران و دلواپسِ نذری که در سقاخانه کرده بود میشد.  او احساس میکرد که در آینده‌ای نه چندان دور ، فرزندش که بدنیا آمد و بزرگ و جوان شد ، بخاطر نذر اشتباهی که کرده ، و یا بخاطر کفاره‌ی گناهان عظیم،  پسرش نیز همچون یوسف ، به ناحق جوانمرگ خواهد شد. زیرا به دست سردِ روزگار اعتقاد داشت.  اما در نهایت به خودش امیدواری میداد که از کجا معلوم فرزندش پسر باشد؟!....  غمی که گویای شرایط عجیب و متفاوت روحیات منحصربفرد شوکت بود. و این امر که شوکت باور شدیدی به اعتقاداتش داشت که این چنین از نذر یک شمع در سقاخانه‌ی محله‌ی سرخ  در اضطراب و نگرانی سالها را پشت سر میگذاشت

۲۰سالگی شهریار......

/√\/_  بتازگی ، بعداز سالیان سال ،  شوکت خانم که پسرش به سن جوانی رسیده و دانشجو شده ،حرفهایی تازه و کنایه‌وار میزند . چندی پیش ، شهریار از درون تاریکی اتاقش ، به مادرش خیره شده بود ، مادرش با مادر داوود در روشناییِ سالن نشسته بودند.  شوکت‌خانم میگفت♪؛  خب بسلامتی من دیگه وظیفه‌ی مادری خودمو انجام دادم و واسه شهریار هم پدر شدم هم مادر.  شهریار هم دیگه مردی شده ماشالله . و کم کم میره سر خونه زندگیش . و من باید فکری به حال پیری و تنهایی خودم بکنم . والا این روزا بچه‌ها بی‌وفا شدن. مثلا همین اقدس خانوم که صبح تا شب ، سر کوچه‌ی شما ، جلوی درب روی نیمکت کوچیکش ، چشم براه نشسته. و چشم دوخته ، بلکه پسر بی غیرتش بیاد و یه حال و احوالی از مادر پیرش بپرسه....  خودت شاهد بودی که با چه خون و جگری اون بچه‌اش رو سرو سامان داد. _مادر ‌داوود♪: مگه خبرایی هستش که چنین حرفی میزنی شوکت خانم؟    شوکت؛ والا... چی بگم....   

-®(شهریار عمیقن به فکر فرو میرود . فردای آنروز ، چیزی به روی مادرش نمی اورد ولی شوکت‌خانم از سکوتی که پسرش پیشه کرده ، از رنجش و یا بروز مشکلی در روزگار پسرش آگاه میشود. شهریار همواره عادت به دلنوشتن دارد، و اکثرا حرفهای ناگفته‌اش را مینویسد. او بیخبر است از اینکه در نبودش ، مامان‌شوکت ، تمام ناگفته‌ها را کنجکاوانه رصد و بازرسی میکند ، اما هرگز به رویش نمی‌آورد. اینک شهریار در دفترش مینویسد↓  

∆≥≤ این روزها ‌به خاطراتمون ، هم رحم نمیکنند.‌بتازگی بولدزرهای خشمگین ، یک شبه در هجومی ناباورانه ، به بازارچه‌ی چوبی ، و بی دفاع زرجوب ، تکه ای پُررنگ از تاریخ این محل و شهر را با خاک یکسان کردند. و هزاران هزار قصه‌ی ناگفته ، زنده به گور گشت . یادم است که قدیمترها ، در بچگی ، وقتی برای خرید به بازارچه میرفتیم ، من و داوود، در لابه‌لای مسیرهای تنگ و باریک ، مابین راهرو های خاکی و تاریک، که از مابین دکه‌های چوبی ،به یکدیگر میرسیدند ، مشغول بازی میشدیم. اصلا اکثر ما ، در عبور از همون بازارچه‌ی کج و چوبی، بزرگ شدیم. حتی درخت چنار که وسط بازارچه بود رو هم از ته زدند.من  تنها توانستم از درخت بلند چنار، تک شاخه‌ای از نهال را نجات دهم. به امید آنکه شاید باز در جای جدیدی کاشته و ریشه بگیرد. 

/\/_®آنگاه شهریار به فکر فرو میرود ، لحظه ای مکث و در ذهنش سوالی ناخودآگاه میشود مطرح !... آیا با ریشه گرفتن و جوانه زدن و رشد کردن این نهال ، درخت چناری که در بازارچه قطع گشت ، زنده خواهد ماند؟ سپس شاخه‌ی نهالی که کنده بود را در باغچه‌ی کوچک حیاطشان، کاشت. کمی بعد به راهنمایی مامان شوکتش، باز آنرا از باغچه در آورد ، و درون ظرف آبی گذاشت، تا بلکه ریشه‌ای بدهد، و آنگاه بکاردش، به امید اینکه شاید ریشه‌‌اش در خاک بگیرد ، و رشد کند.شهریار با سابقه‌ی افسردگی ای که دارد ، در غم فرو میرود و با حسی جدید و غمناک درگیر میشود. زین پس در غیاب بازارچه ی قدیمی ،  خاطرات در وجودش زنده به گور خواهند شد. -®آنسوی دیوار ، و در خانه‌ی متروک همسایه‌ای نامحسوس، نیلیا بر تکه کاغذی رنگ پریده و شیری رنگ ، در وصف احساسش به داوود، (همبازیه کودکی هایش) مینویسد؛↓

∆داوود ، ميدانى دخترانه ترين تعبيرم به تو چه بود ؟  مثل ناخن ترك خورده ام ميماندى ، دلم نميخواست كوتاهت كنم -حيفم مى آمد....طول كشيده بود تا آنقدر شده بودى ،خيلى دوستت داشتم ـ بودنت به من اعتماد به نفس ميداد ولى آخر بى اجازه‌ی من٫  گير كردى به جايى. و اشكم  را در آوردى  _تمام تنم تيـر كشيد.. ديروز غروب ، پس از تکرار ِ ِایستادن چشم انتظار در صفی ناتمام ، و دیدنِ تو برای چند لحظه‌‌ی کوتاه  در آنسوی گذر ضرب ، تصمیم گرفتم که به این عشق یکطرفه خاتمه دهم و ريشه ات را بزنم.  بی شک سخت است فهمیدن کسی که در کوچه پس کوچه های تنهایی پرسه میزند..عاجزانه به رهگذران می‌نگرد تا شاید کسی..تنها یک نفر وجود اورا حس کند.. _همه می‌گویند برایشان مهمی،اما کاش این حس قابل باور بود..شاید تو مرا به خاطر نمی اوری ، تنها خاطرات بازیهای کودکیمان ، من را به تو وصل میکند.. گاه به این باور میرسم و ایمان می‌آورم که احتمالا من دار دنیا  را بدرود حیات گفته‌ام ، اما روحم به دلیل نامعلومی درون دنیای مادی ، گیر کرده است. اما سپس به افکارم میخندم. سخت است که رسمی و یا ادبی بنویسم ، حرفهایم عامیانه‌ و خاکی هستند ، پس همانگونه که راحتم مینویسم. مادرجون من، بهم میگه که خیلی رویاپردازم ، پس حتما اینها تصورات من هستند و من زنده‌ام. اما... والا چه بگویم؟... گیج شدم. سالهاست زیر بارش باران خیس نمیشم، اما باز ، چتر همراه خودم میبرم. تا اینگونه شاید ، خودم را مانند دیگران تصور کنم_کاش در پسِ این ابرهای دروغینِ محبت،حسی بود که دلگرمی را چاشنی این بازیه ناعادلانه دنیا میکرد.  من بی تو ،  در مسیرِ آرزوهایم ٫٬ب‍سوی  ِ مقصد، بی وقفه پیش خواهم رفت... و در تلاشی پُرتکرار سمت _مشکلات ، هجوم خواهم برد.. من_ همانم که می‌اندیشم .صدایی در دلم  به  وجودم نجوا میدهد:  و من ایمان می‌اورم که ارزوهايم محال نيستند ..  _ميدانم كه در انديشه هاي مردمی حسود ، هم نميگنجد كه من آرزوهایم را بدست بياورم.._ اما من ناشنوا ميشوم هنگامي كه ميخواهند مرا دلسرد كنند.. من نميخواهم بفهمم كه اهالی محل روياهايم را دست نيافتني خطاب ميكنند.__من ناشنوا ميشوم تا زماني كه به انچه لايقش هستم برسم.. آن روز ديگر خواهم شنيد،زمزمه هايی را كه در گوش هايم ميپيچد که به یکدیگر میگویند :  به این دختر نگاه كنید! از کودکی پدرش را از دست داد و در دامن مادربزرگش بزرگ شد،  روزگاری  بخاطر بلند پروازي طرد شد. اما هرگز متوقف نشد..  و حال ، تو داوود، _ ای پسرک بی مرام ، ای تنها باقیمانده‌ی خاطرات خوش کودکی ، نمیدانم سکوتی که در نگاهت موج میزند ، بخاطر چیست؟.  به گمانم ، چهره ام برایت آشناست ، اما در پستوی خیالت ، نمیتوانی مرا به یاد بیاوری!   نمیدانم تقصیر کیست؟.. که این چنین گذر زمان همبازیهای کودکی را غریب میکند ، آنچنان از هم دور شده ایم که همچون رهگذری از کنارم عبور میکنی ، در حالی که همین چند صباح  قبل تر ، در کودکانه هایمان ، دست در دست هم ،  و یار وفادار یکدیگر بودیم ،آنقدر وفادار که حتی زمانی که قرعه به نامت بود تا گرگ شوی ، هرگز مرا نمیگرفتی ، و آنگاه که  تو چشم میگذاشتی ، و من جایی برای قائم شدن نمیافتم ، باز همچون این روزها ، خودت را به ندیدن میزدی و کنارم عبور میکردی،  اما ، آن ندیدن کجا!  و این ندیدن کجا!..  _افسوس  زود بزرگ شدیم ، _ حالا ، قصّه را هر کجا شروع کنم آخرش این اتاق غمگین است. تا ابد هم اگر تو راه نگاه کنم _باز  سرنوشت من این است... این روزها ، چشمان هیز صفت بسیاری پی من میگردند  ، و من در مرز باریکی از ابعاد دنیا ، سرگردانم _ من بی محلی و کم توجهی بسیار دیده‌ام اما اعتناء نکرده ام ، خب هر احمقی میتواند در برابر سلامم سکوت کند ، و یا بلکه به سوالم پاسخی ندهد . اما عاقبت کسی در جایی از این شهر ، به سلامم علیک خواهد گفت. این روزها هرکسی میتواند بگوید؛ دوستت دارم، ولی آدمهای محدودی میتوانند ثابت کنند که  دوستت دارند...  پسربی مرام ، خود نمیدانی که حتی  با بی اعتنایی هایت نیز سبب خیر میشوی... زیرا تنها به عشق و بهانه ی یک نظر دیدار توست که هر غروب به بهانه‌ی رفتن تا کتابخانه از مادربزرگم اجازه‌ی خروج از خانه را میگیرم، عازم نانوایی ای که رو در روی کوچه‌ی خاکی و بن بست شماست میشوم،    زجرکشان ، حس سرگیجه آورِ  صف طویل  نانوایی را به جان میخرم ، از بس جای خود را به دیگران داده ام که ، غیر از خودت کل اهالی محل ، پی به عشقم به تو برده اند ، و هربار ، تنها از ترس اخم های ، شاتر نانواست که یک نان میخرم ، و نان همان علت است که موجب خیر میشود!.. . چون در انتها ، نان را به اقدس خانم ، همان پیر زن تنها و غمگینی میدهم که همیشه سر بن بست شما ، چشم انتظار،  و بی روح خیره به جاده نشسته است....تا قبل از کشف پیرزن ، به ناچار نان رو ریز ریز میکردم و در طی مسیر برگشت به خانه ، بر روی دیوارهای محل میریختم تا ، بلکه گنجشکها ، از این عشق نافرجام بهره ای برده باشند --من در خاطرات کودکانه ام بیاد دارم ان روزهای گرم تابستان در کوچه‌ی بن‌بست شما ، كه همواره کنار هم و همراه یکدیگر بودیم ،  و از همان زمان اطرافیانم مرا بدلیل موههای کوتاه و رفتارهای  پسرانه ام ، مورد سرزنش قرار میدادند ، اما همان روزها بود که زندگی ام دستخوش تقدیر گشت ، و پس از فوت مادرم و هجرت پدرم ، من دست مادرجونم سپرده شدم و به ناچار از کوچه‌ی بن بست خاکی مان به انسوی گذر تبعید شدم . اکنون سالیان بسیاری از ان روزها دور شده ایم و من دیگر ان دختربچه ی شیطان و بازیگوش با موههای کوتاهه پسرانه نیستم ، و به لطف قلب مهربان مادرجونم ، اموخته ام که چگونه یک دختر کامل وبی نقص و قوی باشم ، اما راستش را بخواهی هنوز هم زمانهایی که دامن تن میکنم ، احساس غریبی میکنم ،و چیزی از اعماق وجودم فریاد میزند که من دختر نیستم و هربار درگیر احساسی دوگانه با هویت خویش میشوم ، گویی بخشی از وجود من پسر است ، و حتی گاهی میپندارم که روح من ، پسری‌ست که در کالبد دخترانه اسیر گشته . نیمی از وجودم با من غریبی میکند ، و هرچقدر هم به خودم تلقین و تمرین و تکرار میکنم اما باز نمیتوانم خودم را یک فرد با جنسیت مونث خطاب کنم

/\/_(کمی سکوت و مکث)  *نیلیا دست از نوشتن برمیدارد* _ در دلش میگوید ،، وای خدای من ، چرا اصلا چنین چیزهایی را درون دفترم مینویسم !  من به مادرجون قول داده بودم که هرگز چنین حرفهایی را به میان نیارم . من قسم خوردم که هرگز از این حرفا نزنم ، - اخه چرا از هرچیز و ه‍رجایی که میخوام بنویسم و یا بگم ، باز هم مسیرم به این بحث ختم میشه ، و این حرفا به میان میاد -® نیلیا کاغذهایی که نوشته را پاره میکند و درون سطل زباله می اندازد . تا در درّه ی فراموشی ها به اکران در بیاید. انگاه صدای سوت داوود به گوشش اشنا می اید. داوود که برای دیدن همکلاسی اش که در همسایگی نیلیاست ، به داخل کوچه‌یشان امده و بیخبر از چشمان عاشقِ پشت پنجره ، و بی ریاح در حال زمزمه کردن یک ترانه‌ی غمگین و عاشقانه به پشت پنجره ی بسته‌ و تاریک اتاق نیلیا میرسد ، و انجا روبه انتهای کوچه می ایستد به انتظار ، تا دوستش شهریار بیاید . داوود ناخواسته و تصادفا دستانش را به پنجره‌ی نیلیا ، تکیه میدهد و دست دیگرش را به کمرش ستون میکند. دراین حال ، از درون تاریکی اتاق ، نیلیا با خوشحالی به نظاره ایستاده ، و از اینکه با داوود تنها یک وجب فاصله دارد ، به شؤق امده و قلبش پر طپش شده. نیلیا اعتماد به نفسی بیشتر از قبل پیدا کرده و به خودش جرأت و شهآمت میدهد ، تا پایش را از انچه که تاان زمان بوده فراتر گذارد ، بنابراین بدون هیچ برنامه ی خاص و از قبل تعیین شده‌ای ، پنجره را باز میکند ، داوود که مدتهاست طی سالیان دراز این پنجره را بسته دیده و به بسته بودن ان پنجره عادت داشته ، ناگهان از باز شدنش یکه میخورد، چند قدم با اضطراب به عقب میرود و با چشمانی درشت و دهانی نیمه باز ، خیره به آن میماند....  در همین حین که به آرامی قدمهایش روبه عقب میرود  ناگهان به تیرچراغ چوبی برخورد میکند و با ترس فریادی میکشد و چابک و  غیرارادی برمیگردد و سوی تیرچراغ می‌ایستد ، با دیدنِ اینکه به تیرچراغ برخورد کرده کمی آرام میگیرد ، اما همچنان نفس نفس میزند ،  او اینبار بیخبر از پشت سرش ، پشت به پنجره‌ی مرموز ایستاده که ناگه دستی بروی شانه‌اش میزند، او همچون ببر میجهد از جایش و میچرخد سمت پنجره، که با خنده‌ی شهریار مواجه میشود  ♪ش؛  چ‍چ‍ چیه داوود، چ‍ چرا ت‍ ترسیدی؟  چ‍چ‍ چرا رَرَ رنگ و رُخسارت پ‍ پریده؟  داوود؛  بخدا من اینجا بودم ، منتظرت که یهو پنجره باز شدش منم برگشتم سمتش، که تیربرق اومد خوردش بهم،  یعنی من خوردم بهش، تا برگشتم سمتش، یهو تو مثل یه روح بیصدا و ناقافل از پشت سرم  اومدی و شونه‌هامو گذاشتی زیر دستت،  نه!....  یعنی با دست زدی رویِ شانه‌ی من.  شهریار؛ چ‍ چرا هَ‍ هَزیان میگی؟ من که هیچی ح‍ حالیم ن‍ نشد.  ®(سپس هر دو به آرامی نزدیک پنجره ایستادند ، بطوری بروی نوک انگشتان پایشان ایستاده بودند که گویی یک یا دو سانتی متر افزایش قدشان ، توفیقی در کل ماجرا خواهد داشت_ در نهایت هم که در منظره‌ی آنسوی پنجره و درون خانه‌ی بظاهر مخروبه ، با اتاقی پُر از خالی و هیچ روبرو گشتند، اما فضای سرد و بی روح اتاق ، چنان خاک گرفته و بی‌رنگ و لعاب بچشم می آمد که دل انسان میلرزید و نیرویی فراطبیعی در آنجا ، به احساس انسان نجوا میداد که چیزی درون آن مکان در حال تماشای آنان است ، از اینرو آنان به وحشتی غیر ارادی دچار شده و از لبه‌ی پنجره فاصله گرفتند!....)     اقای اسدی باز با آن اخم های همیشگی و قیافه‌ی حق بجانب ، از خانه بیرون آمد ، نگاهه مغرورانه ای به انتهای کوچه انداخت، و رفت........

 

 

داستان دوم ، محله ی ضرب بقلم شهروز براری صیقلانی ، نیلیا

داستان دوم ، محله ضرب

                 _ مختصری از روزگار ِدخترکی بنام نیلیا....

  شوکت صاحب فرزندی پسر شد اسم پسرش را شهریار نهاد، و با کوله باری از غم به زندگی ادامه داد ، در حوالی همان سالها بود که گوشه‌ی دیگری از محله‌ی کوچک ضرب ، دختربچه‌ای بدنیا آمد ، درون سجلد (شناسنامه) اسمش را گذاشتند آیلین ولی مادرش اورا نیلیا صدا میکرد. -نیلیا دخترکی خیالباف،با رنگ گندمگون ، موههای پسرانه و کوتاه، که بیش از حد  ساکت و درونگرا بود. مادرش تمام دنیایش بود. مرز دنیا در نظرش تا همان کاج‌های بلندی بود که گاه از سرکوچه ، میتوانست نوکشان را در دوردست ببیند. او دختربچه‌ای بیش نبود که فهمید جای فردی با عنوان و نقش پدر در زندگی اش خالی‌ست. اما غرق در کودکانه‌هایش بود و هر شب از پنجره‌ی کوچک اتاقش به آسمان خیره می‌ماند به امید شکار لحظه‌ی عبور شهاب‌سنگ، لحظات را به نظاره مینشست ، و همواره خوابش میبرد. اما در نهایت شبی گرم و تابستانی ، که خیره به آسمانی گشاد و باز ، مانده بود  پس از مدتها توانست لحظه ی عبور شهاب‌سنگی را شکار کند ، آنگاه از شدت شوق و شعف ، نفس کشیدن را فراموش کرده و زبانش  بند آمده بود . و تازه دریافت که در آن لحظه ی موعود ، هیچ آرزویی برای خواستن ندارد . و فی البداعه از ته قلب خواست ، که بتواند مادربزرگش را یکبار ببیند....  ∞8∞{ راوی؛ اما او بخوبی نتوانسته بود معنا و مفهوم فرق بین دنیای زندگان با مردگان را درک کند، زیرا تنها در یک حالت چنین آرزویی قابل برآوردن بود، آنهم اینکه او مبتلا و دچارِ حادثه‌ای به نامِ مرگ شود ، تا بتواند به نزدِ مادربزرگش برود }∞8∞  _زیرا بارها از مادرش شنیده بود که مادربزرگ و پدرش در تصادفی شوم ، از دنیا رفته‌اند. از آن پس او دیگر اشتیاقش را برای مشاهده و شکار لحظه‌ی عبور شهاب سنگ از دست داد و چندی بعد در یک غروب از روزهای گرم و طولانی تابستان ، موفق شد که انتهای کوچه ی کوچک و خاکی شان ، با پسرکی هم‌سن و سال خودش و لاغر جسته و سبزه به اسم داوود ، دوست شود.  او توانسته بود یک همبازی خوب و رفیق صمیمی را کشف کرده و به داشتن چنین دوستی دلخوش شود. او در بازی کردن و یا رقابت‌های کودکانه ای که بین بچه‌های کوچه جریان داشت همواره نفر آخر بود. و هیچ توجه و تمرکزی بر اصول و مبنای بازی نداشت زیرا تمام وجودش محو تماشای پسرکی زشت و لاغراندام بنام داوود شده بود. او میدانست که داوود ساده و دست و پا چلفتی‌ست ،  اما باخودش میگفت که هرچه باشد ، درعوض‌ حاضر شده تا با او همبازی و دوست باشد. در نظر دختر بچه‌ای شش ساله که تمام زندگی اش را درون خانه سپری کرده و هیچ برادر خواهر و یا فامیلی ندارد ، داشتن یک دوست ساده ، یعنی داشتن یک دنیای جدید و نو. او چند باری با مادرش به خانه‌ی همسایه ، رفته بود چون مادرش با مادر داوود دوست بود. و چندباری هم در پارک ، بطور تصادفی همدیگر را دیده بودند و لحظاتی را در کنار یکدیگر سپری کرده بودند.  همواره حین بازی قایم‌باشک ، نیلیا جایی برای پنهان شدن نمیافت، و در عوض داوود خودش را به ندیدن میزد تا شاید برای یکبار هم که شده، نیلیا نفر آخر و بازنده نباشد . نیلیا ، در افکارش به یک سوال برخورده و درونش غرق گشته بود. سوالی که بظاهر بی‌معنا و بیخطر بود. سوالی که همراه جوابی مشخص و ساده بود. اما از درک نیلیا خارج بود. و بارها این سوال را از مادرش پرسیده بود. ♪نیلیا؛ مامان‌ژونی من پسرم؟  مادرش؛ نه!.. تو گلدختر منی . تو تاج‌سر منی . تو نفس منی .    نیلیا؛ تورو خدا جدی جوابمو بده مامان‌ژونی ‌ . من دختر نیستم .  مادرش؛ تو فرشته‌ی خوشگل منی ، درضمن باید یاد بگیری که‹ به جنسیت خودت به اصالت و به شجره‌ی خودت به لهجه و سرزمینت افتخار کنی ، نه اینکه ازشون فرار کنی›  .   ®این حرفها بیشتر دختربچه‌ی شش ساله را گیج و سردرگم نمود ، و از حرفهای سنگین مادرش فقط چند واژه را بخاطر سپرد و زیر لب با خودش تکرار کرد: ‹من باید به ژستیت خودم به اصابت و به حنجره خودم به گنجه و زیرزمینم افتخار کنم نه اینکه ازشون فرار کنم.›  -®(مادرش هرگز به عمق حرف فرزندش توجه نکرد . زیرا چیزی که عیان بود ، چه حاجت به بیان بود!  اما در تصور نیلیا ، یک جای ماجرا میلنگید. زیرا باور چنین حقیقتی ، کمی برایش دشوار بود . او کوچکتر از آن بود که بفهمد جنسیت را چگونه و بر چه مبنا و اساسی تعیین میکنند. او دریافته بود که تمامی بچه‌های کوچه  ، به دو گروه مشخص تعلق دارند . یعنی یا پسرند یا که دختر. ولی چنین مبحث ساده و پیش‌پا افتاده‌ای که نیاز به تفکر و تصمیم گیری نداشت. پس چرا او سردرگم و پریشان میشد. پس از مدتی ، دیگر به این موضوع فکر نکرد و  او تمام دغدغه‌اش ، اجازه گرفتن از مادرش ، برای بازی در کوچه بهمراه بچه‌های دیگر شده بود.  ولی هدف اصلی اش بازی کردن نبود بلکه دیدن و ملاقات با همبازی و رفیق شفیقش بود. او کم حرف و درونگرا بود . و همواره درحال اندیشیدن به حقیقتهای موجود و کشف ناشناخته ها بود. یک غروب در حین بازی‌های کودکانه ، رفیقش داوود را هول داد و داوود به تیرچراغ برقی چوبی وکج ، برخورد کرد و گوشه‌ی لبش شکافته شد. و مابقیه ماجرا... خون، گریه، غصه، تنبیه از جانب مادر، و ممنوعه ‌البازی شدن در کوچه. _او در همان پاییز ، هدفی جدید را پیدا کرد. و تمام عزمش را برای رسیدن به ان جذب نمود‌.   نگاه کردن به آسمان ، باز آغاز گشت. اما اینبار در روزهای روشن به اسمان خیره میشد ، نه شبهای مهتابی.  او  به امید مشاهده‌ی یک رنگین کمان ، اینبار نگاهش را به آسمان دوخته بود، ... او هرگز موفق به دیدن رنگین کمان نشد و در پاییز همان سال بود که دچار یک حادثه‌ی شوم و نأس گشت . او مبتلا به رسم تقدیر گشت و جسم زمینی‌اش را به این کُره‌ی خاکی و اجاره‌ای پس داد  او اولین و پاک‌ترین فردی بود که از روی بچگی و بیخبری لحظه‌ی دیدن عبور شهاب سنگ در آسمان ، یک آرزوی اشتباهی کرده بود و خودش را به جَــبری خودخواسته محکوم نموده بود، از اینرو روحِ پاک و معصومش اجازه یافت تا پس از مرگ نیز در زمین و کنار و همراهه روحِ مادربزرگش بماند، حال نیلیا از حقایق بیخبر است زیرا لحظه‌ی جدایی از جسم زمینی خود کوچکتر از آنی بود که معنا و مفهوم مرگ و زندگی پس از مرگ را دریابد ، او پس از خروج از کالبدش ، از محدودیت و اسارت در زمان و مکان آزاد گشت ، اما از روی عادت و به رسم آدمیانِ خاکی ، خودش را پایبند گذر ایام نمود  هرچند که او تنها به خیالِ خام و کودکانه‌اش به زنجیر زمان و مکان بسته شده بود ولی در عمل او هر از چندگاهی دچار تداخل و عدم هماهنگی در ریتم یکسان و پابرجایِ گذرِ زمان میشد، او همانند پریان دره‌ی گلمرگ ، از عطر گلهای بهشتی و معطر و عطر خوش عود و کُندور تغذیه کرده و شیفته‌ی عطر نان بود ، زیرا او را به خاطراتی خوش از زندگی در کنار مادر میبرد ، در این شرایط عجیب و غیرمعمول ، مادربزرگ پیر و دانای نیلیا برای پرهیز از تداخل در زندگی آدمیانِ خاکی ، یک خانه‌ی خالی و نیمه متروکه که خالی از زندگی بود را در انتهای کوچه‌ی میهن ، ویط گذر محله‌ی ضرب یافت ، و ازدست برقضا همسایه‌ی خانه‌ی شوکت خانم و پسرش شهریار در انتهای بن‌بست خاکی و باریک گشت. خانه‌ی متروکه‌ای که بچشمان و نظر نیلیا در ابعادی متفاوت از روزگار سه‌بُعدی آدمیان‌خاکی ، بسیار تمیز و معمولی بود . او گاه از پشت قاب پنجره‌ی چوبی خانه ، به امتداد کوچه‌ی خاکی و خلوت می‌نگریست ، تا بلکه گربه‌ای تکراری و  آشنا از عرض آن رد شود ، ..... و اما در عالم زندگی و زندگان ، داوود و شهریار یک دوست و رفیق صمیمی جدید و باوفای دیگر بنام سوشا یافتند ، و هرسه با هم همکلاس و همراه هم بزرگ شدند سالها گذشت..... نیلیا همراه مادربزرگش در آنسوی محله‌ی ضرب و در انتهای کوچه‌ی میهن ، در همسایگی شوکت خانم و پسرش شهریار ، بسر میبرد. نیلیا ، دخترک نوجوان  پاک و معصوم ، ، شب هنگام ، قبل خواب ، رادیوی کوچک مادربزرگش را برداشته و صدایش را بی‌نهایت کم میکند ، تا مادربزرگش که بالای تخت خواب به خواب فرو رفته را بیخواب نکند . نیلیا بیدلیل عادت و علاقه به پیدا کردن فرکانسهای رادیویی دارد که با زبانی خارجه ، در حال پخش باشد. او اصلا زبان خارجه بلد نیست . ولی شنیدن صدای رادیویی بیگانه ، به او حس رضایت و آرامش هدیه میکند . نیلیا بیش از حد خیال‌پرداز است. و تخیلی پرکار و فعال دارد . اما مرز بین حقیقت و خیال را بخوبی میشناسد . بلکه او به علت تنها بودن ، و زندگی در کنار مادربزرگی پیر و کمحرف ، عادت کرده تا اوقاتش را با افکارهایی عجیب و منحصربفرد پر نماید . او ذهنی بازیگوش و تخیلی فانتزی دارد. تک تک گربه‌های کوچه‌ی بن‌بست شان را به اسمی خاص نامگذاری کرده به گربه‌ی  نر و سیاهی که یک چشمش را از دست داده میگوید کاپتان جک ویا به گربه‌ی نر و مُسن‌تری که همواره با کاپتان‌جک وارد جنگ برسر قلمرو میشود و اندام پُف‌ کرده و عضلانی‌تری دارد میگوید ، پهلوان پنبه و باتوجه به خصوصیات و ظاهرشان ، برایشان شغلی برگزیده .او طی این چندصباحی که با گربه‌های کوچه معاشرت خیالی برقرار کرده ، آماری دقیق از نسبت های خونی و فامیلی گربه ها با یکدیگر را به دست آورده . آنچنان دقیق که احتمالا خود گربه‌ها اینچنین از شجره‌ی خانوادگی‌شان آگاه نیستند . نیلیا خوب میداند که گربه‌ی ماده‌ی سفید و مسن کوچه که بنام بانو برفی میشناسد ، فرزندخوانده‌ی آن کوچه محسوب میشود ، زیرا چندین سال پیش ، در زمستانی سخت ، و میان بارش شدید برف ، بانوبرفی را که بسیار کوچک بود ، یتیم و تنها ، درون پیچ و خم محله‌ی ضرب یافت ، که از شدت سرما رَمَقی برای راه رفتن و یا ناله کردن نداشت ، نیلیا انرا به خانه‌ی انتهای کوچه‌ی میهن آورد ، تا از مرگ نجات یابد، و سرانجام گربه ی کوچک را بنام بانوبرفی اسم گذاشت، و حال پس از سالها ، کاپتان جک ، پسر ناخلف بانوبرفی‌ست ، و خودش نمیداند که گربه‌ی رغیب و سیاهی که بنام پهلوان پنبه ، درون کوچه شاخ‌وشانه میکشد ، پدر حقیقیش است. نیلیا از انکه چنین راز بزرگی را در سینه پنهان داشته ، احساس غرور میکند . و این ماجرا را همچون غصه‌ی رستم و سهراب میپندارد. او در خیالاتش با تیرهای چراغ برق کوچه‌شان دوست شده و در حین عبور از کنارشان ، در دل خود و زیرلبی ، با آنان سلام‌و احوال پرسی میکند .  نیلیا سراپا غرق در دنیای ساختگی و توهمات خویش است. او دیرزمانی‌ست که از معاشرت با افراد اجتماع دست شسته و به تنهایی اخت و به خیالبافی خوی گرفته. از فرط تنهایی همواره با خودش حرف میزند و تشنه‌ی یافتن راهی‌ست تا از سیر یکنواخت زندگیش خارج شده و معاشرت با دیگران را تجربه کند. و ازاین روست که مدتهاست به تخیلات خود پناهنده شده و در تلاشی همه جانبه برای برقراری یک رابطه بین دنیای خیالی و حقیقت زندگانیش دنبال پلی باریکی بین حقایق و اوهام است. و در این میان از هیچ تلاشی روی گردان نشده. او بتازگی در ناامیدی از معاشرت با انسانها ٬ روی به گربه‌ها اورده . زیرا براستی که در دنیای وانفسای زنده‌ها ٬ این تنها گربه‌ها هستند که او را میبینند و وجودش را حس میکنند. او همواره به سوالاتی بی‌جواب می‌اندیشد. ولی هیچگاه موفق به یافتن پاسخی مناسب نمیشود. او چندصباحی‌ست که پی به موردی جدید و سحرآمیز برده ولی سکوت پیشه کرده  و به مادربزرگش هی‍ــــچ نگفته. او چندی‌پیش در عبور از غروب یک پنج‌شنبه‌ی خیس و بارانی ٬٫ چتـــرش را زیر بارش شدید باران بست. تا بلکه خیس شدن زیر باران را تجربه کند. اما در پایان مسیر دریافت که برخلاف انسانهای اطرافش و تمام رهگذرانی که در عبور از سنگفرش پیاده‌رو از بارش باران خیس میشوند ، به هیـــچ‌وجه او خیس نمیشود. گویی که وجودش خالی از کالبد و جسم است.  

 

 

داستان اول محله ی ضرب بقلم شهروز براری صیقلانی

داستان اول از رمان قصه ی ضرب بقلم شهروز براری صیقلانی . داستان اول ، نذر اشتباه ، شوکت  محله ی ضرب ، محله ای در شهر رشت مرکز استان گیلان میباشد ، که آنسوی رودخانه ی زر قرار دارد .  

  .....

  1.   به  نام خدا
  2.               ★داستان اوّل★             
  3. (مختصری از شوکت، مادر شهریار)         
  4.  زمان_ (سال ۱۳۳۸شمسی)
  5.          _شوکت دختر یک بزرگزاده و  رگ ریشه‌اش از خاندانی اصیل و نامدار بود. او جد در جد ، اهل و ساکن این شهر شـــمالی و بارانــزده بود   شوکت از کودکی دوشادوش با پدربزرگش در پناهِ سایبان یک چتر ، زیر ریزش قطرات نقره تاب ، و بروی زمینی خیس و باران خورده برای سرکشی به املاک مستغلات و هجره های متعددشان روانه‌ی بازار میشد. او از همان ابتدا جَنَم و شهامتی منحصر بفرد داشت. که روز به روز با گذشت زمان و بزرگتر شدن سبب شکلگیری یک شخصیت قوی و جنگنده در او میشد. شوکت که شش سال بیش نداشت ، با زبانبازی و زرنگی ، شروع به دلربایی از کوچک و بزرگ نمود . او سالهای کودکیش را، در موقعیت و مکانی غیر معمول ، و شرایطی غیرعادی سپری کرد. زیرا بدلیل وابستگی و همراهی با پدربزرگش ، همواره همچون دگمه‌ی پیراهنی به وی وصل بود . و لحظاتش  ناگزیر در محیط های جدی و خشکـ بزرگان ، ورق میخورد. شوکت شش سال داشت و فقط تا همین حد میدانست که پدر و مادرش چندی پیش برای زیارت خانه‌ی خدا به مکه رفته اند ، کمی بعد خبر آمد که بین راه مادرش مریض و ناخوش گشته ، و آنها به ناچار در شهری بین مرزی ، برای مداوا ، توقف کرده اند . اما تا چندصباحی ، هیچ خبر و اثری از آنها دیده نشد . تاخیر آنها در ارسال نامه و یا پیغام ، کمی نگران کننده بود.  یک پنجشنبه‌ی آفتابی و بهاری بود که ساعت از ظهر ، فاصله میگرفت و سوی غروب پیش میرفت .شوکت درون حیاط  خانه‌ی ویلایی و بزرگ پدربزرگش ، روی کاشی‌های کف حیاط ، با تکه گچی سفید مربع های به هم پیوسته ای کشیده بود، و با تکه سنگی ، به تنهایی با یک پای بر زمین ، درون مربع ها میجهید و لع‌لع بازی میکرد. که چشمش به حرکات آرام و نرم گربه‌ی سیاه افتاد. سپس به لانه‌ی پرستوهای بالای پیچک یاس نگاهی کرد ، گربه‌ی سیاه و بدطینت محل ، از بازوی درخت انار ، به شانه‌ی دیوار جهید ، شوکت با چشمان درشتش ، خیره به صحنه ماند ، لبخندی از سر بیخبری زد. زیرا آن لحظه ، هم گربه و هم پرستو ها را همزمان درقاب یک تصویر داشت.  گربه اما نقشه‌ای دیگر درسر داشت . گربه با یک جهش و یورش ، چنگـ بر لانه‌ و آشیانه‌ی آرامش و خوشبختیِ  پرستوهای عاشق انداخت. یک پرستو پرواز کرد و سوی آبی آسمان شتافت. آن دیگری در آغوش ِ سیاهه گربه ، غیب گشت. چند پر به آرامی در هوا چرخزنان رقصید و زیر نگاهِ متحیر و شوکه‌ی شوکت ، آرام آرام ، در پیش پایش به زمین نشست . شوکت بخوبی فهمیده بود که چه چیزی پیش رویش رخ داده ، اما نمیدانست که آنچیزی که حاصل گشته ، خوب است و یا بد!..  آن لحظه برای اولین بار در عمرش ، با بی ریاحی و خالصانه ، از خودش پرسید؛♪ یعنی، ایــــن بــَـــده؟.. �از طرفی خوشحال بود که گربه‌ی دوست داشتنی و زیرکــی که یکبار نازش داده بود ، دلی از غذا در آورده و از سویی دیگر نگران ِ غمِ تنهایی و بی‌‌کسی آن پرستویی بود که از چنگال تقدیر ، پر کشیده و زنده مانده و به ناچار  زین‌ پس تنهاترین پرنده‌ی ساکن پیچک یاس خواهد بود. اما آنسوی درب بسته‌ی خانه، در آرامش و سکوتِ کوچه ، حادثه ای در جریان بود، پرستو ها در آسمان به پرواز در آمده بودند و در گوش شوکت صدای پرستو ها،  طنین انداز شده بود ،  روز ،پنج شنبه بود،   پدربزرگ با صدایی خشدار پرسید؛ شوکـــت!.. شوکَــتی کجایی دخترجون؟.. بیا پیش من تا برات میوه پوست بکنم...   _ش‌ک؛ من اینجام آقاجونــی، الان یهویی پیشی اومد ،یــهویی پیش خونه‌ی لونه‌ی آشیونه‌ی پرستو هاا ، بعد یهویــی ، افتاد روی آرامِ پرستوهـااا  بعد یهــو یهو یهویــی اشتباهی دهانش باز که بود ، یهویی یکیشون  رو اشتباهی  یهو  گیر کردش توی دهانش انگاری!. یکیشونم  پرید آسمون ، گُـم شدش، .آقاجون !.پیشی سیاهه مگه غیر ازآقا موشه ، یهویی ممکنه حوس کنه که پرنده‌های پرستوهای بالایِ درخت یاس رو هم بخوره؟..   پدربزرگ: چی‌چی میگی دخترجون؟ چرا همش بریده بریده حرف میزنی؟،. من که نمیشنوم  چی داری میگی؟   شوکت؛ میگـــَم که آقا پیشی سیاهه میوه ‌ی هلو میخوره؟..   _پدربزرگ؛ نه دخترجون ، گربه که میوه نمیخوره،  ٬�_ شوکت که هرگز شیطنت نمیکرد و دختری آرام و عاقبت اندیش بود ، اینبار سنّـت شکنی کرده و از سر کنجکاوی کنار لبه‌ی حوض ایستاد، کمی به بازی ماهی‌های سرخ و گُـلی ، در درون حوض خیره ماند. دستش را به کمر زد، سرش را چرخاند به آلاچیق و پدربزرگ نگاهی زیرکانه  انداخت. نگاه بعدیش سمت ظرف بزرگ میوه‌ها ، نشانه رفت. دوید و یک هلوی بزرگ برداشت، به لبه‌ی حوض بازگشت، صدای کشیده ‌شدن نوک قلم ، بروی سطح کاغذ ، بگوش رسید. گویی قلم پس از اتمام جوهرش ، بروی تن بی‌متن کاغذ، میلغزد و این‌میان کاغذ ‌است که از درد این لغزش جیغ میکشد. شوکت هلوی بزرگ در دستش را سوی ماهی گلی بزرگ نشانه میرود و میوه را سوی هدفش شلیک میکند، از صدای حاصل از برخورد هلوی بزرگ با سطح آب ، نگاه گربه زودتر از پدربزرگ ، به شوکت جلب میشود.  شوکت که بخوبی میداند ، چنین کاری از وی انتظار نمیرود ، با شرمندگی دستش را جلوی چشمان درشتش میگیرد و ژست شرمندگی و نِدامَـت را بنمایش میگذارد. هلو دیگر تنها نبود، زیرا ماهی گلی که سه دُم داشت و چشمانش همچون قورباغه بیرون زده بود، مُرده بود و همراه هلو بروی سطح آب ، درون حوضچه ، قوطه‌ور بود. نگاه شوکت به جای مرکبی و جوهردان و قلم خطاطی پدربزرگ بروی نرده‌ی چوبی افتاد. پدربزرگ تنها درون آلاچیق بزرگی بود که انتهای حیاط ، خودنمایی میکرد. پدربزرگ و عینک گردش ، خیمه زده بر کاغذی سفید و بزرگ ، به نرمی ، قلم خوشنویسی را درون جوهر مرکبدان ، فرو میبرد و با وسواس حروف را نستعلیق و کج ویا سربه‌سر کنار یکدیگر ، به خط میکشید ، آنگاه از بالای عینکش ، نگاهی مغرورانه و ازخودراضی به کاغذش می‌انداخت. پدربزرگ گهگاه از سر تفریح و یا برای پرکردن اوقات فراقتش ، در زمینه ‌ی خطاطی و یا حتیٰ شعر شاعری ٫ نیم نگاهی داشت و به هر کتاب و یا مطلبی که با  خیام مرتبط میگشت ، ســــَرَک میکشید . او هرچه بود بی ادعا و کم حرف بود ، و از اطرافیان پنهان مینمود که خودش هم در خلوتش ، شعر میسراید . زیرا بخوبی میدانست که همگان او را بعنوان مردی سالخورده و خردمند درون کسب و کار میدانند ، و در انظار عموم و جمع بازاریان، وی به سرسختی ، پشتکار  و مدیر و مدبر بودن ، شهرت داشت  ، و زبانزد خاص و عام بود. حال شاید میپنداشت که چنین روح لطیف و ظریفی که قادر به شعر سرودن باشد ، به وجهه  و شخصیت زبر و خشک و نچسب او نمی‌آید.   آفتاب بروی شهر میتابید، او یک قورت از استکان کمر باریکش، چای‌خورده بود.  که خدمتکار خانه ، هراسان و نفس نفس زنان ، خبری از پدر و مادر شوکت آوردو گفت؛ حاج‌آقا حاج آقا الان شنیدم که مابقیه‌ی اهالی محل که با کاروان  خانم و آقا رفته بودن سفر حج ، برگشتن و رسیدن شهر،  پدربزرگ؛ ای کاش زودتر یه خبری میگرفتی تا یه گوسفندی زیر پای بچه‌ها  قربونی میکردم، بجنب سریع عبای سفیده با گیوه‌ام رو بیار، یه اسفند دود کن....  _� آن لحظه شوکت نه خوشحال شد و نه اینکه ناراحت . او بیشتر نگران جداشدن از پدربزرگش بود. زیرا میدانست که تنها مدت کوتاهی به امانت ، نزد پدربزرگش سپرده شده. آنروز با سلام و صلوات ، و هجوم همسایه ها و دود اسفند ، به لحظه‌ی موعود نزدیک میشد ، پچ پچ و زمزمه های درگوشی و خاله‌زنکانه‌ای درون محیط خانه ، و بین اهالی رد و بدل میشد . شوکت تنها بفکر ، لو نرفتن و ماسمالی کردن ، ماهی قرمزی‌ست که به قتل رسانده . پرستوی بیوه و غمگین به آشیانه باز میگردد ، تخم هایش نشکسته ، اما شریکش قربانی چشم حسود روزگار و نگاه زیرک گربه شده . عاقبت در میان بهت و حیرت همگان ، از عمق افرادی که تجمع کرده و جلوی درب خانه هجوم آورده بودند ، یک چمدان بزرگ و سبز رنگ دست به دست به پیش آمد و به روی ایوان رسید . آنچنان بروی چمدان خاک نشسته بود که گویی از دل طوفان شن ، خارج گشته . نهایتن در چشمان نگران و متفکر شوکت ، در قاب تصویری مات و مبهم ، از پشت دود اسفند ، خانمی رنگ پریده و لاغر اندام سبز شد. که شباهتی به مادرش نداشت . اما در فوران افکاری مجهول و متشنج ، که در سَـرِ تمامی حُضار ، میجوشید ، سکوت فراگیر و حاکم شد . شوکت باز از خودش پرسید ؛ ♪یعنی ایــــن بـَــده؟...  � اما اینبار پاسخی واضح وجود نداشت . آن زن ، همسفر و هم‌کاروان مادر و پدر شوکت بود ، که از آنها برایشان خبر آورده بود. آنها در مسیر بازگشت به دیار ، در طوفان شنی شبانه اسیر و مفقود شده بودند . و چون چمدان آنها بار بروی شتر آن زن بود ، در نهایت توانسته بود تنها چمدان را به رسم امانتداری به دست آنها برساند. شوکت ، آنقدر کودک بود که ندانست ، چه چیزی رخ داده ، اما از ته قلبش میخواست که آن مردم و همسآیگان از حیاط خانه‌ی پدربزرگش خارج شوند، و او هلوی درون حوض را برداشته بلکه آن ماهی گلی ، باز زنده شود،  آنگاه او هلو را بر روی شانه‌ی دیوار گذارد. تا بلکه گربه‌ی سیاه‌دل ، با خوردن آن ، از خیر خوردن پرستو بگذرد.     _سالها گذشت و شوکت از آن دوران به آرامی عبور کرد.  هر چه بزرگتر که شد ، مهر و محبت دستان پدربزرگش را بیش از پیش لمس نمود. همه وقت و همه جا با وی همراه گشت. او بطور اکتسابی و دلخواه ، اغاز به یادگیری قانونهای نانوشته و رسم رسوم های رایج در عُرف بازار نمود . او ، با تماشای حوادث و وقایع روزمره ، یاد گرفت که چگونه با هر مسئله ای برخورد و از هر حادثه ای سربلند بیرون بیاید . او در گرفتن حق و حقوقش توانا و موفق بود . او بجای بازی کردن با کودکان هم سن و سالش ، با بزرگان و اهل کسبه‌ی بازار ، وقتش را میگذراند. از همان کودکی حاج‌آقا بزرگ ، حساب خاصی بروی وی باز کرد . و او نگین تاج پادشاهی‌اش شد. شوکت و علی پسرعمو و دخترعموی یکدیگرند اما با هم روابط گرم و صمیمانه‌ای ندارند. علی ساکت و درونگراست، بی آزار و خاموش، برخلاف شوکت ، که شر و شور است و سرش درد میکند برای گرفتاری، او و علی تنها نوه‌‌های ارباب صیقلانی هستند . ارباب صیقلانی ، مردی خَیِر و متواضع بود ، او را همگان به اسم حاج اقابزرگ درون شهر میشناختند . و به کارهای انسان دوستانه‌اش معروف بود.  ، علی از دست حرف مردم و برای درآمدن از زیر سایه‌ی پدربزرگش ، خانواده را ترک کرد و گوشه ای از محله‌ی سرخ ، مغازه‌ای اجاره نمود ، و پیشه‌اش لحافدوزی شد ، او هرگز ازدواج نکرد ، اما روزگارش بر عشقی عجیب و بی مانند گره خورد . گویند که روزی در نگاه اول، عاشق و دلداده‌ی دختری خوش سیما گشت، ولی دخترک ساکن این محل و یا شهر نبود ، حتی از اهالی شهرهای اطراف نیز نبود ، بلکه مسافری از عالم غیب بود که کسی نمیداند از کجا آمده و به کجا رفته است . شوکت نیز در غیبت پدرش ، عصای دست حاج آقابزرگ یعنی پدربزرگش شده بود ، که از بس به تنهایی امور کسب و کار و هجره های پرتعداد حاجی را گردانیده بود ، که همگی او را بخوبی و نیکی میشناختند ، در مقابلِ شوکت ، همگان دست به سینه و آماده باش بودند ، شوکت به صغیر و کبیر باج نمیداد و حق را از ناحق ، تمیز الَک میکرد . سرش درد میکرد برای گرفتاری و جنگ و جَدَل . از هیچ بحران و چالشی ، روی گردان نبود ، و با فراق باز به استقبال ماملایمات میرفت. او سالهای نوجوانی و اوایل جوانی‌اش را آنچنان در انجام امور بازار ، ارباب رجوع ، سرکشی به امور امریه ، املاک و رفع و رجوی مصائب و معایب سپری کرد که یادش رفت عشوه و ناز و ادای معمول و رایج درون دختران دم بخت را بیاموزد. او هربار از تعریف و تمجید بزرگان و اهل فن و کسبای قدیم و اصیل بازار در خصوص خصلتهای خوب و موفق خویش ، نیرویی هزار برابر از پیش میگرفت ، گویی همین تعریف تمجیدها برای خوشبختی ‌اش کافی بود. آخرين روزهاي زمستان طي مي شود و بهار در راه است. به تدريج از سرماي هوا کاسته مي شود. باران متوقف شده ولي آسمان هنوز ابري ست. خروس مي خواند و سگ پارس مي کند. شوکت پر انرژی و حاج‌آقا‌بزرگ  بی‌رمق و بدحال است و توانِ حرکت ندارد. چهار ستونِ بدنش خشک شده و قادر نيست خود را تکان دهد. دکتر به شوکت وعده داده که حاج‌آقا بزودی بهبود یافته و سلامتی و توانش را بازمیابد. یک سال دیگر نیز به پایان رسیده بود و  روزها یک به یک خط خوردند ، و ماهها از تقویم عبور کردند تا که آرامش شهر ، جایش را به شلوغی و داغیِ بازارِ شب عید میداد . در ازدحام مردم و شلوغیه خیابانها و گذرهای منتهی به مرکز شهر ، کلانتری ها و شهربانی  نقش و وظیفه‌ی ِ برقراری نظم و آرامش را برعهده داشت.  آن روزها ، مردمان شهر ، سری نترس و دلی دریایی داشتند ، آنها در لحظه زنده بودند و تمام و کمال ، تک‌تک ثانیه ‌هایشان را زندگی میکردند ، و ترسی از قانون و صاحب قدرت نداشتند ، تنها معیار و ملاکشان ، گرفتن حق و فریاد زدن صدای آزادی ، و ابراز وجودشان بود. بعبارتی ، همگان میدانستند که هر چالش و دردسری ، همچون صحنه‌ی آزمون و امتحانی‌ست که آنان را در بازیِ زندگی ، مَحَک میزند. پس بسیاری از اهالی شهر ، منتظر فرا رسیدن چنین لحظه‌ای بودند . تا به جنگ و نَبَرد با بی‌عدالتی و ظلم بروند ، و اینگونه جوهره‌ی وجودی‌شان را به مَحرز  نمایش بگذارند و خود را اثبات نمایند . از اینرو معیارها به گونه‌ای غیرمتعارف و غیرمعمول شکل گرفته بود بعبارتی عده‌ای انگشت شمار در سطح شهر بدلیل درگیری های متعدد و شهامت و شجاعتی فاقد عقل سلیم و خالی از منطق در دعواها و زد و خوردهای فیزیکی ، سرشناس و شهره‌ی شهر شده بودند و در آن دوره‌ی زمانی و مقطع کوتاه از زمانه به اسم لات شناخته میشدند، البته این عنوان در آن دوره به هیچ وجه بارِ منفی نداشته و دارای عرج و احترامی خاص بود. در نهایت بین لاتهای متعدد شهر ، به ندرت و انگشت شمار بودند که پایبند و وفادار به چهارچوب و مرام مسلک ویژه‌ی لاتی باقی بمانند زیرا دوره‌ی چاقو و چاقوکشی به سر آمده بود و گنده‌لاتهای شهر آموخته بودند که با محبوبیت و شهرتی که میان جمیع اهالی شهر بدست آورده اند میتوانند به طریقی برای امرار معاش و کسب درآمد از بُرِش و نفوذ کلامشان در برقراری نظم و آرامش بهر ببرند . در این بین اسم سه الی چهار نفر در کل سطح شهر ، برازنده‌ی لقب گنده‌لاتی بود. که همگی با ژاندارمری‌ها و شهربانی ها در سطح شهر همکاری میکردند ، و بسته به موقعیت مکانیشان ، ابراز وجود کرده و فعالیتهایشان را در همان حوزه انجام میدادند و با زدوبندهای غیرقانونی‌ای که در خفا و پشتِ‌دست داشتند ،سبب برقراری صلح و ارامش و حفظ امنیت شهر میشدند. آنها از نفوذ حرفشان در میان انبوه مردم استفاده‌ی مثبتی میکردند و در هر دعوا و اختلافی با پادرمیانی و وساطت موجب ختم به خیر شدن ماجرا میشدند.   در یک روزِ شلوغ ، قبل از فرا رسیدن سال جدید ،  در آخرین روزهای زمستان، شوکت در روزگارش به یک بازی جدید از بازیهای فلک و سرنوشت فرا خوانده شد. در یکی از هفته های اسفندسوزِ تقویم ، گذر هفته به پنجشنبه‌‌ای خاص رسید ، شوکت سَرِ هُجره‌ا‌ی که بعد از پُلِ رودخانه‌ی زَر ، ابتدای دهانه‌ی بازارچه‌ی چوبیِ میوه و تَره‌بار بود ، ایستاده بود و با صدای نخراشیده و محکمی ، تعداد کیسه های برنجی که از انبار به داخل هجره میبردند را میشمرد. او آنروز ، برای اولین بار با یک نگاه به مردی غریبه و بیگانه دلش لرزید. گویی برای اولین بار چیزی در دلش نجوا کرد و لبریز از حس زن بودن ٬ گشت . آنقدر که شمارش کیسه های برنج از دستش در رفت و خیره به خط و خطوط زخم‌های دشنه ای که برصورت مردی غریبه نشسته بود ماند. و این آغاز تغییر و تحولات در زندگی شوکت بود. او پیچید به دور عشقی عجیب,  تند و شدید. همان آتش عشق تندی که زود فروکش میکند. او یک دل که نه ، صد دل عاشق و شیفته‌ی گنده‌لات شهر شده بود.   زن سرکش و مردانه مسلکی که آوازه‌اش از باب بالامَنِشی و بلندطبعی در کل شهر شُهره‌ی عام و خاص بود در نهایت تن به رسم و رسوم رایج آن روزهای اجتماع داد ، خودش هم نفهمید که چه شد برق عشقی کورکورانه بر عقلش تسلط یافت و با لجاجت و سرکشی ، رو در روی حاجی ، ایستاد و خودش را از ارث میراث محروم کرد ، و درمقابل خوشی کوتاه مدتی را پس از ازدواج تجربه نمود. او با گنده لاتی بنام عظیم هشتی، که درون سجل (شناسنامه) محمد سوادکوهی نام داشت  ازدواج کرده بود. شوهرش از طایفه‌ی قوام السلطنه بود ، و شجره‌ی طولایی داشت. که جزء تبعیدی های این شعر محسوب میشدند. اما شاخه‌ی مربوط به عظیم در این شجره‌ی قطور ، با خلاف و قانون شکنی پیوندی ناگسستنی خورده بود. عظیم هشتی ، شغل خاصی نداشت و به عبارت آن دوره زمانه ، زرنگ نان خودش بود ، در قمار حاضر و ناظر بود ، حکم اخر در دادگاه خیابانی به تیغ تیز دشنه‌ی عظیم هشتی ، صادر میگشت. یکبار هم که قسم خورد تا دشنه را خاک کند ، و دو روز بعد برای نشکستن قسم و قولش ، بجای دشنه ، تیزیه کوچکتری بنام گازان را در جورابش گذاشت. و روز از نو ، روزی از نو.   پدربزرگ شوکت ، از روی تجربه  ازدواج عظیم‌هشتی با نوه‌اش ،را اشتباه و غیر ممکن میدید. اما هرگز تصور شنیدن حرفی ، بالاتر و غیر از حرف خود را نمیکرد. هرگز انتظار ، رفتار و تصمیمی برخلاف میلش را از شوکت نداشت.  اما زمانه برخلاف افکارش گذشت.    – یکروز معمولی بود ، یک پنجشنبه‌ی بارانی و متفاوت. حسی خاص درون ، شهر ، بی خیال قدم میزد. از کنار عابران که عبور میکرد ، بی اختیار در وجودشان رخنه میکرد. ناگاه رهگذران ، دچار اضطراب میشدند. دچار استرس ، یا وقوع یک پیش آمد.  – حمام حاج‌اقابزرگ در مرکز شهـــر، روزهای پنج‌شنبه شلوغ بود .  زیرا از سخاوت حاج‌اقا‌بزرگ ، روزهای پنجشنبه برای فقرای شهر ، استفاده از حمام رایگان بود. اما این امر برخلاف میل باطنی حاج‌اقا بود. ولی از سر ناچاری و برای احترام گذاشتن به نظر عزیز دردانه‌اش ٫شوکت٬ ناچار به پذیرشش شده بود . حاج‌اقا خودش بر این باور بود که چنین قانونی سبب مشخص شدن فقرا از عوام میشود ، و ممکن است افرادی از سر آبروداری و غرور ، و یا خجالت ، نتوانند از چنین امتیاز و فرصتی استفاده کنند . همواره حاج اقا میل داشت که روزهای پنج‌شنبه ، استفاده از حمام برای همگان رایگان باشد. تا بدین ترتیب ، سبب الک کردن و جدا نمودن فقیر از دارا نشود . حاج اقا اخلاق خاص و مخصوص بخود را داشت . او عادت داشت تا در طی انجام هرکار خیری ، خودش شخصا ، حضور بیابد ، و شاهد جریان امور باشد .  این امر که او میل داشت ، در لحظه‌ی خیرات و یا کمک به مردم ، خودش شخصا حضور بیابد، برایش یک چالش شده بود زیرا او سالخورده و مریض بود . و عادت به شیکپوشی و آراستگی برایش اسباب زحمت و صرف انرژی بیشتر میشد. او تمام عمرش را اینچنین در برابر چشمان عموم ظاهر شده بود . اینکه حضورش را واجب و مهم میدانست ، دلیل بخصوصی نداشت . تنها دلیلش هم آن بود که از شادی مردم ، شاد میشد. و  احساس ، موفقیت میکرد . بی‌شک احساس بهتری از خویشتن خویش می‌یافت. و برایش مدرکی مستند از تاثیرگذار بودن در اجتماع بود.  اما عده‌ای این امر را نشانه‌ی فخرفروشی میدانستند. در محله‌ی کوچکی بنام  ٫زیرکوچه٬  که دقیقا در مرکز شهر و خیابان اصلی شهرداری ، واقع گشته بود ، همگان میدانستند که روزهای جمعه ،در نانوایی محل ، نان صلواتی‌ست. زیرا بلطف حاج‌اقابزرگ ، نان بطور صلواتی پخت میشود و همواره شخص حاج‌اقابزرگ ، درون نانوایی ، کنار شاطر ، می ایستاد تا با لبخندی مهربانانه و پاک ، و حرکاتی که از فرط پیری کمو بیش آهسته، گشته بود ، بروی خمیرهای چانه‌ی نان قبل از ورود به تنور ، دانه‌های سیاه خشخاش را بریزد. ریختن خشخاش برای او مثل بازیگوشی و شیطنت کودکانه بود. اما بازیگوشی ای که آنقدر بزرگ و مهم بود که یک محله را ، از برکتش بهره‌مند میساخت. – شوکت اما بتازگی چندین بار پیش افرادی بیگانه و یا آشنا گفته بود که بعد از ازدواجش با عظیم هشتی، حاج‌اقا کم‌کم بدلیل پیری ، عقلش ضایع گشته. و چنین حرفهایی ، بعنوان بروز علائم هشدار و نشانه‌های آغاز یک اختلاف سلیقه ، سریعا درون دهان ها ، یک کلاغ ، چهل کلاغ میشد. اللخصوص که بتازگی پس از ورود عظیم‌هشتی به زندگی شوکت، شکافی باریک اما عمیق بینشان شکل گرفته بود. لحظه به لحظه این شکاف عمیق‌تر میشد ، و به طولش افزوده میگشت. شوکت و حاج آقابزرگ     ‌(پدربزرگش) در یک شهر ، یک محله ، یک کوچه و یک خانه زندگی میکردند اما سکوتی که بینشان حاکم گشته بود ، نماد و علامتی گویا از دلخوری و رنجیدگی حاج‌آقابزرگ نسبت به نوه‌اش شوکت بود.  شوکت به رسم سابق زیرلب ، بسم‌الله میگوید ، در را پشت سرش می بندد. لبه‌ی چادرش لای درب گیر میکند . او درب را بازکرده و چادرش را آزاد میکند. در چشمان او کوچه خاموش تر از دیروز است. سایه ها یخ زده اند ، روزهای شوکت ، بدون حضور آقابزرگ ، معنا و مفهومی ندارد. زیرا در محیط کوچک بازار و کسبا ، حرفها زود میپیچد. همگان از دعوا و اختلاف شوکت با آقابزرگ باخبرند . حتی رفته‌گر محل ، نیز به شوکت بی‌محلی میکند و جواب سلامش را نمیدهد ، شوکت از زیرکوچه خارج میشود و از عرض خیابان اصلی عبور میکند. بچه گربه ای از بالای درخت ، دنیا را از نگاهه یک گنجشک ، تجسم میکند . اما نمیتواند درک درستی از چنین تصوری پیدا کند. پس بناچار ، اینبار خودش را در نقش یک میوه میبیند . باز سخت است . شاید همین که در نقش خودش بماند ، راحت تر باشد . سپس به سوالی بر میخورد ، او وقتی پایین بود ، تمام گنجشکها ، بروی همین شاخه بودند. حال که بالاست ، تمامشان پایین هستند . سپس مادرش را صدا میکند. اما مادرش کنار سطل زباله ، بی توجه به حضور گنجشکهاست . و خیره و مات و مبهوت ، قفل کرده بروی قدمهای شوکت، ونمیداند تقصیر از جبر روزگار است یا این جماعت ناسازگار؟...    _شوکت از نانوا ، نان میخواهد ،ولی..... کمی بیش از حد ، معطل میشود ، در نهایت نانوا با بی اعتنایی دریچه‌ی کوچکی که برای مشتریان است را میبندد، تا غیر مستقیم‌ترین اعتراضش را برساند. بچشمان شوکت ، روزگار تیره و سیاه میشود ، در غیبت نور ، دلش در سیاهی می لغزد.  در ذهن مخشوشش می تراود یک سوال، سوالی از جنسِ تردید ، که امروز مگر تعطیل است!؟ با خودش میگوید: این نیز بگذرد. کمی بعد از راسته‌ی ماهی فروشان ، از دالانی تنگ که حکم میانبر را داشت ، سمت هجره‌ی دوبَر  دادافرخ که قهوه‌خانه‌ای قدیمی و دود گرفته بود رفت تا مانند همیشه از موقعیت مکانی و امتیاز دو درب در دو سویش ، بهره ببرد . زیرا ، یک درب قهوه‌خانه از سمت پاساژ سالار و درب دیگری به سمت مسجدصفی راه داشت. از چند پلکان پایین رفت و به رسم سابق ، یاالله گفت ، و داخل هجره شد ، استکان ها در بین زمین و هوا ، ایستاده بودند ، و کسی نفس نمیکشید . گویی از ورودش همه شوکه بودند ، پیرمردی گاری‌چی ، خیره به شوکت ، خشکش زده بود ، گویی در لحظه‌ی فوت کردن چای درون نلبکی ، از وی عکسی گرفته باشند. حتی مگسی نجنبید . و همزمان ، پس از نگاه تند شوکت به مشتریان درون قهوه‌خانه ، همگی به حرکت عادی و روزمرگی های خود ادامه دادند . و خودشان را مشغول نشان دادند تا از پاسخ سلامش تفره رفته باشند . شوکت با خشم ، و ابروهای گره خورده از طول قهوه خانه عبور کرد ، ولی آنسوی هجره برخلاف سابق ، درب قفل شده بود. شوکت نگاهش را سوی شاگرد فرخ ، نشانه رفت ، شاگر فرخ كه لونگ قرمزی را تابانده  و بروی عرق گیر سفیدش گذاشته بود ، از ترس پاسخگو شدن به شوکت ، به دروغ سوی درب دیگر مغازه را نگاه کرد و گفت : بـــــ‍ـٓـله اوستـــاٰ!... آب جوشــــه؟... اومدم اومــدم...  �شوکت از مسیری که آمده بود بازگشت و مسیر اصلی را پیمود ، تا که عاقبت نزدیک به حمام حاج اقا بزرگ رسید. از دور پدربزرگش را دید. طبق روزهای پنجشنبه ، بروی نیمکت چوبی خود نشسته بود و دستش را به عصای چوبی ، ستون کرده بود. از نگاهه شوکت ، یکجای کار میلنگید. دقیق تر نگاه کرد. چشمش به دستمال کوچک گردن پدربزرگ افتاد. در نگاه شوکت پُرواضح بود که دستمال را پشتورو بسته. اما چون هر دو سمتش زیباست ، کسی متوجه‌ی چنین اشتباهی نشده. شوکت بخوبی میداند که سمت سـُـرمه‌ای رنگ و گلدار ، باید روی به بیرون بماند ، اما برعکس سمت فیروزه ای رنگش بیرون مانده. لحظه ای وجدانش درد میگیرد زیرا از کودکی این خودش بوده که هر صبح ، دستمال گردن حاج‌اقا بزرگ را میبسته ‌ . اما حال چندین روز میشود که بخاطر جر و بحث و اختلافات ، صبح ها به پدربزرگش کمک نمیکند و در همان خانه ی ویلایی و قدیمی ، آنسوی حیاط ، در اتاق زیر درخت آلبالو، همراه شوهرش زندگی میکند.  حال تصور صحنه‌ای که حاج اقا بزرگ ، با دستان مریض و لرزانش ، به تنهایی سعی در بستن دستمال گردنش را دارد ، شوکت را اذیت میکند ، آنگاه درد عذاب وجدان بر وجودش قالب میشود.  پنج شنبه‌ی یک روز بارانی در اواخر زمستان  بود که حاج‌اقا بزرگ فوت نمود و غمی صدافزون بر دل شوکت نهاد . زیرا روزهای آخرین عمرش را در قهر و اختلافات بسر شده بود. سپس چند صباحی نگذشته بود که او با مرگ همسرش بیوه گشت. شوکت که باردار بود ، به محله‌ای بنام ضرب نقل مکان نمود ، زیرا وکیل حاج اقا بزرگ تمام دارایی و اموال حاج اقابزرگ را بنابر وصیتش به امور خیریه و کارهای  عام‍‌ المنفعه اختصاص داد.... 
  6.  
  7.    ....

 

 

 

  1.    

مقدمه، دیباچه، خلاصه ، پیش درآمد ، مکان ، داستان محله ی ضرب بقلم شهروز براری صیقلانی

 

                       به‌نام‌او
 
__پیش‌درآمد     
بی‌شک شما نیز طی عبور از مسیر پرفراز نشیب زندگانی با وقوع اتفاقاتی فرای منطق و دور از باور برخورده اید. اما پاسخی منطقی و قابل درک برای اینچنین حوادثی در نمییابیم و دیر یا زود از آن عبور و سرگرم روزمرگی هایمان میشویم . این روزها گاه چنان در روزمرگی‌هایمان غرق میشویم که دلمان برای نجوایِ درونی‌یمان تنگ میشود. همان نجوایی که گاهوبیگاه ما را گوشه‌ی خلوتی از زندگی پیدا کرده و بی‌مقدمه شروع به صحبت میکند. گویی که مخلوقی بی‌جسم و بی‌کالبد و تُهی از جِرم و وزن همچون باریکه‌ی   نوری روشن و عطرآگین در دوران  ابتدای پیدایشمان در جنین مادر ، به سرشتِ وجودمان دمیده شده، که طی عبور از مسیر پر فراز و نشیب زندگی بروی این کُرهِ‌ی خاکی همواره همراه ماست،  همراهی که بی‌وقفه ناظر و حاضر است ، این نعمت الهی  شاید یکی از بزرگترین دلایلِ تفاوت و برتری مان با دیگر جانوران باشد ، این نجوا دهنده‌ی الهی،  با نوایی آشنا کنج پنهانِ وجودمان سُکنا گذیده و سالهاست از طریق الهامات در پستوی ذهنمان نجوا میدهد و با صدایِ بیصدایش ، لحظات را سراسر مملوء از احساسی ناب میکند ،  تنهایی‌مان را فرصتی ایده‌آل برای رساندن صدایِ بیصدایش به احساسمان میشمارد ، و در سکوت شبهای کودکی به مانند صدای وجدان به سراغمان آمده و ما را برای کشیدنِ نقاشی بروی پیراهنِ سفیدِ مادربزرگمان با مداد شمعی سرزنش و ملامت میکند ،  و گاه از خصیصه‌ی متفاوتش نسبت به فردیت جسمانیمان بهره گرفته و بدلیل عدم تعلق به مکان و زمان از لحظاتمان پیشی گرفته و از حادثه‌ای شوم و بد یومن که در کمین مان نشسته ما را آگاه میکند و به , ناشناخته به احساسمان وحی و الهام میکند و ما بیخبر از لحظات پیشِــِ رو سراسر لبریز از دلشوره و اضطراب میشویم ، اما همواره گریزی از تقدیرمان نمی یابیم و تن به چیزی میدهیم که گویی از پیش برایمان معین شده. اما هرچه بزرگتر میشویم ، غرق در روزمرگی‌ها و مسایل گوناگونی شده و دغدغه‌هایمان مارا در آغوش کشیده و از شنیدنِ صدا و نجوایِ درونی‌مان دور میکند ، یکی از راههای برقراری و تقویت ارتباط با نجوای درون ، تَمَرکز و بهره‌گیری از ورزش روح ، و سفر به اعماقِ خویشتنِ خویش است ، ولی در این میان هستند افرادی که مسیری متفاوت را برای گوش فرا دادن به نجوای درونی‌شان یافته‌اند ، بطور مثال همگان شنیده‌ایم که بسیاری از شاعرین مشهور میگویند ’‘که سرایش اشعارشان حاصل تلاش فکری‌شان نبوده و نیست و آنها و قلم‌شان تنها یک وسیله‌اند که اشعاری که وجودشان الهام گشته را در آن لحظه ثبت و ماندگار کرده‌اند‘‘ بنابراین میتوان ،اینگونه استنباط و برداشت نمود که قلم نیز یکی از راههای رساندن صدایِ این نجوای بیصداست. بی شک شما هم در زندگی با افرادی با احساس مواجه شده‌اید که گوشه‌ای خلوت در میانِ همهمه‌ی شلوغِ روزمرگی‌ها می‌یابند و بی هدف و بی موضوعی از پیش تعیین شده بروی تکه‌کاغذی سفید خیمه میزنند ، خیره به صفحه‌ای سفید یا منظره‌ای پُر از خالی و هیــچ میمانند تا ناگفته‌هایی ناشناخته و غریب  از احساسشان لبریز شده و بروی خطوط موازی کاغذ ، سرازیر  گشته و حرف به حرف ، واژه به واژه بر تن خشک کاغذ چکیده و کلمه ‌ای نقش ببندد . آنگاه کلمه ها را یک به یک به خط کشیده تا با چیدمان واژگان‌شان به حرفی نو و جدید برسند. و یا بطور عموم اکثرا در طی زندگی خودمان نیز به دلایل متفاوت ، دست به قلم برده ایم و دست‌نویس‌هایمان را جایی در همین گوشه کنارها گذاشته‌ایم ، از طرفی میتوان ، با کمی جستجو دلنوشته‌هایی از افراد گوناگون غریبه یا آشنا پیدا کرد که در مقطعی از زندگی در وصف احساسی مختص همان زمان بر تکه کاغذی دلنویس کرده‌اند....  ٭با توجه به اهمیت و ارزش یک دست‌نوشته‌ ویا دلنویس ویا یادداشت روزانه و قدیمی که از فردی مشخص در زمان و مقطع کلیدی و سرنوشت‌ساز از زندگیش نوشته و بجای مانده میتوان محکمتر و مستندتر از هرحالتی ، داستان و روایت زندگیش را نقل کرد ، حال نیز من در این کتاب با آوردن متنِ دست‌نویس‌ها ، دلنوشته‌ها ، نامه‌ها و عاشقانه‌هایِ شخصیت‌های داستان به درک بهتر‍ِ روحیات و احساساتشان یاری رسانده‌ام تا بلکه شما مخاطبِ عزیز نیز زین پس به نوشتن و ثبت احساساتتان در طی زندگی ترغیب و تشویش شوید .  _ در این میان چه زیباست که با کمی توجه و تفکر به تفاوت یک دستنویس با دلنوشته ، یاد بگیریم که گاه باید خودمان را در سکوتی مطلق و فارغ از روزمرگی‌ها به کنج خلوت خیالمان برده و در اختیار نجوای درونی‌مان بسپاریم ، آنگاه قلم به دست گرفته و با دایره‌ی واژگانِ ناقصی که داریم برای ادایِ حقِ مطلبی که نجوادهنده‌ی مطلق به وجودمان الهام کرده بکوشیم. زیرا دلنوشته  مثل افسانه‌ای کهن نیست ، بلکه حکایتی تعلقی واقعی و ماندگار است که نویسنده‌اش همچون  ردّ پایی از نجوای درونش در گذر زمان بجای میگذارد،  همچنین یک دلنوشته‌ی حقیقی ، بی شک به دلها خواهد نشست حال قابل ذکر است که در این اثر ، تمامی دست‌نوشته‌ها و دلنویس‌ها کاملا برابر با اصل‌شان آورده شده اما لذوما دلیل بر حقیقی بودن و استناد جزء جزء  داستان نبوده و نیست. مقدار  زیادی از وَهــم و اوهامی که به داستان افزوده گشته  حاصلِ باورهایِ شخصیِ راوی میباشد . حال با عنایت به موارد گفته شده، خدمتتان عارضم که  بنده‌ی حقیر  کوشیده‌ام که به کلیّت داستان پایبند مانده و در این بین به تاثیر مبحث تقدیر یا سرنوشت نسبت به میزان مالکیت هر فرد بروی فراز و نشیب سرگذشتش اشاره‌ای نامحسوس کنم که خودش داستان جدالِ همیشگیِ جبـــرِ روزگار و حق انتخاب و اختیاری است که در طول تاریخ ذهن آدمهای حقیقت جو را به خودش درگیر کرده است.  این داستان در طی مسیر پر پیچ و خم خود ، یک مبحث ثابت و یا مصائب یک فرد را دنبال نکرده و در طول مسیر به چهار گوشه‌ی روزمرگی‌های یک شهر شلوغ سَرَک کشیده و مشتی از خروار را با کمک واژگان به خط میکشد، در این بین نیز نیم نگاهی هم به ثبت خاطره ویا دست‌نوشته ‌های معمولی و دلنوشته‌ی شخصیت‌ها و گاه حتی نامه‌ها‌ی عاشقانه ‌می‌اندازد  ، از مباحث موجود طی روند داستان میتوان به مواردی مانند:  ،( تاثیر ماورا بر زندگی_ بدبینی_ سوء‌تفاهم _حسادت _ قانون عشق  _انتظار_ تنهایی _تقدیر_ عواقب تعبیرِ یک آرزوی کودکانه_ حاجت یک نذر اشتباه_  کینه و انتقام _ و نقل روایات حقیقی _ سرگذشت‌ها) اشاره نمود . در نهایت امر این داستان به هیچ وجه رمان عاشقانه و یا داستان بلند نیست و از ابتدای امر هدف از نوشتن این اثر ، خلق یک اثر عامه‌پسند نبوده ، بنابراین از چارچوب معمول و رایج در اکثر داستانها ، تبعیّت و پیروی نگردیده، ازاینرو در داستان‌های اول تا پنجم از دیالوگ‌های بین افراد پرهیز شده و به شرح روایت از جانب راوی پرداخته شده تا تصویری کلی و صحیح برای خواننده ترسیم شود.   با آرزوی بهترینها برای شما....  
      ★ ش‍هروز‌براری‌‍‍صیقلانــی                                            



   
 
                                      -«حَـــق»-
          
 
             _دیباچه  »›(پیش‌گفتار)
_  (همواره در کنار انسان ها ، در خفا و به‌دور از چشمان آدمیان ، مخلوقاتی ماورایی  و فارغ از جسمانیت و بی کالبد  ، مانند ارواحِ سرگردان، أجنه و پریان در شهری ابری و شاد روزگار می‌گذراندند ، که همچون پریان دره‌یِ گلمرگ از طراوت گلهایِ بهشتی و عطرِ خوشِ عود و کُندور تغذیه میکردند . انسانهایی که در طی گذران زندگی و پیمودن مسیر سرنوشت٫ پیمانه‌ی عمرشان پر میگشت ٫ به مرگ مبتلا گشته و جسمشان را بیجان و خالی از زندگی در دنیای خاکی گذارده و روحشان به سمت نور و خالق بازمیگشت، گهگاه نیز ارواحی در این شهر افسرده و بارانی به زیر ابرهای تیره‌رنگ و وسیع به دام افتاده و سمت سوی نور و مسیر بازگشت را گم میکردند ، ازاینرو به ناچار مجبور به زندگی در این شهر خیس میشدند، و معمولا در خانه‌ای خرابه و یا نیمه مخروبه  و یا حتی حمام‌های عمومی و از کار‌افتاده ، سُکنا میگذیدند تا از تماس با آدمیان خاکی برحذر باشند.....)                                              
                 


مکان
رشت_شهری شاد، ولی ابری ، با آسمانی خیس و زمینی بارانی !...
     __ساعــت گردِ بزرگ شهر، و عــَقربه‌های خـَستگی نــاپذیرش  بــی‌‍وقفــه در چرخشی پـُرتکرار و بــی‌نَوَسـان، روزها را یک‍ــ‌به‌ی‍ک‌ از تقویم چهاربرگ دیواری خط زده و به پیش میبرد زندگی را تا زمان در گُذَر ایام سینه خیز ‌پیش برود.  سـاکنــین شهــر همـگــی شـیـــــــــکـــپـوش ،روشنفکـر و غریب‍ـ‌‍نوازند.   _اهالی این شهر در تک‌تک سلولهای وجودشان ، مملوء از هوش زکاوت، عشقی پاک نسبت به خدا میهن و ناموس بوده و در گذر ایام با اعمال خود ، گویای  غیرت و شرافتی بی‌مانند بوده‌اند.  مردمان این شهر در طی تاریخ پرفراز و نشیبشان همواره جلوی تجاوز بیگانگان را به این مرز و بوم گرفته‌اند، از اینرو مجسمه‌ی سرباز کوچک این شهرِ بارانی و اسب و تفنگش ، در مرکز شهر ، خودنمایی میکند. مردمان شهر چتر به دست در سرنوشت یکدیگر از خود ردّ پایی بجای گذارده و عبور میکنند ، آنها به هر طـریقی در راهِ رسیدن به اهـداف و رویاهایشان گــام بر میدارند و همواره راهی برای ادامه‌ دادن و پیشروی در مسیرشان میابند. اما این شـهر ، روحــی بازیگوش و «کَــجـ‍‌‍کـلام‌» دارد که زیرپوسـتش رخـنـه کرده. روحــی که به جسمِ تک‌تـک ساکنـینش حلول کرده و آنها را وادار به استفاده از ادبیاتی متفاوت و کمی غیر مودبانه میکند. اما ناگفته نماند که این کجکلامی با بی ادبی و فحاشی و یا بی‌قید و بندی تفاوت چشمگیری دارد. و نیّت واژه ها در کجکلامی ، بار منفـــــــــی نــــَدارد و منظور از بـکار گــرفتن واژگــان ، بی‌ادبی و تــــوهـین و گـــــُستاخی نـــیست . بـــلکه بٓــــَرخَـــــــلاف دســتور فـــــَرهنگ لغــــات در ســــراسر ایــن مـــــــرزبوم ، درون این شـــهر خـــــیس و ابـــــــری ، دایــــِره‌ی اســــتفاده از واژگـــان ، تــــعریف جـــدید و مــــُتفاوتی از خود ارائه میدهد ، و تـــا آنـــکه جـُزیـــــی از هــــُویّــَت این شـــهر نـباشید ، درک و لـــمس آن دشـــوار و نــامــــمکن اســت .  اما روی دیگر سکه ، غـــم انگیــزتر است . این شهر اسیر نامهربانی هاست،  و زیر هجــومِ ابـــرهایی ناخشنود و لــــجباز ، بین دریاچه‌ی بزرگ و کوههای بلند در خویشتن خویش  تبعید شده.  مردمـــان رنجیده خاطــر و آزُرده‌حــال ، چتر به دست با عبــور از خیـــابانهای بــه هم گـــِره خـــورده‌ی شهــر ، هـمـچون خون ، در رگـهـــای، شـــــ‌ـــهر بــه گـــردش در می آیند، تا قلب شهر به تـــپــِش در آیـد و زندگی در شریان های ان جاری شود.  

ادامه دارد......     داستان نویسی خلاق شهروز براری صیقلانی 
        

داستانک

 

بازنشر از شهروز براری صیقلانی، متل ، قصه های کوتاه بومی . متل های فورکلوریک 


 

   [][][][] 1)عشق زن روستائی. ..

 

روزي زني روستائي که هرگز حرف دلنشيني از همسرش نشنيده بود، بيمار شد

شوهر او که راننده موتور سيکلت بود و از موتورش براى‌ حمل و نقل کالا در شهر

استفاده مى‌کردبراى اولين بار همسرش را سوار موتورسيکلت خود کرد.

زن با احتياط سوار موتور شد و از دست پاچگي و خجالت نمي دانست

دست هايش را کجا بگذارد که ناگهان شوهرش گفت: مرا بغل کن.

زن پرسيد: چه کار کنم؟ و وقتي متوجه حرف شوهرش شد ناگهان صورتش سرخ شد با خجالت کمر شوهرش را بغل کرد و کم کم اشک صورتش را خيس نمود.

به نيمه راه رسيده بودند که زن از شوهرش خواست به خانه برگردند،

 شوهرش با تعجب پرسيد: چرا؟ تقريبا به بيمارستان رسيده ايم.

زن جواب داد: ديگر لازم نيست، بهتر شدم. سرم درد نمي کند.

شوهر همسرش را به خانه رساند ولى هرگز متوجه نخواهد شد که

گفتن همان جمله ى ساده ى "مرا بغل کن"

چقدر احساس خوشبختى را در قلب همسرش باعث شده که

در همين مسير کوتاه، سردردش را خوب کرده است.

عشق چنان عظيم است که در تصور نمي گنجد. فاصله ابراز عشق دور نيست

فقط از قلب تا زبان است و کافي است که حرف هاي دلتان را بيان کنيد ..

به آسانی به عشقت بگو دوستت دارم........


 

[][][] 3)عروسک های پیرزن.. .

 

زن و شوهری در طول ۶۰ سال زندگی مشترک، همه چیز را به طور مساوی بین خود تقسیم کرده بودن.   در طول این سالیان طولانی آنها راجع به همه چیز با هم صحبت می کردند و هیچ چیز را از هم پنهان نمیکردند.  

تنها چیزی که مانند یک راز مانده بود، جعبه کفش بالای کمد بود که پیرزن از شوهرش خواسته بود هیچگاه راجع به آن سوال نکند، و تا دم مرگ داخل آن را نبیند.

روزی حال پیرزن بد شد و مشخص شد که نفس های آخر عمرش است. پیرمرد از او اجازه گرفت و در جعبه کفش را گشود. از چیزی که در داخل آن دید شگفت زده شد!!!!!

دو عروسک و شصت هزار دلار پول نقد! با تعجب راجع به عروسک ها و پول ها از

همسرش پرسید.

 پیرزن لبخندی زد و گفت: ۶۰ سال پیش وقتی با تو ازدواج می کردم،،،،، مادرم نصیحتم کرد و گفت: خویشتندار باش و هرگاه شوهرت تو را عصبانی کرد چیزی نگو و فقط یک عروسک درست کن.!

پیرمرد لبخندی زد و گفت: خوشحالم که در طول این ۶۰ سال زندگی مشترک تو

فقط دو عروسک درست کرده ای.

پیرزن خنده ی تلخی کرد و گفت: هیچ می دانی این پول ها از کجا آمده است؟

پیرمرد کنجکاوانه جواب داد: نه نمی دانم. از کجا؟

 

پیرزن نگاهش را به چشمان پیرمرد دوخت و گفت: از فروش عروسک هایی که طی

این مدت درست کرده ام!!!

و بهترین روز هایی که پیرزن از دست داده بود دیگر برایش برنگشت..........رفت.

 


 

[][][][][][][][]

 

         4)عشق پاک..... ..

 

روزی یکی از خانه های دهکده آتش گرفته بود. زن جوانی همراه شوهر و فرزندش در آتش گرفتار شده بودند. شیوانا و بقیه اهالی برای کمک و خاموش کردن آتش به سوی خانه شتافتند. وقتی به کلبه در حال سوختن رسیدند و جمعیت برای خاموش کردن آتش به جستجوی آب و خاک برخاستند شیوانا متوجه جوانی  شد که بی تفاوت مقابل کلبه نشسته است و با لبخند به شعله های   آتش   نگاه می کند.    

 شیوانا با تعجب به سمت جوان رفت و از او پرسید:" چرا بیکار نشسته ای و به کمک ساکنین کلبه نرفته ای!؟ 

جوان لبخندی زد و گفت:" من اولین خواستگار این زنی هستم که در آتش گیر افتاده است. او و خانواده اش مرا به خاطر اینکه فقیر بودم نپذیرفتند و عشق

پاک و صادقم را قبول نکردند. در تمام این سالها آرزو می کردم که کائنات تقاص آتش دلم را از این خانواده و از این زن بگیرد. و اکنون آن زمان فرا رسیده است." شیوانا پوزخندی زد و گفت:" عشق تو عشق پاک و صادق نبوده است.

عشق پاک همیشه پاک می ماند! حتی اگر معشوق چهره عاشق را به لجن بمالد و هزاران بی مهری در حق او روا سازد. عشق واقعی یعنی همین تلاشی که شاگردان مدرسه من برای خاموش کردن   

آتش منزل یک غریبه به خرج می دهند. آنها ساکنین منزل را نمی شناسنند اما با وجود این در اثبات و پایمردی عشق نسبت به تو فرسنگها جلوترند. برخیز و یا به آنها کمک کن و یا دست از این ادعای عشق دروغین ات بردار و از این منطقه دور شو!

اشک بر چشمان جوان سرازیر شد. از جا برخاست. لباس های خود را خیس کرد و

شجاعانه خود را به داخل کلبه سوزان انداخت. بدنبال او بقیه شاگردان شیوانا نیز جرات یافتند و خود را خیس کردند و به داخل آتش پریدند و ساکنین کلبه را

نجات دادند. در جریان نجات بخشی از بازوی راست جوان سوخت و آسیب دید.

اما هیچکس از بین نرفت.

روز بعد جوان به درب مدرسه شیوانا آمد و از شیوانا خواست تا او را به شاگردی

بپذیرد و به او بصیرت و معرفت درس دهد. شیوانا نگاهی به دست آسیب دیده جوان انداخت و تبسمی کرد و خطاب به بقیه شاگردان گفت:" نام این شاگرد جدید  "معنای دوم عشق" است. حرمت او را حفظ کنید که از این به بعد برکت این مدرسه اوست .

پایان 


 

 

 

[][][][][][][]

          5)هدیه.. .

 

روزی فردی جوان هنگام عبور از بیابان، به چشمه آب زلالی رسید.

آب به قدری گوارا بود که مرد سطل چرمی اش را پر از آب کرد تا بتواند مقداری از آن آب را برای استادش که پیر قبیله بود ببرد.

مرد جوان پس از مسافرت چهار روزه اش، آب را به پیرمرد تقدیم کرد.

پیرمرد، مقدار زیادی از آب را لاجرعه سر کشید و لبخند گرمی نثار مرد جوان کرد و از او بابت آن آب زلال بسیار قدردانی کرد

مرد جوان با دلی لبریز از شادی به روستای خود بازگشت

اندکی بعد، استاد به یکی دیگر از شاگردانش اجازه داد تا از آن آب بچشد.

شاگرد آب را از دهانش بیرون پاشید و گفت: آب بسیار بد مزه است. ظاهرا آب به علت ماندن در سطل چرمی، طعم بد چرم گرفته بود. شاگرد با اعتراض از استاد پرسید: آب گندیده بود. چطور وانمود کردید که گوارا است؟ 

استاد در جواب گفت: تو آب را چشیدی و من خود هدیه را چشیدم. این آب فقط   حامل مهربانی سرشار از عشق بود و هیچ چیز نمی تواند گواراتر از این باشد.    

                   پس منتظر هدیه های گران بها نباش بلکه محبت بیندیش.

 

 

 

 

شهروز براری صیقلانی بازنشر ازاد و مجاز است . 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

داستانک. پندآموز ، اقای فاق بلند .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

یکی بود ، یکی نموند ، زیرچشماشون کبود ، به زیر این سقف کج آسمون غیر از پول و ثروت ، بودش یکی دونه خدای مهربون . ولی خدای آسمون مثل خورشید نبودش نامهربون ، اگه به یکی داده بودش زر و ثروت و پول ناتموم ! درعوضش به دیگری از مال دنیا داده بودش فقر و فلاکت و یه کوله بار پُر از بدهکاری های ناتموم . قصه ی ما توی یه شهر خوشگل و شیک ، زیر سقف آسمونی ابری و خیس ، میگذره . رشت_این شهرِ خیس و سوخته !.... به گذر ایام چشم دوخته . 

شهر لنگ لنگان و پابرچین ، از خط تقارن تقویم گذشته بود ، پاییز سوار بر بادی سرکش و وحشی از کوچه پس کوچه های شهر گذر کرد و وارد شهر رشت شد. پاییز خودش رو بیرحمانه به هر کوه و برزن میرسوند و زوزه کشان از هر مسیری در گذر بود ، نیمه شب اول مهر ماه سال هزارو سیصد و بوق بود ، که خزان به رودخانه ی باریک و عمیق زر رسید ، سرانجام گذرش به عبور از محله ی ضرب افتاد ، ماجرا از دل نازک و رنجیده ی دخترکی شیطون بلا بنام پری شروع شد. . پری بود یه دختر ناز و شیطون و خوش زبون. دخترک یکمکی بود زیرک و ناقلا و با همه اهل محل توی پستوی خلوت هر کوه ،و پس کوچه های خلوت و تاریک ، سمت پل چوبی توی گذر سرد و باریک ، میشًًًًًًًًًًًًًًًٌٌَََََََََََُُُُُُُُْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْدش هم کلوم (همکلام) ' 

دخترک که اسم حقیقیش بود پاچمار ، از خجالت با خودکار توی سجلد شناسنامش اسمش رو کرده بودش پری . پری ناز و شیطون بلا، خسًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًٌُُْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْته بود از فقری همیشگی و مشکلات ناتموم. دلش میگشت دنبال یک همدل و همراهه مهربون. اما از بخت بد ماجرا هر چی بودش خوش قلب و باصفا بین پیر و جوون ، همگی بودند بی پول و فقیر بی فروغ ، هر چی آسوپاس بود با پری همکلاس بود...

. پری خسته و درمونده از این شهر شلوغ از آدمای سرتاپا دروغ ، پری خسته بودش از خستگیاش ، از دل بستگیاش ، .... 

اما توی اهل محل بودند ثروت مندای بی نیاز که چشمشون باشه پی اون. 

 توی اوًًًًًًًًًًًًٌٌٌٌْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْن خزون ، مثل برگ درختا زٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّْرد شدش رنگ رخسار پری . بی پولی و بیکاری ، سخت کرده بودش تاب و تحمل این زندگی ، پدرش با روی سیاه و شرمندگی ، قبول میکرد پول های قرضی از اینو اًًًًًًًًًًٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْون . پدرش مریض احوال و پیر بود ، سرپیری دیگه کار کردن واسش خیلی دیر بود. . 

از لابه لای روزای سرد خزان ، یهو بیخبر سبز شد یه پیرمرد روباه صفت و بظاهر مهربان...  

هربار لحظه دادن پو.ل دستی و قرض به پدر پری ، پیرمرد خرفت و چشم چرون که صدا میکردنش آقای (فاق بلند) - سرشو مینداخت توی خونه ی دخترک ، و سر و گوشی آب میداد با چشم های هیز و نیت پلید ، چهار کنج خونه رو شخم میزد در پی یافتن پری . اگر هم که چشمش می افتاد به پری ، از خود بی خود میشد و طبق عادتی همیشگی با دو تا دستش ، دو طرف کمر شلوارشو میگرفت و چپ و راست میکًًًًًًًًًًًًًًٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٍٍٍٍٍََََََََََََََََََََََََْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْشیدش بالا ، اقای فاق بلند همیشه میبست ساسبند و کمر شلوار های گشادش را روی شکمش میبست ، و چنین لحظه هایی که هیجان زده میشد و دو دستی مثل بچه ها شلوارش رو میداد بالا ، کمر شلوارش تا سینه اش میرسید ، و از طرف دیگه و پاچه ی شًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْلوارش ، کوتاه می اومد و مچ پاهاش همیشه بیرون بود. پری از کودکی هربار توی گذر از کوچه ی مکارچی ، با آقای فاق بلند اگر میشد روبرو ، از و حالو هوای سرخوش و بی ریاحه کودکانه میخندید و بهش میگفت؛ سلام بخدا.... خخخخ این چیه؟ حاجی فاق بلند مگه شلوار برمودا تن کردی که اینقدر شلوارت کوتاهه؟ خخخخ 

آقای فاق بلند هر بار و برای هر کسی از پیر و جوون ، خرد و کلون (کلان) در محله بازگو میکرد قصه های ساختگی و خیالی ، که هیچ کس باور نمیکرد حرفهای تکراری اون رو.

  فاق بلند سعی میکرد با قصه های دروغین و خاطرات ساختگی و ثابت و تکراری ، حالت خنده آوره دهان نیمه باز خودش رو که همیشه آب دهانش سرریزه ازش و سبک حرف زدن دماغیش رو توجیح کنه . مثلا یکروز صبح پس از اینکه بدهکاری های پدر پری زیاد شده بود ، فاق بلند سر راهش سبز شد

و گفت؛ 

سلام پدر پری...

*پدر پری هم علیک گفت و لبخندی مصنوعی زد 

°•ْ° فاق بلند همقدم شد با او و گفت؛ 

   •فاق بلند ؛ من چون پولیک دارم توی بینی ، واسه همین اینجوری بلند نفس میکشم 

      *پدر پری سری تکان داد و گفت؛ میدونم ، اینو صدبار تغریف کردید که چرا پولیک دارید و خاطرات جنگ رو هم صد بار قبلا تعریف کردید

   

•°•فاق بلند یهو وسط حرفهای پدر پری ، نفسی عمیق کشید ، مکثی میکرد و افکارش باز ناخوااسته بر سر زبانش اومد و زیر لب زمزمه کرد ؛ 

چی ی ی ی؟ چی شده؟؟ نمیخواد پولمو با سودش پس بده؟ خب پری رو بده. ..°°°°° کمی سکوت°°°°°   

بعد بی مقدمه شروع کرد به نقل حرف های ناتمومش و گفت؛ ^ چی داشتم میگفتم؟ آره یادم اومد پولیک رو میگفتم ، اره دیگه زمان جنگ تاخیری بود که من با رمزنده های اسمال که اکثرا بعثی عراقی بودند رفته بودیم خط مقدر ، که پشت کامیون داشتیم میرفتیم واسه فتح کربلا ، چون راه قدس از کربلا میگذشت اون موقع ها . که یک هواپیمای جنگی ارتش ایران نیروی هوایی اومد سمت ما ، و راننده کامیون که اسمش جاسم الوحدانی بود و اهل بغداد و بزرگ شده ی موسل عراق بود از هول و ترس همه ی ما رو خالی کرد توی یه دره ، تا هواپیما موشکش به کامیون اگر اصابت کرد ، ما توی کامیون نباشیم و شاید زنده بمونیم . 

*پدر پری که اینبار فهمیده خاطره تکراری نیست و ایده پردازی جدیدی برویش پرداخته شده ، کاملا تحت تاثیر قرار گرفته ، با اینکه میداند تمام حرفهایش دروغ است اما باز دلش میخواهد که حرفهایش را شنوا باشد ، در این لحظه پدر پری با هیجان پرسید ؛ موشک اصابت کرد به کامیون؟

   ف_قْْْْْْ بلند؛ نه، چون هواپیماش واسه دشمن نبود ، مال خودمون بود یعنی عراقی بود ، الکی ترسیده بود راننده ی ما ... 

      *((پدر پری نیز همچون ما ، از حرفهای ضد و نقیض و اشتباهی فاق بلند گیج شد ، نفهمید چرا فاق بلند به گونه ای خاطره اش را نقل میکند که گویی از افراد جنگجویان طرف عراقی بوده است که اینچنین هواپیمای ایرانی را دشمن خطاب کرده و سرآخر نیز با لبخندی ملیح گفته است که ، نخیر هواپیمای خودی بود و برای ایران نبود و راننده الکی ترسیده بودش ، پدر پری منگ و گیج به روبرو خیره مانده و در فکر فرو رفته و گاه تکه ی کوچکی از نان را بر دهان میگذارد و به حرفهای فاق بلند گوش میدهد )) 

    فاقْْْْْْ بلند؛ داشتم میگفتم...... ما رو مثل مصالح ساختمانی با کمپرسور از پشت کامیون کج کرد و سرازیر کرد توی دره .... که چون دره اش بیش از هزار متر عمق داشت ، یه عده ای بین راه و حین سقوط با اصابت به صخره ها ، شربت شهادت رو معلق بین زمین و هوا مینوشیدند ، خوب یادمه اولین شهید بلاتکلیف ارتش بعث عراق ، یکی از بچه های قسمت تدارکات بنام خالد الجوهری بود ، که سرش با اصابت به یه لبه ی تیز صخره شکست و شهید شد، ولی چون در حین سقوط بود و بلاتکلیف ، در قسمت محل شهادت بروی سنگ قبرش نوشتند ، محل شهادت_ارتًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍََََََََََََََََََُُُُُُُِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْفاع منفی سیصد و چهل و هفت متر از سطح زمین . 

بگذریم ، .... اون لحظات یه حالت روحانی خاصی بر ما حاکم بود و از بس که ارتفاع تا کف دره طولانی بود که برخی از رزمنده های بعثی در گروه ، فرصت رو غنیمت شمردند وٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِّْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْ حین سقوط به راننده کامیون به زبان عربی فحاشی میکردند که چنین اشتباهی رو مرتکب شده ، برخی نیز دعای شهادت رو میخوندند ، یکی اشهد ان لاالله .... رو میخوند ، کمی پایین تر بچه های قسمت آماد و پشتیبانی یه پنجاه شصت متری به نوشیدن شربت شهادت نزدیک تر بودند و به ما که بواسطه ی چند ثانیه دیرتر افتادن از کامیون چندین متر ازشون عقب مونده بودیم حسادت میکردند چون میدونستند که احتمال زنده موندن ما بیشتره چون بروی تپه ای از جنازه ها سقوط میکردیم ، و ما هم به اونا حین سقوط فخر میفروختیم ....

عرضم به حضور شما که پدر خانم ما باشی ، نه... نه... ببخشید! اشتباه لپی بود ، میخواستم بگم که عرضم به حضورتون پدر پری خانم ما باشید که....اون لحظات با ترشح هورمون اندرنالین ادم یه حال خاص و مَلَسی پیدا میکنه ، جاتون خالی بود بوالله . زمان از نظر ادم کُند و آهسته میگذره ، من دقت کردم دیدم آبدارچی ، سر تیپ ، سرگروهان ، سرلشگر و سرآخر ته صف هم عمار الدوعه که دژبان ما بود و آخرین فرد هم که خود شخص بنده حین سقوط همگی در یک خط فرضی و عمودی و همراستْْْْْْْا و ستْْْْْْْْون مشترک در حال پیمودن مسافت باقیمانده تا کف دره و نوشیدن شربت جام شهادت هستیم ، خلاصه ما همگی در یک خط همراسْْْْْْْْْْْْْتا سقوط کردیم که همگی شهید شدند بجزء سرلشگر و بیسیم چی ، که سرلشگر چون افتاد روی سر سرتیپ و سرگروهان اونا رو کشت و شهیدشون کرد ، سر آخر هم دژبان که سلاح مسلسل برتا داشت افتاد روی سر آخرین نفر اما اون لحظه از اصابت هیچ کس شهید نشد بین دژبان و سرلشگر.  

   اما چند لحظه بعد من که هنوز صد متری به اثابت به تپه ی جنازه ی همرزمنده های بعثی خودم فاصله داشتم ، دستم رفت روی ماشه ی یوزی و از شلیک در حالت رگبار. چندین تا تیر خورد به پاهای سرلشگر. و اون زمین گیر شد ، دژبان با تعجب سرشو گرفت بالا ، و منو در لحظات پایانی سقوطم به نظاره نشست و دژبان ، زنده مونده بود ، و حتی چند لحظه ْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْبه من نگاه کرد ، البته چند ثانیه ی کوتاه، و منم بهش نگاه کردم که یهوْْْْْْْْْ هووْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْوٌْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْوْْْْْْْْْْْْْْْْْْْوْْْْْْْْْْْْْْْوْْْْْْْْْْْْْْْْوْْْْْْْْْْووْْْْْْوٌْْو دووووووب ... آخرین نفرم که بنده بودم تلپ با صدای دوووب رسیدم به باقیه ی رزمنده ها 

        *(پدر پری با ابرو هایی بْْْْْْْالا و نان در دست با حالتی متعجب و نگاهی مبهم پرسیید) ؛ ببخشید فاًٌٌََُُُِّْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْق بلند عزیز ، اون قسمت. تلپی بووووم رو درست متوجه نشدم ، صدای خمپاره ی دشمن بود ؟ 

فاق بلند؛ ،نه صدای سقوط من روی یکی از محدود افراد زنده مونده ی گروهان بود ، که داشت بهم نگاه میکرد ،یعنی دژبان اونم گردنش بخاطر سقوط من برسرش شکست و سریع شهید شد، خوشا بسعادتش، بعد همون لحظه نگاهم افتاد به بیسیم چی ، که یک جوان ناز و توی دل برو و سفید روی و اهل دل و باصفای اهل شهر کرکوک سمت اربیل عراق بود ، اما خیلی ریز جسه و ریز نقش بود ، لاغر و نحیف بود اما قوس کمر خوبی داشت ، اکثرا ازش راضی بودند ، یعنی کارش رو خوب بلد بود ، این جوان صورتش مثل صورت یه نوزاد لطیف بود ، دریغ از یک دانه تار موی روی صورتش ، پشتکار خوب و برجسته ای داشت فقط پشت کمرش جای چند تا بخیه ی قدیمی معلوم بود که توی ذوق میزد...

    *پدرپری که از تعجب چشمانش بیرون زده و تا انتها دهانش باز و فکش افتاده ، پرسید؛ مگه اون لحظه همگی لباس جنگ تن نداشتید و لخت بودید که جای بخیه هاش معلوم باشه؟

فاق بلند؛ نه.... اینکه گفتم توی ذوق میزد مربوط به خاطرات شبهای پیش از آغاز عملیات بود ، یادش بخیر ه ی ی ، چی شده؟ هااا؟ داشتم میگفتم ... ، همیشه زیر چشماش کبود و گود افتاده بود ، و نیمه شبها همش از این تخت به اون تخت میکرد و نوبتی به رزمنده ها سر میزد ، یکبار هم بتازگی ازم پرسیده بود که فاق بلند جووون ، تو هم آرررٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٍٍَِِّّْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْرره؟؟ بگذریم ، دیدم شهین زنده ست ، 

    *(پدر پری از تعجب آب دهانش را بد قورت داده وًًًًًًًًٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍَََََََََََََََََََََََََََََََََََََََََُُُُُُُُُُُُُُُُِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِّْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْ به سولفه می افتد ، و در آخر میپرسد ؛ چی؟؟؟ داشتی خاطره دره ی شهادت رو تعریف میکردی ، بعد یهو شهین خانم دیگه از کجا سبز شد؟ 

_منظورم از شهین جووون همون پسرک ظریف اندامًًًًًًًًًًًًًًًٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌَُُُِّّْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْ و بیسیم چی هست ، اسمش شاهین الکمری بود اما چون یک حالت اوا خواهرانه داشت ، خودش اصرار داشت که شهین صداش کنیم . خب داشتم میبستم برات... چی؟ چی گفتم؟ نه ... نه... ببخشید ، داشتم میگفتم برات ، وقتی که من هم رسیدم کف دره و سقوطم تموم شد دژًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًٌٌٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍََََََََََََََََََََُُُُُِِِِِِِِِِِِِِِِِّّْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْبان که خیره به من بود یهو شهید شد . چون من افتادم روش و گردنش شکست ، در ضمن از شدت برخورد من به تپه ی پیکر شهدای اسمال کف دره ، ناگهان خود بخود یه چیزی سوووت کشید و بیشتر شبیه به زوزه ی شلیک یه آرپیچی هفت بود ، که انگار بواسطه شدت اصابت من به انبوه نفرات خود به خود و سرخود شلیک شد ، یعنی از زیر پیکرهای پاک و مطهر شهدای نازنین شلیک شد و بیسیم رو با خودش برد

    *پدر پری ؛ پس بیسیم چی یعنی همون شاهین که شما میگفتید شهین و شما زنده موندید؟ اما بیسیم برای درخواست کمک نداشتید درسته؟  

ف ق بلند؛ _ نه دیگه ، اون موقع که ارپیچی هفت گرفت به بیسیم ، دیگه فقط من یکی زنده مونده بودم 

     *پ،پری؛ خب پس اون پسره شاهین چی شد؟ 

  ف_ق بلند؛ ، چون ارپیچی وقتی که گرفت به بیسیم ، بیسیم هنوز روی کول بیسیمٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌْْْْْْْْْْْْْْْچًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍََََََََََََََََََََََََُُُُُُُُُُُُُُِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِّّّْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْی بود ...

    *پدر پري ؛ آقای فاق بلند منظورت از جنگ تاخیری ، جنگ تحمیلی بود؟

__نخیر ، اون دو سال اول جنگ ، که عراق به شما حمله کرد تحمیلی بود ، بعدش که شما خرمشهر رو پس گرفتید و قرارداد صلح الجزایر و دریافت قرامت رو نپذیرفتید تا شش سال دیگه هم جنگ رو کشش بدیم ، اسمش شد جنگ تاخیری 

      *پدر پری؛ فاق بلند جان منظورت رمزنده های اسمال چیه؟ رزمنده های اسلام رو میگی؟ 

__ نه فدات شم ، اون موقع دیگه ما داشتیم تهاجم میکردیم ، نه دفاع ، و جزایر فاو رو هم تصائب و فتح کرده بودیم ، و ما جزوء قسمت شنود سیستم مخابراتی دشمن یعنی شما بودیم و رمز شکن بودیم ، و اسم سرگروهبان ما ، اسماعیل الغفار البرهانی بود ، که به ما میگفتند رمزنده های اسمال یعنی اسماعیل . که همون روز توی کامیون شهید شد . ..البته بین خودمون باشه من در طرف لشکر ایران و یا نیروهای ایرانی نبودم و نمیجنگیدم ، بلکه برای گروهک مشاهدین خرق ازادی میجنگیدم

    **(پدر پری با شنیدن این حرف مثل مجسمه خشکش زد و بی حرکت ایستاد ، تکه نان بزرگی که تازه در دهانش گذاشته بود در بلاتکلیفی نیمی در دهان و نیمی دیگر بیرون از دهاًًًًًًًًٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍُّّْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْن مانده بود ، پدر پری حتی پلک هم نمیزد ، چه برسد که بخواهد نان را بجود و قورت دهد!... سپس گفت؛ 

منظورت مجاهدین خلق ازادیه؟ یعنی تو نیروی رمز شکن مناًٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍفقیًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍَََََََََََََََََََََََََََََََََََََََََََُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْن بودی ، و اون لحظات داشتید سمت خاک ایران حمله میکردید ؟ که با دیدن هواپیمای ایرانی ، راننده ترسید و شما رو تخلیه کرد مثل نوخاله توی دره؟.... باقیه هم رزم های تو همگی بعثی عراقی بودند و چون تو ایرانی بودی و فارسی بلد بودی داشتند میبردنت که خطوط مکالماتًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍُُُُُُُُُُْْْْْْْْْْْْْْْْْْْ سپاه ما رو شننود کنی و بهشون اطلاع بدی؟ واقعا که چه انسان منزجر کننده ای هستی ..

(فاق بلند نفسی عمیق کشید و شکمش رو یه نگاه زیر چشمی کرد ) و گفت ؛ 

هه ی ی ی پدر پری میدونی چند وقته که چشمم بهش نیفتادهٌٌَِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْ.. 

 *پدر پری؛ کی رو میگی فاق بلند جان؟ 

   •°• ف،ق؛ این شیطون بلا رو میگم دیگه .... 

   **پ،پری؛ والا متوجه نمیشم چی میگی فاق بلند ، تو که با چشم و ابرو داری شکمت رو اشاره میکنی ، و میگی اینو میگم دیگه!.. ولی خب شکم به این بزرگی که جلوی. چشمته و همچین تماشایی هم نیست...

  •° ف،ق؛ ه ی ی هرچی میکشم از دست همین شکم بزرگ میکشم ، که بین مون جدایی انداخته ، و نمیزاره که ببینمش 

*_پدر پری که متوجه ی منظور فاق بلند نشده بود ، حوصله اش از پر حرفی های فاق بلند سر رفت و خواست که خدا حافظی کند و گفت؛ 

خب من برم که دیرم شده ، با اجازه ی شما. ، فعلا خداحافظ ..

پدر پری رفت در حالی که فاق بلند ساسبند هایش را با دستانس کش و قوس میداد و غرق افکارش شده بود ، چشمان هیز و پلیدش خیره به نقطه ای نامعلوم بر روی شکمش شده بود و لبخند شیطنت آمیزی به لبانش نشسته بود ، ابرو هایش را به نوبت بالا می انداخت و زیر لب میگفت ؛ 

~ امشب چه شبی ست~ ، شب مراد است امشب ، ~ مراد بابا زیره لحاف است امشب ~، بادا بادا مبارک بادا~ ، ایشالله مبارک بادا ....

 

شب فاق بلند رفت و شلوغ بازی در آورد 

که الع بلع جیمبلعه 

پاشو کرد توی یه کفش که من پولم رو میخوام 

حین هوار زدن و بی ابرو کردن پدر پری ، تمام همسایه ها اومده بودند تماشا

فاق بلند هم حین هوار زدن یه نیم نگاهی به پری داشت ، و چشمک های بی حیا و اشاره های رمزی ... 

پس از مدتی...

پدر پری که باید پول زیادی را که از فاق بلنده پیر قرض گرفته بود، پس می داد ، دست خالی و با گردن کج اومد بیرون ، ، پری هم تنها امید و بهانه ی زندگیش بود که خیلی ها آرزوی ازدواج با او را داشتند. وقتی فاق بلند طمعکار متوجه شد پدر پری نمی تواند پول او را پس بدهد، پیشهاد یک معامله کرد و گفت اگر با دخترت ازدواج کنم بدهی تو را می بخشم و پری از شنیدن این حرف به وحشت افتاد و فاق بلند نفسی بلند کشید ، شلوارش را داد. بالا ، و زیر لب زمزمه کرد؛ 

 به من میگن کلاه بردار الان بببین چطور سرت رو گول میمالم. خخخخ

 

سپس برای اینکه حُسن نیت خود را نشان بدهد گفت: اصًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍََُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِّّّّّّّّّّّّّّّّّّّْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْلا یک کاری می کنیم، من یک سنگریزه سفید و یک سنگریزه سیاه در کیسه ای خالی می اندازم، دخترت ، یعنی پری باید با چشمان بسته یکی از این دو را بیرون بیاورد. اگر سنگریزه سیاه را بیرون آورد باید همسر من بشود و بدهی بخشیده می شود و اگر سنگریزه سفید را بیرون آورد لازم نیست که با من ازدواج کند و بدهی نیز بخشیده می شود، اما اگر او حاضر به انجام این کار نشود باید پدر به زندان برود.

این گفت و گو در جلوی خانه پری انجام شد و زمین آنجا پر از سنگریزه بود. در همین حین فاق بلند خم شد و دو سنگریزه برداشت. دختر که چشمان تیزبینی داشت متوجه شد او دو سنگریزه سیاه از زمین برداشت و داخل کیسه انداخت. ولی چیزی نگفت!

سپس پیرمرد از دخترک خواست که یکی از آنها را از کیسه بیرون بیاورد.

تصور کنید اگر شما آنجا بودید چه کار می کردید؟ چه توصیه ای برای آن دختر داشتید؟

اگر خوب موقعیت را تجزیه و تحلیل کنید می بینید که سه امکان وجود دارد:

1ـ دختر جوان باید آن پیشنهاد را رد کند.

2ـ هر دو سنگریزه را در بیاورد و نشان دهد که پیرمرد تقلب کرده است.

3ـ یکی از آن سنگریزه های سیاه را بیرون بیاورد و با پیرمرد ازدواج کند تا پدرش به زندان نیفتد.

لحظه ای به این شرایط فکر کنید. هدف این حکایت ارزیابی تفاوت بین تفکر منطقی و تفکری است که اصطلاحا جنبی نامیده می شود. معضل این دختر جوان یعنی پری خوشگله را نمی توان با تفکر منطقی حل کرد.

به نتایج هر یک از این سه گزینه فکر کنید، اگر شما بودید چه کار می کردید؟!

و این کاری است که آن دختر زیرک انجام داد:

دست خود را به داخل کیسه برد و یکی از آن دو سنگریزه را برداشت و به سرعت و با ناشی بازی، بدون اینکه سنگریزه دیده بشود، وانمود کرد که از دستش لغزیده و به زمین افتاده. پیدا کردن آن سنگریزه در بین انبوه سنگریزه دیگر غیر ممکن بود.

در همین لحظه پری گفت: آه چقدر من دست و پا چلفتی هستم! اما مهم نیست. اگر سنگریزه ای را که داخل کیسه است دربیاوریم معلوم می شود سنگریزه ای که از دست من افتاد چه رنگی بوده است....

و چون سنگریزه ای که در کیسه بود سیاه بود، پس باید طبق قرار، آن سنگریزه سفید باشد. فاق بلند هم نتوانست به حیله گری خود اعتراف کند و شرطی را که گذاشته بود به اجبار پذیرفت و پری نیز تظاهر کرد که از این نتیجه حیرت کرده است.

نتیجه ای که 100 درصد به نفع آنها بود.

1ـ همیشه یک راه حل برای مشکلات پیچیده وجود دارد.

2ـ این حقیقت دارد که ما همیشه از زاویه خوب به مسایل نگاه نمی کنیم.

3ـ هفته شما می تواند سرشار از افکار و ایده های مثبت و تصمیم های عاقلانه باشد

 

 

این یک حکایت پندآموز بود که برای شرح پیرنگ و قسمت پیش آگاهی و عنصر روایی برای هنرجویان کانون پویندگان دانش به آن شاخه و برگ دادیم. 

از همینجا نیز برای پری قصه ی ما ، آرزوی یک شوهر پولدار و مهربون میکنیم. 

شهروز براری صیقلانی پاییز هزار و سیصد و بوق 

رشت ، محله یضرب ، کوچه ی مکارچی 

 

 

 

داستانک. پندآموز ، اقای فاق بلند .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

یکی بود ، یکی نموند ، زیرچشماشون کبود ، به زیر این سقف کج آسمون غیر از پول و ثروت ، بودش یکی دونه خدای مهربون . ولی خدای آسمون مثل خورشید نبودش نامهربون ، اگه به یکی داده بودش زر و ثروت و پول ناتموم ! درعوضش به دیگری از مال دنیا داده بودش فقر و فلاکت و یه کوله بار پُر از بدهکاری های ناتموم . قصه ی ما توی یه شهر خوشگل و شیک ، زیر سقف آسمونی ابری و خیس ، میگذره . رشت_این شهرِ خیس و سوخته !.... به گذر ایام چشم دوخته . 

شهر لنگ لنگان و پابرچین ، از خط تقارن تقویم گذشته بود ، پاییز سوار بر بادی سرکش و وحشی از کوچه پس کوچه های شهر گذر کرد و وارد شهر رشت شد. پاییز خودش رو بیرحمانه به هر کوه و برزن میرسوند و زوزه کشان از هر مسیری در گذر بود ، نیمه شب اول مهر ماه سال هزارو سیصد و بوق بود ، که خزان به رودخانه ی باریک و عمیق زر رسید ، سرانجام گذرش به عبور از محله ی ضرب افتاد ، ماجرا از دل نازک و رنجیده ی دخترکی شیطون بلا بنام پری شروع شد. . پری بود یه دختر ناز و شیطون و خوش زبون. دخترک یکمکی بود زیرک و ناقلا و با همه اهل محل توی پستوی خلوت هر کوه ،و پس کوچه های خلوت و تاریک ، سمت پل چوبی توی گذر سرد و باریک ، میشًًًًًًًًًًًًًًًٌٌَََََََََََُُُُُُُُْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْدش هم کلوم (همکلام) ' 

دخترک که اسم حقیقیش بود پاچمار ، از خجالت با خودکار توی سجلد شناسنامش اسمش رو کرده بودش پری . پری ناز و شیطون بلا، خسًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًٌُُْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْته بود از فقری همیشگی و مشکلات ناتموم. دلش میگشت دنبال یک همدل و همراهه مهربون. اما از بخت بد ماجرا هر چی بودش خوش قلب و باصفا بین پیر و جوون ، همگی بودند بی پول و فقیر بی فروغ ، هر چی آسوپاس بود با پری همکلاس بود...

. پری خسته و درمونده از این شهر شلوغ از آدمای سرتاپا دروغ ، پری خسته بودش از خستگیاش ، از دل بستگیاش ، .... 

اما توی اهل محل بودند ثروت مندای بی نیاز که چشمشون باشه پی اون. 

 توی اوًًًًًًًًًًًًٌٌٌٌْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْن خزون ، مثل برگ درختا زٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّْرد شدش رنگ رخسار پری . بی پولی و بیکاری ، سخت کرده بودش تاب و تحمل این زندگی ، پدرش با روی سیاه و شرمندگی ، قبول میکرد پول های قرضی از اینو اًًًًًًًًًًٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْون . پدرش مریض احوال و پیر بود ، سرپیری دیگه کار کردن واسش خیلی دیر بود. . 

از لابه لای روزای سرد خزان ، یهو بیخبر سبز شد یه پیرمرد روباه صفت و بظاهر مهربان...  

هربار لحظه دادن پو.ل دستی و قرض به پدر پری ، پیرمرد خرفت و چشم چرون که صدا میکردنش آقای (فاق بلند) - سرشو مینداخت توی خونه ی دخترک ، و سر و گوشی آب میداد با چشم های هیز و نیت پلید ، چهار کنج خونه رو شخم میزد در پی یافتن پری . اگر هم که چشمش می افتاد به پری ، از خود بی خود میشد و طبق عادتی همیشگی با دو تا دستش ، دو طرف کمر شلوارشو میگرفت و چپ و راست میکًًًًًًًًًًًًًًٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٍٍٍٍٍََََََََََََََََََََََََْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْشیدش بالا ، اقای فاق بلند همیشه میبست ساسبند و کمر شلوار های گشادش را روی شکمش میبست ، و چنین لحظه هایی که هیجان زده میشد و دو دستی مثل بچه ها شلوارش رو میداد بالا ، کمر شلوارش تا سینه اش میرسید ، و از طرف دیگه و پاچه ی شًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْلوارش ، کوتاه می اومد و مچ پاهاش همیشه بیرون بود. پری از کودکی هربار توی گذر از کوچه ی مکارچی ، با آقای فاق بلند اگر میشد روبرو ، از و حالو هوای سرخوش و بی ریاحه کودکانه میخندید و بهش میگفت؛ سلام بخدا.... خخخخ این چیه؟ حاجی فاق بلند مگه شلوار برمودا تن کردی که اینقدر شلوارت کوتاهه؟ خخخخ 

آقای فاق بلند هر بار و برای هر کسی از پیر و جوون ، خرد و کلون (کلان) در محله بازگو میکرد قصه های ساختگی و خیالی ، که هیچ کس باور نمیکرد حرفهای تکراری اون رو.

  فاق بلند سعی میکرد با قصه های دروغین و خاطرات ساختگی و ثابت و تکراری ، حالت خنده آوره دهان نیمه باز خودش رو که همیشه آب دهانش سرریزه ازش و سبک حرف زدن دماغیش رو توجیح کنه . مثلا یکروز صبح پس از اینکه بدهکاری های پدر پری زیاد شده بود ، فاق بلند سر راهش سبز شد

و گفت؛ 

سلام پدر پری...

*پدر پری هم علیک گفت و لبخندی مصنوعی زد 

°•ْ° فاق بلند همقدم شد با او و گفت؛ 

   •فاق بلند ؛ من چون پولیک دارم توی بینی ، واسه همین اینجوری بلند نفس میکشم 

      *پدر پری سری تکان داد و گفت؛ میدونم ، اینو صدبار تغریف کردید که چرا پولیک دارید و خاطرات جنگ رو هم صد بار قبلا تعریف کردید

   

•°•فاق بلند یهو وسط حرفهای پدر پری ، نفسی عمیق کشید ، مکثی میکرد و افکارش باز ناخوااسته بر سر زبانش اومد و زیر لب زمزمه کرد ؛ 

چی ی ی ی؟ چی شده؟؟ نمیخواد پولمو با سودش پس بده؟ خب پری رو بده. ..°°°°° کمی سکوت°°°°°   

بعد بی مقدمه شروع کرد به نقل حرف های ناتمومش و گفت؛ ^ چی داشتم میگفتم؟ آره یادم اومد پولیک رو میگفتم ، اره دیگه زمان جنگ تاخیری بود که من با رمزنده های اسمال که اکثرا بعثی عراقی بودند رفته بودیم خط مقدر ، که پشت کامیون داشتیم میرفتیم واسه فتح کربلا ، چون راه قدس از کربلا میگذشت اون موقع ها . که یک هواپیمای جنگی ارتش ایران نیروی هوایی اومد سمت ما ، و راننده کامیون که اسمش جاسم الوحدانی بود و اهل بغداد و بزرگ شده ی موسل عراق بود از هول و ترس همه ی ما رو خالی کرد توی یه دره ، تا هواپیما موشکش به کامیون اگر اصابت کرد ، ما توی کامیون نباشیم و شاید زنده بمونیم . 

*پدر پری که اینبار فهمیده خاطره تکراری نیست و ایده پردازی جدیدی برویش پرداخته شده ، کاملا تحت تاثیر قرار گرفته ، با اینکه میداند تمام حرفهایش دروغ است اما باز دلش میخواهد که حرفهایش را شنوا باشد ، در این لحظه پدر پری با هیجان پرسید ؛ موشک اصابت کرد به کامیون؟

   ف_قْْْْْْ بلند؛ نه، چون هواپیماش واسه دشمن نبود ، مال خودمون بود یعنی عراقی بود ، الکی ترسیده بود راننده ی ما ... 

      *((پدر پری نیز همچون ما ، از حرفهای ضد و نقیض و اشتباهی فاق بلند گیج شد ، نفهمید چرا فاق بلند به گونه ای خاطره اش را نقل میکند که گویی از افراد جنگجویان طرف عراقی بوده است که اینچنین هواپیمای ایرانی را دشمن خطاب کرده و سرآخر نیز با لبخندی ملیح گفته است که ، نخیر هواپیمای خودی بود و برای ایران نبود و راننده الکی ترسیده بودش ، پدر پری منگ و گیج به روبرو خیره مانده و در فکر فرو رفته و گاه تکه ی کوچکی از نان را بر دهان میگذارد و به حرفهای فاق بلند گوش میدهد )) 

    فاقْْْْْْ بلند؛ داشتم میگفتم...... ما رو مثل مصالح ساختمانی با کمپرسور از پشت کامیون کج کرد و سرازیر کرد توی دره .... که چون دره اش بیش از هزار متر عمق داشت ، یه عده ای بین راه و حین سقوط با اصابت به صخره ها ، شربت شهادت رو معلق بین زمین و هوا مینوشیدند ، خوب یادمه اولین شهید بلاتکلیف ارتش بعث عراق ، یکی از بچه های قسمت تدارکات بنام خالد الجوهری بود ، که سرش با اصابت به یه لبه ی تیز صخره شکست و شهید شد، ولی چون در حین سقوط بود و بلاتکلیف ، در قسمت محل شهادت بروی سنگ قبرش نوشتند ، محل شهادت_ارتًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍََََََََََََََََََُُُُُُُِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْفاع منفی سیصد و چهل و هفت متر از سطح زمین . 

بگذریم ، .... اون لحظات یه حالت روحانی خاصی بر ما حاکم بود و از بس که ارتفاع تا کف دره طولانی بود که برخی از رزمنده های بعثی در گروه ، فرصت رو غنیمت شمردند وٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِّْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْ حین سقوط به راننده کامیون به زبان عربی فحاشی میکردند که چنین اشتباهی رو مرتکب شده ، برخی نیز دعای شهادت رو میخوندند ، یکی اشهد ان لاالله .... رو میخوند ، کمی پایین تر بچه های قسمت آماد و پشتیبانی یه پنجاه شصت متری به نوشیدن شربت شهادت نزدیک تر بودند و به ما که بواسطه ی چند ثانیه دیرتر افتادن از کامیون چندین متر ازشون عقب مونده بودیم حسادت میکردند چون میدونستند که احتمال زنده موندن ما بیشتره چون بروی تپه ای از جنازه ها سقوط میکردیم ، و ما هم به اونا حین سقوط فخر میفروختیم ....

عرضم به حضور شما که پدر خانم ما باشی ، نه... نه... ببخشید! اشتباه لپی بود ، میخواستم بگم که عرضم به حضورتون پدر پری خانم ما باشید که....اون لحظات با ترشح هورمون اندرنالین ادم یه حال خاص و مَلَسی پیدا میکنه ، جاتون خالی بود بوالله . زمان از نظر ادم کُند و آهسته میگذره ، من دقت کردم دیدم آبدارچی ، سر تیپ ، سرگروهان ، سرلشگر و سرآخر ته صف هم عمار الدوعه که دژبان ما بود و آخرین فرد هم که خود شخص بنده حین سقوط همگی در یک خط فرضی و عمودی و همراستْْْْْْْا و ستْْْْْْْْون مشترک در حال پیمودن مسافت باقیمانده تا کف دره و نوشیدن شربت جام شهادت هستیم ، خلاصه ما همگی در یک خط همراسْْْْْْْْْْْْْتا سقوط کردیم که همگی شهید شدند بجزء سرلشگر و بیسیم چی ، که سرلشگر چون افتاد روی سر سرتیپ و سرگروهان اونا رو کشت و شهیدشون کرد ، سر آخر هم دژبان که سلاح مسلسل برتا داشت افتاد روی سر آخرین نفر اما اون لحظه از اصابت هیچ کس شهید نشد بین دژبان و سرلشگر.  

   اما چند لحظه بعد من که هنوز صد متری به اثابت به تپه ی جنازه ی همرزمنده های بعثی خودم فاصله داشتم ، دستم رفت روی ماشه ی یوزی و از شلیک در حالت رگبار. چندین تا تیر خورد به پاهای سرلشگر. و اون زمین گیر شد ، دژبان با تعجب سرشو گرفت بالا ، و منو در لحظات پایانی سقوطم به نظاره نشست و دژبان ، زنده مونده بود ، و حتی چند لحظه ْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْبه من نگاه کرد ، البته چند ثانیه ی کوتاه، و منم بهش نگاه کردم که یهوْْْْْْْْْ هووْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْوٌْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْوْْْْْْْْْْْْْْْْْْْوْْْْْْْْْْْْْْْوْْْْْْْْْْْْْْْْوْْْْْْْْْْووْْْْْْوٌْْو دووووووب ... آخرین نفرم که بنده بودم تلپ با صدای دوووب رسیدم به باقیه ی رزمنده ها 

        *(پدر پری با ابرو هایی بْْْْْْْالا و نان در دست با حالتی متعجب و نگاهی مبهم پرسیید) ؛ ببخشید فاًٌٌََُُُِّْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْق بلند عزیز ، اون قسمت. تلپی بووووم رو درست متوجه نشدم ، صدای خمپاره ی دشمن بود ؟ 

فاق بلند؛ ،نه صدای سقوط من روی یکی از محدود افراد زنده مونده ی گروهان بود ، که داشت بهم نگاه میکرد ،یعنی دژبان اونم گردنش بخاطر سقوط من برسرش شکست و سریع شهید شد، خوشا بسعادتش، بعد همون لحظه نگاهم افتاد به بیسیم چی ، که یک جوان ناز و توی دل برو و سفید روی و اهل دل و باصفای اهل شهر کرکوک سمت اربیل عراق بود ، اما خیلی ریز جسه و ریز نقش بود ، لاغر و نحیف بود اما قوس کمر خوبی داشت ، اکثرا ازش راضی بودند ، یعنی کارش رو خوب بلد بود ، این جوان صورتش مثل صورت یه نوزاد لطیف بود ، دریغ از یک دانه تار موی روی صورتش ، پشتکار خوب و برجسته ای داشت فقط پشت کمرش جای چند تا بخیه ی قدیمی معلوم بود که توی ذوق میزد...

    *پدرپری که از تعجب چشمانش بیرون زده و تا انتها دهانش باز و فکش افتاده ، پرسید؛ مگه اون لحظه همگی لباس جنگ تن نداشتید و لخت بودید که جای بخیه هاش معلوم باشه؟

فاق بلند؛ نه.... اینکه گفتم توی ذوق میزد مربوط به خاطرات شبهای پیش از آغاز عملیات بود ، یادش بخیر ه ی ی ، چی شده؟ هااا؟ داشتم میگفتم ... ، همیشه زیر چشماش کبود و گود افتاده بود ، و نیمه شبها همش از این تخت به اون تخت میکرد و نوبتی به رزمنده ها سر میزد ، یکبار هم بتازگی ازم پرسیده بود که فاق بلند جووون ، تو هم آرررٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٍٍَِِّّْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْرره؟؟ بگذریم ، دیدم شهین زنده ست ، 

    *(پدر پری از تعجب آب دهانش را بد قورت داده وًًًًًًًًٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍَََََََََََََََََََََََََََََََََََََََََُُُُُُُُُُُُُُُُِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِّْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْ به سولفه می افتد ، و در آخر میپرسد ؛ چی؟؟؟ داشتی خاطره دره ی شهادت رو تعریف میکردی ، بعد یهو شهین خانم دیگه از کجا سبز شد؟ 

_منظورم از شهین جووون همون پسرک ظریف اندامًًًًًًًًًًًًًًًٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌَُُُِّّْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْ و بیسیم چی هست ، اسمش شاهین الکمری بود اما چون یک حالت اوا خواهرانه داشت ، خودش اصرار داشت که شهین صداش کنیم . خب داشتم میبستم برات... چی؟ چی گفتم؟ نه ... نه... ببخشید ، داشتم میگفتم برات ، وقتی که من هم رسیدم کف دره و سقوطم تموم شد دژًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًٌٌٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍََََََََََََََََََََُُُُُِِِِِِِِِِِِِِِِِّّْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْبان که خیره به من بود یهو شهید شد . چون من افتادم روش و گردنش شکست ، در ضمن از شدت برخورد من به تپه ی پیکر شهدای اسمال کف دره ، ناگهان خود بخود یه چیزی سوووت کشید و بیشتر شبیه به زوزه ی شلیک یه آرپیچی هفت بود ، که انگار بواسطه شدت اصابت من به انبوه نفرات خود به خود و سرخود شلیک شد ، یعنی از زیر پیکرهای پاک و مطهر شهدای نازنین شلیک شد و بیسیم رو با خودش برد

    *پدر پری ؛ پس بیسیم چی یعنی همون شاهین که شما میگفتید شهین و شما زنده موندید؟ اما بیسیم برای درخواست کمک نداشتید درسته؟  

ف ق بلند؛ _ نه دیگه ، اون موقع که ارپیچی هفت گرفت به بیسیم ، دیگه فقط من یکی زنده مونده بودم 

     *پ،پری؛ خب پس اون پسره شاهین چی شد؟ 

  ف_ق بلند؛ ، چون ارپیچی وقتی که گرفت به بیسیم ، بیسیم هنوز روی کول بیسیمٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌْْْْْْْْْْْْْْْچًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍََََََََََََََََََََََََُُُُُُُُُُُُُُِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِّّّْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْی بود ...

    *پدر پري ؛ آقای فاق بلند منظورت از جنگ تاخیری ، جنگ تحمیلی بود؟

__نخیر ، اون دو سال اول جنگ ، که عراق به شما حمله کرد تحمیلی بود ، بعدش که شما خرمشهر رو پس گرفتید و قرارداد صلح الجزایر و دریافت قرامت رو نپذیرفتید تا شش سال دیگه هم جنگ رو کشش بدیم ، اسمش شد جنگ تاخیری 

      *پدر پری؛ فاق بلند جان منظورت رمزنده های اسمال چیه؟ رزمنده های اسلام رو میگی؟ 

__ نه فدات شم ، اون موقع دیگه ما داشتیم تهاجم میکردیم ، نه دفاع ، و جزایر فاو رو هم تصائب و فتح کرده بودیم ، و ما جزوء قسمت شنود سیستم مخابراتی دشمن یعنی شما بودیم و رمز شکن بودیم ، و اسم سرگروهبان ما ، اسماعیل الغفار البرهانی بود ، که به ما میگفتند رمزنده های اسمال یعنی اسماعیل . که همون روز توی کامیون شهید شد . ..البته بین خودمون باشه من در طرف لشکر ایران و یا نیروهای ایرانی نبودم و نمیجنگیدم ، بلکه برای گروهک مشاهدین خرق ازادی میجنگیدم

    **(پدر پری با شنیدن این حرف مثل مجسمه خشکش زد و بی حرکت ایستاد ، تکه نان بزرگی که تازه در دهانش گذاشته بود در بلاتکلیفی نیمی در دهان و نیمی دیگر بیرون از دهاًًًًًًًًٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍُّّْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْن مانده بود ، پدر پری حتی پلک هم نمیزد ، چه برسد که بخواهد نان را بجود و قورت دهد!... سپس گفت؛ 

منظورت مجاهدین خلق ازادیه؟ یعنی تو نیروی رمز شکن مناًٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍفقیًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍَََََََََََََََََََََََََََََََََََََََََََُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْن بودی ، و اون لحظات داشتید سمت خاک ایران حمله میکردید ؟ که با دیدن هواپیمای ایرانی ، راننده ترسید و شما رو تخلیه کرد مثل نوخاله توی دره؟.... باقیه هم رزم های تو همگی بعثی عراقی بودند و چون تو ایرانی بودی و فارسی بلد بودی داشتند میبردنت که خطوط مکالماتًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍُُُُُُُُُُْْْْْْْْْْْْْْْْْْْ سپاه ما رو شننود کنی و بهشون اطلاع بدی؟ واقعا که چه انسان منزجر کننده ای هستی ..

(فاق بلند نفسی عمیق کشید و شکمش رو یه نگاه زیر چشمی کرد ) و گفت ؛ 

هه ی ی ی پدر پری میدونی چند وقته که چشمم بهش نیفتادهٌٌَِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْ.. 

 *پدر پری؛ کی رو میگی فاق بلند جان؟ 

   •°• ف،ق؛ این شیطون بلا رو میگم دیگه .... 

   **پ،پری؛ والا متوجه نمیشم چی میگی فاق بلند ، تو که با چشم و ابرو داری شکمت رو اشاره میکنی ، و میگی اینو میگم دیگه!.. ولی خب شکم به این بزرگی که جلوی. چشمته و همچین تماشایی هم نیست...

  •° ف،ق؛ ه ی ی هرچی میکشم از دست همین شکم بزرگ میکشم ، که بین مون جدایی انداخته ، و نمیزاره که ببینمش 

*_پدر پری که متوجه ی منظور فاق بلند نشده بود ، حوصله اش از پر حرفی های فاق بلند سر رفت و خواست که خدا حافظی کند و گفت؛ 

خب من برم که دیرم شده ، با اجازه ی شما. ، فعلا خداحافظ ..

پدر پری رفت در حالی که فاق بلند ساسبند هایش را با دستانس کش و قوس میداد و غرق افکارش شده بود ، چشمان هیز و پلیدش خیره به نقطه ای نامعلوم بر روی شکمش شده بود و لبخند شیطنت آمیزی به لبانش نشسته بود ، ابرو هایش را به نوبت بالا می انداخت و زیر لب میگفت ؛ 

~ امشب چه شبی ست~ ، شب مراد است امشب ، ~ مراد بابا زیره لحاف است امشب ~، بادا بادا مبارک بادا~ ، ایشالله مبارک بادا ....

 

شب فاق بلند رفت و شلوغ بازی در آورد 

که الع بلع جیمبلعه 

پاشو کرد توی یه کفش که من پولم رو میخوام 

حین هوار زدن و بی ابرو کردن پدر پری ، تمام همسایه ها اومده بودند تماشا

فاق بلند هم حین هوار زدن یه نیم نگاهی به پری داشت ، و چشمک های بی حیا و اشاره های رمزی ... 

پس از مدتی...

پدر پری که باید پول زیادی را که از فاق بلنده پیر قرض گرفته بود، پس می داد ، دست خالی و با گردن کج اومد بیرون ، ، پری هم تنها امید و بهانه ی زندگیش بود که خیلی ها آرزوی ازدواج با او را داشتند. وقتی فاق بلند طمعکار متوجه شد پدر پری نمی تواند پول او را پس بدهد، پیشهاد یک معامله کرد و گفت اگر با دخترت ازدواج کنم بدهی تو را می بخشم و پری از شنیدن این حرف به وحشت افتاد و فاق بلند نفسی بلند کشید ، شلوارش را داد. بالا ، و زیر لب زمزمه کرد؛ 

 به من میگن کلاه بردار الان بببین چطور سرت رو گول میمالم. خخخخ

 

سپس برای اینکه حُسن نیت خود را نشان بدهد گفت: اصًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍََُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِّّّّّّّّّّّّّّّّّّّْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْلا یک کاری می کنیم، من یک سنگریزه سفید و یک سنگریزه سیاه در کیسه ای خالی می اندازم، دخترت ، یعنی پری باید با چشمان بسته یکی از این دو را بیرون بیاورد. اگر سنگریزه سیاه را بیرون آورد باید همسر من بشود و بدهی بخشیده می شود و اگر سنگریزه سفید را بیرون آورد لازم نیست که با من ازدواج کند و بدهی نیز بخشیده می شود، اما اگر او حاضر به انجام این کار نشود باید پدر به زندان برود.

این گفت و گو در جلوی خانه پری انجام شد و زمین آنجا پر از سنگریزه بود. در همین حین فاق بلند خم شد و دو سنگریزه برداشت. دختر که چشمان تیزبینی داشت متوجه شد او دو سنگریزه سیاه از زمین برداشت و داخل کیسه انداخت. ولی چیزی نگفت!

سپس پیرمرد از دخترک خواست که یکی از آنها را از کیسه بیرون بیاورد.

تصور کنید اگر شما آنجا بودید چه کار می کردید؟ چه توصیه ای برای آن دختر داشتید؟

اگر خوب موقعیت را تجزیه و تحلیل کنید می بینید که سه امکان وجود دارد:

1ـ دختر جوان باید آن پیشنهاد را رد کند.

2ـ هر دو سنگریزه را در بیاورد و نشان دهد که پیرمرد تقلب کرده است.

3ـ یکی از آن سنگریزه های سیاه را بیرون بیاورد و با پیرمرد ازدواج کند تا پدرش به زندان نیفتد.

لحظه ای به این شرایط فکر کنید. هدف این حکایت ارزیابی تفاوت بین تفکر منطقی و تفکری است که اصطلاحا جنبی نامیده می شود. معضل این دختر جوان یعنی پری خوشگله را نمی توان با تفکر منطقی حل کرد.

به نتایج هر یک از این سه گزینه فکر کنید، اگر شما بودید چه کار می کردید؟!

و این کاری است که آن دختر زیرک انجام داد:

دست خود را به داخل کیسه برد و یکی از آن دو سنگریزه را برداشت و به سرعت و با ناشی بازی، بدون اینکه سنگریزه دیده بشود، وانمود کرد که از دستش لغزیده و به زمین افتاده. پیدا کردن آن سنگریزه در بین انبوه سنگریزه دیگر غیر ممکن بود.

در همین لحظه پری گفت: آه چقدر من دست و پا چلفتی هستم! اما مهم نیست. اگر سنگریزه ای را که داخل کیسه است دربیاوریم معلوم می شود سنگریزه ای که از دست من افتاد چه رنگی بوده است....

و چون سنگریزه ای که در کیسه بود سیاه بود، پس باید طبق قرار، آن سنگریزه سفید باشد. فاق بلند هم نتوانست به حیله گری خود اعتراف کند و شرطی را که گذاشته بود به اجبار پذیرفت و پری نیز تظاهر کرد که از این نتیجه حیرت کرده است.

نتیجه ای که 100 درصد به نفع آنها بود.

1ـ همیشه یک راه حل برای مشکلات پیچیده وجود دارد.

2ـ این حقیقت دارد که ما همیشه از زاویه خوب به مسایل نگاه نمی کنیم.

3ـ هفته شما می تواند سرشار از افکار و ایده های مثبت و تصمیم های عاقلانه باشد

 

 

این یک حکایت پندآموز بود که برای شرح پیرنگ و قسمت پیش آگاهی و عنصر روایی برای هنرجویان کانون پویندگان دانش به آن شاخه و برگ دادیم. 

از همینجا نیز برای پری قصه ی ما ، آرزوی یک شوهر پولدار و مهربون میکنیم. 

شهروز براری صیقلانی پاییز هزار و سیصد و بوق 

رشت ، محله یضرب ، کوچه ی مکارچی 

 

 

 

متل های قدیمی ، پند اموز ،

متل های قدیمی  متل و قصه های  قدیمی. 

 پند پند آموز  داستانک کوتاه.        مادربزرگانه   

به نام خدا   گردآورنده شهروز براری صیقلانی

 

 


سگ گله ای پیر و با تجربه را که سالیان دراز پاسبان شهری بود در یک روز تابستانی به اتهام قتل عمد بره ای دستگیر و بازداشت کردند. در واقع بره را روباه مو قرمز سرشناسی ذبح کرده بود و بدن سرد نشده ی مقتول را در لانه سگ گله گذاشته بود.

محکمه در دادگاه کانگارو به ریاست قاضی با شلوار سنبادی بنام ولابی (Wallaby) تشکیل شد. اعضاء هیئت منصفه از روباهان بودند و تمام تماشاچیان روباه بودند و روباهی به نام روهابی رینارد (Ranard) دادستان بود.

روهابی رینارد گفت:  "صبح به خیر آقای قاضی."

و قاضی ولابی  با خوشرویی پاسخ داد: " خدا به همراهت پسرم، موفق باشی."

سگ پوودلی به نام بو  (Beau) که دوست قدیم و همسایه ی سگ گله بود وکیل مدافع متهم بود.

پوودل گفت:  "صبح بخیر آقای قاضی." 

و قاضی به او اخطار کرد: "بیش از لزوم زرنگی نکن - زرنگی باید منحصر به طرف ضعیف باشد- و این شرط انصاف است."

موش خرمایی کوری،  اولین موجود و جانوری بود که به محل شهود آمد و شهادت داد که دیده است که سگ گله بره را کشته است.

یوودل اعتراض کرد: "شاهد کور است"

قاضی با خشونت گفت: "خواهش می کنم مطالب شخصی و خصوصی را پیش نکشید. شاید شاهد جنایت را در عالم خواب و خیال دیده است. این به او حق می دهد که شهادت دهد و آنچه دیده است افشا کند."

پوودل گفت: "اجازه می خواهم شاهد دیگری را بطلبم."

رینارد با نرمی گفت: "ما اینجا شاهد دیگری نداریم فقط یک عده روباه بسیار نازنین داریم."

از این میان روباهی به نام باروز (Burrows)  به محل شهود خوانده شد. باروز گفت: "من در واقع ندیده ام که این بره کش، بره را به قتل برساند ولی نزدیک بود که ببینم."

قاضی ولابی گفت:  "همین اندازه هم کاملاً کافی است."

پوودل پارس کرد:  "اعتراض دارم."

قاضی گفت:  "اعتراض وارد نیست. آیا اعضاء هیئت منصفه در باره صدور رای توافق کرده اند؟"

روباهی که رئیس هیئت منصفه بود ایستاد و اعلان کرد "ما متهم را گناهکار می شناسیم اما به برائتش رای می دهیم. زیرا اگر متهم را به دار بیاویزیم تنبیهش تمام می شود، اما اگر او را که متهم به جنایاتی سیاه چون قتل و پنهان کردن جسد و رابطه داشتن با پوودل ها و وکلای دفاع است تبرئه کنیم هرگز دیگر کسی به او اعتماد نخواهد کرد و همه عمر مورد سوء ظن خواهد بود. به دار آویختنش بیش از استحقاق اوست و به سرعت تمام می شود."

رینارد فریاد کشید: " آزاد کردن بعد از اثبات گناه برای خاتمه دادن به مفید بودن یک فرد زیباترین راه ممکن است!"

به این ترتیب پرونده بسته شد و دادگاه تعطیل شد و همه به خانه هایشان رفتند که در آن باره صحبت کنند.

نتیجه اخلاقی : با پشم نمی توان جلوی چشم عدالت را گرفت، باید آن را با دستمال بست.

 

                                 ************************* 

 

  مگس نیمه دانا

عنکبوت بزرگی در خانه ی کهنهْ سازی،  تار زیبایی برای شکار مگس تنید. هر بار که مگسی بر تارش فرود می آمد و گرفتار می شد عنکبوت آن را می بلعید تا مگسان دیگر که از آن حوالی عبور می کردند تصور کنند تار عنکبوت مکان امنی برای استراحت است . روزی مگس نیمه دانایی، وز وز کنان بالای تار عنکبوت پرواز می کرد و آنقدر برای فرود آمدن مسامحه کرد که عنکبوت ظاهر شد و گفت: "بفرما."     اما مگس که از او خیلی باهوشتر بود گفت، "من هرگز در جایی که مگس دیگری نیست فرود نمی آیم و در منزل تو مگس نمی بینم."

مگس پرواز کنان رفت ، تا به جایی رسید که مگسان زیادی گرد آمده بودند. می خواست بنشیند که زنبوری گفت: " دست نگهدار نادان، این مگس گیر است. همه این مگسها به دام افتاده اند،"    مگس گفت ، مزخرف نگو همه اینها مشغول رقصند."

این را گفت و نشست و با دیگر مگسان در آنجا زمین گیر شد.

 

نتیجه اخلاقی : امنیت در کمیّت نیست ، در هیچ چیز دیگر هم نیست.

 

                                 ************************* 

 

نمس هندی صلح دوست

روزی در سرزمین افعیان،  یک نمس هندی به دنیا آمد که نمی خواست با مار عینکی یا موجود دیگری بجنگد. در سراسر دنیا از نمس هندی به نمس هندی خبر رسید که یک نمس هندی وجود دارد که نمی خواهد با مار عینکی بجنگد.

با موجودات دیگر به طور اعم نجنگیدن مهم نیست اما ستیز با مار عینکی، کشتن یا کشته شدن در این راه، وظیفه هر نمس هندی است.

نمس هندی صلح دوست پرسید:"چرا؟" و خبر در دنیا منتشر شد که نمس عجیب تازه وارد نه فقط طرفدار مار عینکی و ضد نمس هاست بلکه کنجکاوی عالمانه هم می کند و مخالف تمام هدف ها و رسوم نمسی گری است.

پدر نمس جوان فریاد می کشید: "دیوانه است."  

مادرش می گفت: " طفلک ناخوش است." 

برادرهایش داد می زدند: "بی جرأت و ترسو است."  

خواهرهایش نجوا می کردند: "از نظر جنسی نقص دارد."

ناآشنایانی که هرگز نمس صلح دوست را به چشم ندیده بودند، به خاطر می آوردند که او را در حین خزیدن روی شکم یا در حال تمرین چنبره زدن مانند مارها، یا توطئه چینی برای برانداختن کشور نمسان مشاهده کرده اند.

نمس خارق العاده ی نوظهور می گفت: "من سعی دارم با دلالت و دانایی به همه چیز بنگرم."

یکی از همسایگان گفت: "دلالت هم وزن و شبیه خیانت است."

دیگری می گفت: " و دانایی را فقط به کار دشمن می برد."

آخر شایع شد که نمس مانند مار کبرا نیشش زهر دارد، او را به دادگاه کشیدند، محکوم و تبعیدش کردند.

نتیجه اخلاقی: از شر دشمن شاید بتوان ایمن ماند ولی از هر قوم و دسته ای که باشید از گزند هم کیشان مصون نیستید.

 

                                 *************************  

 

ببری که می بایست سلطان شود 

یک روز صبح ببری در جنگل از خواب برخاست و به زنش گفت که سلطان جانوران است. زنش گفت: "شیر سلطان جانوران است."

ببر گفت: "ما محتاج تغییریم. فریاد همه موجودات به خاطر تغییر و تحول بلند است."

ببر ماده گوش فرا داد ولی هیچ فریادی، مگر صدای فرزندش، نشنید.

ببر گفت: "هنگام برآمدن ماه من سلطان جانوران خواهم بود. ماه امشب به افتخار من لباس زردِ راهْ مشکی برش می کند."

زنش تصدیق کرد و بعد پیش فرزندش رفت که پسری بود بسیار شبیه پدر و تصور می کرد خاری به پنجه اش رفته است.

ببر در جنگل به راه افتاد تا به کنام شیر رسید و غرید: "بیرون بیا و به سلطان جانوران خوشآمد بگو. سلطان مرده است. زنده باد سلطان،"

درون کنام،  شیر ماده، شوهرش را بیدار کرد و گفت: "سلطان آمده است و می خواهد ترا ببیند."

شیر خواب آلوده پرسید: "کدام سلطان؟"

زن جواب داد: "سلطان جانوران."

شیر غرید: "من سلطان جانورانم." و با شتاب از کنام بیرون دوید تا از تاج و تختش در مقابل این متظاهر دفاع کند.

جنگ مغلوبه شد و تا غروب آفتاب ادامه داشت. تمام جانوران جنگل در این جنگ شرکت جستند و تا غروب افتاب ادامه داشت تمام جانوران جنگل در این جنگ شرکت جستند، بعضی به دفاع از ببر و جمعی به طرفداری از شیر. تمام موجودات از آهو گرفته  تا یوز،  در برانداختن شیر یل دفع ببر،  نقشی داشتند.  برخی نمی دانستند برای کدام می جنگند و برخی با هر که نزدیکتر بود می جنگیدند و برخی به خاطر جنگیدن می جنگیدند.

یکی از آهو پرسید: "برای چه می جنگیم؟"

آهو گفت: " به خاطر سنن کهن."

یکی از یوز پرسید: " در راه چه می میریم؟"

یوز گفت: "در راه طرح های نوین."

هنگامی که ماه تب زده سر بر آورد، بر جنگلی تابید که در آن جز طوطیی و مرغ حقی که با وحشت نعره می کشیدند؛  جنبنده و تنابنده ای نبود. تمام جانوران مگر ببر مرده بودند، او هم دیری نمی پایید. سلطان خود کامه شد، ولی دیگر این عنوان بی معنی بود.

نتیجه اخلاقی: اگر جانوری وجود نداشته باشد طبیعی است که نمی توان سلطان جانوران شد.

 

                                 ************************* 

جغدی كه خدا بود

یكی نبود و آن كه بود جغدی بود كه نیمه شب بی ستاره ای بر شاخه ی درخت بلوطی نشسته بود. دو موش صحرایی، می خواستند بی صدا و بدون این که توجهی به خود جلب کنند، از آنجا بگذرند. جغد گفت: "اهو!"    موش ها، كه نمی توانستند باور کنند،  در آن تاریكی ضخیم كسی قادر است آنها را ببیند، با ترس و تعجب پرسیدند: "با كی هستی؟"  جغد گفت: "با تو."    

موش ها متعجب باز گشتند و به سایر مخلوقات دشت و جنگل گفتند كه جغد عظیمترین و عاقلترین مخلوقات است، زیرا در تاریكی قدرت بینایی دارد و می تواند هر سوالی را پاسخ گوید،  پرنده ای كه منشی بود، گفت: "در این باره تحقیق خواهم کرد."

و شب دیگری كه باز بسیار تیره و تار بود به سراغ جغد رفت و پرسید:

-  "این چند تاست؟"

-  " دو."

و پاسخ صحیح بود.  

پرنده منشی پرسید: " من كی هستم؟"

جغد گفت: "تو؟  تو."

پرنده منشی پرسید: "انگور بر چه درختی است؟»

جغد گفت:  "مو."

پرنده منشی با شتاب بازگشت و به دیگر موجودات گفت: "جغد واقعاً عظیمترین و عاقلترین حیوانات  دنیاست ، چون در تاریکی می بیند و به هر سوالی جواب می گوید."

شغال مو قرمزی پرسید: "در روز هم می بیند؟"

موش صحرایی و سگ پودل یك صدا گفتند: "بله!"  و بقیهٌ مخلوقات به این سؤال احمقانه که "در روز هم می بیند؟" به آوای بلند خندیدند و سر در پی شغال مو قرمز گذاشتند، او و دوستانش را از آن محوطه بیرون راندند. بعد پیکی  نزد جغد فرستادند و از او دعوت كردند كه راهنما و راهبر آنان باشد.

         هنگامی كه جغد میان جانوران هویدا شد نیمروز بود و خورشید درخشنده می تابید. او آهسته گام بر می داشت و این مطلب به او وقار و صلابتی بخشیده بود ؛ و با چشمان خیره درشتش اطراف و جوانب را می نگریست، و این قضیه حالت بزرگان را به او داده بود. مرغ فریاد كشید: "خداست!" و سایرین این شعار را استقبال کردند و همه  فریاد کشیدند: "خداست!"  و به این ترتیب هر كجا می رفت، همه به تبعیت از او می رفتند و وقتی با شیئی تصادم می كرد دیگران هم به آن تنه می زدند. آخر به میان جاده اصلی اسفالت رسید و از میان آن به راهش ادامه داد، بقیهٌ موجودات همچنان به دنبالش بودند.  در این حیص و بیص عقاب  كه جلودار کاروان بود، مشاهده کرد که ماشین باری بزرگی با سرعت 50 میل در ساعت به طرف آنها پیش می آید و به پرنده منشی خبر داد.  پرنده منشی به جغد گزارش داد و گفت: " خطری در پیش است".  جغد گفت: "اوهوا؟" پرنده منشی به او گفت: " آیا نمی ترسید؟ "  و جغد كه  ماشین باری را نمی توانست ببیند به آرامی گفت: "برو!"

موجودات دوباره فریاد کشیدند: "خداست!"  و هنگامی كه ماشین باری آنها را زیر می گرفت، هنوز می گفتند: "خداست!"

     بعضی حیوانات فقط مجروح شدند اما اکثر آنها من جمله جغد مردند.

      

    نتیجهٌ اخلاقی: بسیاری از مردم را تا مدت های مدید می توان خر كرد.

​​​​​​